close
تبلیغات در اینترنت
7سوء تفاهم قسمت ششم
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
یکشنبه 23 شهريور 1393 ساعت 20:11 | بازدید : 1747 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )

طبق معمول ادامه مطلب...

 

 

 

انقده دوستت دارم که وقتی دستاتومیگيرم/فكراينم كه چه جوری جلواشكاموبگيرم/حتی بدترازروزايی كه نبودی توکشيدم/ فدای اون نگاهت كه يه روزخوش نديدم/عكست گوشه ی اين اتاق رويای بی توخط خطی/خيال رفتن ندارن اين غصه های لعنتی/عطرت هواميبره به خاطرات كودكی/ساعت رفتن دل پربااشكای يواشكی
انا:درسته من الان اينجام كنارت سالم سالم.فقط نگران توبودم.بن:اينجايه چيزی درست نيست.انا:چییييیيی؟؟!؟بن:الان يانبايدزنده باشی يانبايداينجاباشی‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏!انا:‏!‏‏!‏‏!‏‏!منظورت چيه؟بن:ببين اگه اشتباه نكنم توقبل ازاينكه بميری آم ببخشيديعنی قبل ازاينكه فكركنم مردی ميخواستی سربه تن من نباشه ولی الان اگه درست شنيده باشم گفتی نگران من بودی حتمادارم خواب ميبينم!انا:نه خواب نميبينی من همه چی وميدونم بن همه چیوميدونم تقصيرتونبوده من اشتباه ميکردم همش سوء تفاهم بوده.بن:ازكجافهميدی هه صددرصدجيم بهت نگفته صبركن ببينم ام نه اين نميتونه باشه امكان نداره‏!انا:چی نميتونه باشه توفكرت چی ميگذره؟بن:هيچی يه لحظه به ذهنم رسيدتودفترچه خاطرات منوخوندی اه چه فكرمزخرفی اين ممكن نيست.اناسرش روپايين انداخت.بن:فكرم درست بوده؟انا:ام ببين اصلامهم نيست.مهم اينه که من الان اینجام همه چی روهم ميدونم‏!بن:ت ت تو دفترخاطرات منوخوندی واقعاكه نميدونم چی بگم‏!انا:خب من ازت معذرت ميخوام.بن: اين طوری نميشه كه درست سه تامعذرت خواهی به من بدهكاری.بعدخودش وپرت كردروتخت ودستشوزيرسرش گذاشت.انا:چی‏!؟بن:فقط زودباش چون من خوابم ميادميخوام بخوابم.اولين معذرت خواهی به خاطراينكه رفتارت تواين مدت خيلی بدبوده.انا:خيلی خب واسه رفتاربدم عذرميخوام.بن:خب دومی به خاطراینکه بدون اجازه دفترموخوندی.انا:من واقعامعذرت ميخوام مجبوربودم خب اخريش چيه؟بن بلندشومسخره بازی درنيارهيچكس به اين‏ زودی خوابش نميبره بن پاشومن ونترسون بن خواهش ميكنم بننننننننننن‏!

