close
تبلیغات در اینترنت
7سوء تفاهم
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
سه شنبه 18 شهريور 1393 ساعت 11:27 | بازدید : 770 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )

بچه ها واقعا معذرت میخام این تیکه رو جا انداختم قبل از شعری که تو قسمت اول گذاشتم این نامه بود.من که کلی باهاش گریه کردم.حالا برید بخونین.زیباترین اشتباه من زندگی من بازم دلم گرفته و دست به قلم شدم.نمیدونی تو این روزا چی به من میگذره که ثانیه به ثانیه نبودنت برای من مثله شکنجه و عذاب وجدان روی زندگی من سایه انداخنه ای کاش میتونسنم بهت بگم که وقتی چیم بهم گفت که تو کشته شدی چه مشتی حوالش کردم.راستش هیچ وقت نفهمیدم چرا این دروغ و بهم گفت ولی قسم میخورم باور مرگ خودم برام راحت تر از قبول مرگ تو بودوکاش میدونستی من توی اون قضیه مقصر نبودم و چقد دنبالت گشتم ولی هر لحظه نا امیدتر میشدم و شرایط منو مجبور به پذیرش این حرف میکرد.من هیچ وقت از تو ناراحت نمیشم ولی ای کاش قبل از اون اتفاق از من میپرسیدی چرا از هم جدا شدیم تا مهر سکوت لبهای من باز میشد و اون حقیقت تلخ رو بهت میگفتم کاش با من مهربون تر بودی نمیدونی اون لحظه که تو رو دیدم چه اتفافی توی وجودم افتاد فکر نمیکردم تو امدی تا با هم بریم و منم بمیرم ولی وقتی صورت بی تفاوت و بیروح تو رو دیدم فکر کردم اومدی تا به خاطر اینکه پیشت نبودم انتقام بگیری ولی وقتی فهمیدم تمام این ۷سال با دروغ نبودنت سر کردم در عرض یک لحظه تمام افکارم بهم ریخت و اون ثانیه از تو شکستم و تمام توان خودمو از دست دادم.چون تو منو مقصر میدونستی.باورم نمیشد انای مهربون من اینطوری باهام رفتار کنه وقتی دیدمت قسم خوردم با تمام بدرفتاری هات و نا مخربونی هات کواظبت باشم و نذارم کوچک ترین اسیبی بهت برسه ولی نتونستم.هنوز نمیتونم قبول کنم که ما شدیم من و تو!این صادقانه ترین چیزیه که تا حالا بهش فکر کرده بودم و اون اینه هنوز بی اندازه عاشقتم انا

حالا برید ادامه مطلب واسه بقیه داستان...

خجالتی بودن و سویشرت سوراخ انا بود در حالی که هم خنده اش گرفته بود هم به قیافه خجالتی و عصبانیش نگاه میکرد توجهش به جیمی و رابرت و دنیل جلب شد.جیمی که داشت با رابرت و دنیل جر و بجث میکرد و وقتی بن رو دید کفت:این دوستات دیگه شورشو در اوردن.مثله لین که این پلیسای جنایی اصلا جدیتی تو کارشون نیس تو این موندم شما ها چرا وارد سیرک نشدید.دنیل که به شدت سعی میکرد جلوی خندش رو بگیره گفت:به من چه که خواهر تو هنوز لباسه خودشو نمیشناسه بعد زد زیر خنده.بن یه نگاه به جیمی کرد و گفت:این خانم خواهرته؟جیمی:بله اقای پلیس تا حالا ده بار ازت خواستم با هم بریم بیرون ولی شما اونقد سرت تو گزارشات و اسناد مدارک بود که حتی اونم ندیدی جناب بازرس ممتاز.بن:خیل خب حالا بگو ببینم چیشده اقای بامزه؟رابرت که از شدت خنده قرمز شده بود:بذار من بگم بذار من بگم.بن:خب بگو.رابرت:راستش داشتیم میرفتیم  سمت محوطه تیراندازی قرار گذاشتیم یه لباس به صورت ادمک درست کنیم هر کس تونست تیر تو قلبش بزنه یه وعده غذا مهمونش کنیم.ما همه لباسامون جا مونده بود دیدیم اولین کسی که داوطلب شد تیراندازی کنه انا بود.باورت نمیشه قبل از اینکه ما بخوایم قانون مربوط به تیر رو بگیم شروع کرد به شلیک کردن.یه جوری شلیک میکرد که انگار با لباس بدبخت پدر کشتگی داشت.زد لباس رو سوراخ سوراخ کرد و بعد رفت اوردتش گفت:ببینید زدم به قلبش.وقتی داشت نشونش میداد تازه فهمید لباس خودشه باورش نمیشد خودش این بلا رو سر لباس بیچاره اورده.دنیل :فک کنم به خاطر اینکه زده تو قلبش جایزشم بخاد بگیره.یکی نیس بگه بابا خودت شلیک کردی طلبکاری؟بن اروم زد تو پهلوی دنیل:خیل خب بسه دیگه.به زور جلوی خندش رو گرفت و با صدای بلند گفت:واقعا کار زشتی کردید که بایه خانم محترم اینطوری رفتار کردید.ما اومدیم اینجا برای دوره تکمیلی تیراندازی اونوقت شما فقط به فکر مسخره بازی هستید.دنیل و رابرت و جیمی با دهن باز به حرفای بن گوش میدادن نزدیک بود شاخ در بیارن چون بن شوخ ترین شخص بین اونا بود و از سر به سر گذاشتن با هیچ کس ابایی نداشت حتی با دادستان بخش و حالا داره اون حرفا رو میزنه.اون سه نفر که نمیتونستن حرفی بزنن فقط به بن خیره شده بود که که به سمت انا رفت و بهش گفت:میدونید گمون نکنم بخوان به وعدشون عمل کنن برای همین ازتون میخام دعوت منو به یه رستوران خوب قبول کنید.انا که یه دفعه با در خواست بن رو به رو شده بود با دستپاچگی گفت:هیچ کس نمیتونه دعوت یه جنتلمن واقعی رو رد کنه.بن که لبخندی به لب داشت:پس بفرمایید.انا:کجا؟بن رد حالی که در ماشین رو برای انا باز میکرد:به همون رستوران.وبعد از نشستن انا سوار شد و برای اون سه نفر دست تکون دادو گفت:خداحافظ رفقا.و به سرعت به راه افتاد.جیمی با تعجب از دنیل پرسید:اون خواهر من بود؟دنیل:فک کنم.اون اولین شبی بود که انا و بن وقتشون رو با هم میگذروندن هیچکدوم نمیفهمیدن که چرا از کنار هم بودن اذت میبرن.اخر شب بن انا رو رسوند خونشون.انا تشکر صمیمی از بن کزدو گفت که بهترین شب عمرش رو گذرونده و از بن خئاحافظی کرد.بن که داشت به دور شدن انا نگاه میکرد با صدای بلند گفت:امیدوارم از اینکه در کولتونو باز کردم ناراحت نشده باشید . به سرعت از اونجا دور شد.انا که به شدت تعجب کرده بود سریع در کوله رو باز کرد و از دیدن یک سویشرت داخل کولش بهت زده شد.نمیتونست تو اون تاریکی سویشرت رو تشخیص بده.وارد خونه شد و کلید برق رو زد . از  دیدن سویشرت به اون زیبایی شگفت زده شد.نمیتونست باور کنه بن اونقد خوش سلیقس و چیزی که تعجب اونو چند برابر میکرد خریدن اون سویشرت اونم وقتی که تمام مدت با هم بودن...

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 12
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نظری در تاریخ : 1393/6/22 - - گفته است :
خیلی وبلاگ عالی و خوبی داری لذت بردم واقعا
من هم البته یه وب دارم که متاسفانه کسی به من سر نمی زنه و تنهام www.b2love.rzb.ir
دوست داری بیا نیامدی هم اشکال نداره بازم ممنون
موفق باشی
پاسخ : ممنون عزیزم.اگه تونستم حتما

هدیه در تاریخ : 1393/6/19 - - گفته است :
سلام عزیزم دستت درد نکنه خیلی قشنگه
پاسخ : من کاری نکردم.یکی دیگه نوشته.ولی بلزم ممنون

زهره صابری در تاریخ : 1393/6/18 - - گفته است :
سلام عزیزم خوبی ممون بابت داستان زیبات دوست دارم
پاسخ : خوش حالم که خوشت اومده

يگانه‏ رستمی در تاریخ : 1393/6/18 - - گفته است :
باالميراموافقم حنانه بهش بگوتازه الان خوب خوبشه
پاسخ : خخخخخخخخخخ

يگانه‏ رستمی در تاریخ : 1393/6/18 - - گفته است :
باالميراموافقم حنانه بهش بگوتازه الان خوب خوبشه
پاسخ : چی بگم والا

المیرا در تاریخ : 1393/6/18 - - گفته است :
خیلی باحاله ههههههههههه انا چه چلفتیه این بنم ک فقط عاشق میشه
پاسخ : راجع به جلف بودنش نظری ندارم ولی با گشاد بودن قلب بن موافقم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب