close
تبلیغات در اینترنت
7سوء تفاهم قسمت سوم
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
چهارشنبه 19 شهريور 1393 ساعت 11:25 | بازدید : 909 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
فردا صبح انا لباس جدیدش رو پوشید.دنیل تا انا رو دید گفت:وای چقد قشنگ.امیدوارم این یکی رو سوراخ نکنی،راستی دیشب خوش گذشت؟انا سعی میکرد جلوی عصبانیتشو بگیره گفت:اره حداقل فهمیدم همه اقایون دلقک نیستن.بن که تازه رسیده بود گفت:...دوباره شروع کردین که.دنیل تا اومخد حرفی بزنه یکی از بچه های دایره جنایی گفت:زود باشید از اداره امنیت اومدن.همه افراد ساختمان مرکزی پلیس جمع شدن تا ببینن قضیه چیه.راسل با حالتی هیجانزده رو به بن گفت:بن اونا گفتن تو و دنیس برید پیششون.بن با تعجب:من؟اشتباه نمیکنی؟راسل:اره خودت مثل اینکه قضیه خیلی جدی . محرمانس.بن که نمیتونست دلیل انتخاب اونا رو بفهمه خودشو به دنیس رسوند که زودتر از اون رسیده بود و منتظر بن بود.بن و دنیس از دانشکده پلیس که تا حالا ۹سال گذشته بود با هم رقیب بودند ولی هیچکدوم نه برنده میشد نه بازنده و هر دو به عنوان جوان ترین و زیرک ترین پلیس های دایره جنایی مطرح بودند.بعد از یه سری صحبت های معمولی رییس پلیس راوند گفت:اقایون بهتره هر چه زودتر چمدون هاتون رو ببندید شما برای یک ماموریت جاسوسی و فوق سری از طرف اداره امنیت انتخاب شدید.بن و دنیس که هر دو تعجب کرده بودند با هماهنگی زیاد گفتن:ولی... . یکی از ماموران:به شما حق انتخاب داده نشده این یک دستوره و سرپیچی از این دستور به این معناست که شما تصمیم دارید خودتونو باز خرید کنید ولی فک نکنم شما بخواید این کار رو بکنیداین تصمیم برای پلیسای جوونی مثله شما راحت نیس و بهتره وسایل هاتونو جمع کنید.بن و دنیس هر دو بدون اینکه قراره به چه ماموریتی برن از اتاق خارج شدن.بن داشت غر میزد:اخه الان چرا؟من نمیدونم اینا بیکارن هر دفعه میان اینجا ارد تازه میدن.رابرت که تازه رسیده بود به بن گفت:شنیدم از اطلاعات اومدن.چیشده کمسیر جوان؟چرا اینقد تو همی؟بن:اصلا حوصله شوخی ندارم مسخرس باید به ماموریتی برم که نه میدونم کجاست نه برای چی هست.رابرت:این که چیزی نیست.تو که سرت درد میکرد برای اینجور ماموریتا!بن:الان نه رابرت میفهمی؟فعلا قصد مردن ندارم میخاستم یه کاری انجام بدم.رابرت:من که نمیفهمم!خداحافظ.بن که داشت وسایلاشو جمع میکرد:خداحافظ.کم کم اتاق صندوق خالی شد و تنها کسی که باقی مونده بود بن و انا بودند.انا که خیلی کنجکاو بود بدونه بن برای چی دوست نداره به این ماموریت بره یکدفعه با صدای بلند گفت:سربازرس یگر!بن که تو فک بود دستپاچه احترام نظامی داد و گفت:بله قربان.انا:چرا دوست نداری به این ماموریت بری؟بن که فهمیده بود انا این کار رو کرده در اون حالت باقی مونده بود گفت:اخه قراره از یه خانم زیبا در خواست ازدواج کنم قربان.انا:اسم اون خانوم زیبا چیه؟بن:خانم تمپل قربان.انا که به شدت هیجانزده شده بود و خیلی خوشحال بود با دستپاچگی:بازرس یگر من مطمئنم شما زنده بر میگردید و وقتی برگشتید اگه در خواست ازدواج کنید پاسخ اون خانم بله خواهد بود،ازاد.بن دستشو انداخت.انا در حالی که داشت از کنار بن رد میشد اروم گفت:فقط نفهمیدم این سویشرت رو چجوری وقتی پیش هم بودی خریدی؟بن:زمان دبرای خریدن واسه کسی که دوسش داری اندازه شستن دست کافیه.انا در دلش:باورم نمیشه!بعد از رفتن انا بن به فکر فرو رفته بود.از دنیس زیاد خوشش نمیومد حتی زیاد با هم حرف نمیزدند.دنیس دو ماه بود که نامزد کرده بود.بن نمیدونست چطور میخاد میخاد به نامزدش بگه که داره به ماموریت میره.قضیه بن فرق داشت چون انا پلیس بود راحت تر با این قضیه کنار میومد ولی نمیدونست نامزد دنیس چه عکس العملی نشون میده.با اینکه زیاد از دنیس خوشش نمیومد ولی دوست نداشت نامزدی اونا به این دلیل بهم بخوره.بن از اتفاقات خندش گرفته بود.قرار بود با رقیبش به یه ماموریت حساس برن و مثل دو تا دوست رفتار کنن.بن از افکار خودش بیرون اومد.چنین لحظات که مثله یک فیلم از جاوی چشماش رد میشدن باعث شد لبخند تلخی بزنه.با صدای سمیر به خودش اومد:اقای حواس جمع ده هزار بار صدات کردم باز که رفتی تو فکر.اون گوشیت سه ساعنه داره خودشو به در و دیوار میکوبه.بن:ها... باشه الان بر میدارم.سمیر غرغری کرد و از اتاق بیرون رفت.بن به صفحه گوشیش نگاه کرد از چیزی که میدید حسابی بهت زده شد.کسی که به بن زنگ زده بود انا بود،اونم ۲۵ بار!با خودش فکر کرد یعنی انا چیکار میتونه با من داشته باشه؟کسیکه حتی جواب سلام منو نمیده.برای ۲۶ مین بار گوشی بن به صدا در اومد.بن:الو انا.پشت تلفن:اقای یگر؟بن:شما کی هستین؟گوشی انا دست شما چیکار میکنه؟پشت تلفن:بهتره زیاد سوال نکنی سربازرس. اگه میخای یه بار دیگه این خانوم و زنده ببینی باسد چیزی که ۷ سال پیش از ما دزدیدی رو برگردونی و بیای به ادرسی که برات میفرستم.بن:من چی رو دزدیدم؟الو...الو... . وصدای قطع شدن تلفن نشان از بی جواب موندن سوال بن داشت.