داری تنهاسفرميری چراول كردی دستامو/نميتونم ببينم من توچشمات دیگه دنيامو/چقدرسخته بدون توچراينونفهميدم/كاشكی بودی وميديدی نم نم بارون چشمامو/چقدردستای توسرده ديگه منونميبينی/ديگه كنارمن نيستی ديگه پهلوم نميشينی/ميخوام اينوبگم بی توچه دنيای بدی دارم/نميگی كه دوست دارم ديگه واژه نمیچينی/من ازدلتنگی شبهام ازاين دلشوره بیزارم/بدون بيتودلم خونه ديگه طاقت نميارم/بمون تامثل اون روزاشبيه توعاشق شم/دلم تنگه واسه حرفات منم عاشق تکرارم.
اناهرچقدربن روتكون دادبن هيچ حركتی نكرد.انا:بن به قدركافی تنبیه شدم بسه ديگه.انانبض بن روگرفت نبض خيلی طبيعی ومنظم ميزدوبن اروم عادی نفس ميكشيدانگارکه واقعاخواب بود.اناوحشت زده به طرف راهروی بیمارستان دويد.وبه طرف سميررفت.سميرتاقیافه ی پريشون ومضطرب انارودیدسريع پرسید:چی شده باز؟انا:يه لحظه ب بیا ب ب بن.سمير:هان.وهردوبه طرف اتاق دوييدند.سميربه طرف تخت بن رفت وبه اناگفت:معطل چی هستی؟برودكتروخبركن.اناسريع دكترروخبركرد.دكتربعدازمعاينه ی بن گفت:سردرنميارم مثل يه خواب طبيعيه ولی هيچ عكس العملی نشون نمیده.هرسه گيج شده بودندكه يه دفه زنگ گوشی سميربه صدادراومد.سمير:الو.پشت تلفن:گوش كن وهيچ حرفی نزن تاحرفموبزنم اون همكارت وميبينی كه خيلی راحت مثل بچه هاخوابيده يه سم توبدنشه كه اگه تا15ساعت ديگه پادزهرواردبدنش نشه برای هميشه میخوابه ولی اگه اون اطلاعاتو به مابديداون پادزهروبه شماميديم واون ازخواب بيدارميشه من دوباره زنگ ميزنم.سميركه توی شوك بوددادزدمن نميدونم اوناكجان؟ولی ارتباط تلفنی قطع شده بود.انا‏:چی شده كی بود؟سميرهمه چيزروتعريف كرد.سمير:من بايدبرم.انا:منم ميام.سمير:نه توپيش بن بمون من بايدبرم پاسگاه بايدبفهميم اون اطلاعات دست کيه.
2ساعت بعدپاسگاه
خانم كروگر:خنده داره ماحتی نميدونيم داريم دنبال چی ميگرديم.سمير:فقط13ساعت وقت داريم وهيچ سرنخی هم نداريم.هارتموت:چراداريم سرنخمون..سمير:هارتموت خواهشاتويكی ديگه حرف نزن این يكی ديگه شوخی نيست پای جون بن درميونه.هارتموت:بذارحرفموبزنم شوخی نيست مگه بن بايه نفرديگه تواون ماموريت نبودن خب شايداون خبرداشته باشه.سمير:راست ميگه دنيس اون بايديه چيزايی بدونه.بعدلپ هارتموت وکشيدوگفت:تويه دلقک نابغه ای وبعدسريع بيرون رفت.هارتموت:ممنون ازتعريف توهين اميزت

سميربه سرعت درحال رانندگی بودكه يدفعه زنگ گوشیش به صدادراومدسميرگوشی رودرحالت بلندگوقرارداد.وبه رانندگيش ادامه داد سوزانه:سميرمن ادرس دنيس كوپروپيداكردم.ولی اون دیگه يه پليس نيست.سمير:ديگه پليش نيست؟نه اون دقيقابعدازيه عمليات جاسوسی7سال پيش ازپليس جنايی بودن استفاءداد.سمير:كه این طور.سوزانه:من ادرسشوبرات ميفرستم.سمير:باشه ممنون ولی قبلش بايد يه سربه بن بزنم.سوزانه:باشه خداحافظ.سمير:خداحافظ.سميرجلوی دربيمارستان ماشين رومتوقف كردوازماشين پياده شدوواردبيمارستان شد.وارداتاق بن شد.بن بيحركت روی تخت خوابیده بود.واناروی يه صندلی كنارتخت بن نشسته بودوپشتش به سميربود.سميرسرفه ای كرد.اناسريع اشكاشوپاك كردوبالبخندی مصنوعی به طرف سميربرگشت.سمير:حالش چطوره؟انا:هرچی بيشترميگذره نفس هاش وضربان قلبش كمترميشه انگارداره تلافی ميكنه.سمير:بن اهل تلافی نيست اگه بودالان اينجانبود.انا:ولی هنوزيه چيزی هست كه منوبه خاطرش نبخشیده تاخواست بگه خوابش برد.سميردستشوروی شونه ی اناگذاشت وگفت:وقتی بيدارشدبهت ميگه خيلی خب ديگه بايدبرم.انا:صبركن فهميدیداون اطلاعات كجاست؟ودست كيه؟سمير:اره تقریباخداكنه كه درست باشه من ديگه رفتم.انا:ميشه منم بيام؟سمير:نه توپيش بن بمون خداحافظ.انا:خداحافظ سمیرازبيمارستان خارج وسوارماشین شدوبه سمت ادرسی كه سوزانه فرستاده بودبه راه افتادكه صدای زنگ گوشی