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 11
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

h.y در تاریخ : 1393/6/20 - - گفته است :
گفتم که اهنگ مردمحسن يگانه است
پاسخ : اااااااا!خب ببخشید

Fatemeh در تاریخ : 1393/6/19 - - گفته است :
آفرین به این میگویند نویسنده خوب روزبه روز داستان می زاره یکم یادبگیرید😛
پاسخ : شرمنده نکنین.باید زود تمومش کنم چون ریحان میخاد داستان بذاره...
پاسخ : شرمنده نکنین.باید زود تمومش کنم چون ریحان میخاد داستان بذاره...

h.y در تاریخ : 1393/6/19 - - گفته است :
‏*برای مردی كه تنهارفيقش سقف وديواره/شباشم ابری ودلگيراونم بادودسيگاره/يه مردخسته ازراه وكه خستست اززمين خوردن/كه سقف ارزوهاشم خلاصه ميشه تومردن/نخواست باوركنه اينوكه رسم روزگاراينه/كه تنهاهمدم شبهاش يه مشت اهنگ غمگينه/كه عشقش جازدورفت وازاين غمگين ترم ميشه/كسی كه قصش اين باشه كسی كه بايكم گريه بااين اهنگ سبك ميشه/اره ديوونگی كردی ولی مردونگی اينه/که جزاين سقف واين ديواركسی اشكاشونميبينه/همش ازخودگذشتن بودكه اين خاصيت مرده/كه طعم شورهراشكی نمك گيرش نميكرده‏*حنانه جون اين اهنگيه كه من عاشقشم
پاسخ : میدونی نیبا گلی چون منم خوشم اومد برای همین تاییدش میکنم،به شرطی که بگی از کی بود

المیرا در تاریخ : 1393/6/19 - - گفته است :
فوق العادس خیلی این داستانو دوس دارومممممممم ووووووییی ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامهادامه ادامه ادامه ادامه

متشکرم از داستانتون
پاسخ : خوبه.اگه منیبا بشنوه کلی خوشحال میشه.چشم فردا میذارم

هدیه در تاریخ : 1393/6/19 - - گفته است :
سلام عزیزم دستت درد نکنه خیلی قشنگه فقط لطفا ادامه اش رو زود بزار مرسییییییی
پاسخ : چشم.اگه عمری بود فردا میذارم

زهره صابری در تاریخ : 1393/6/19 - - گفته است :
سلام گلم ممون بابت داستان قششنگت ادامه بده
پاسخ : خاهش.نویسندش هنرمده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب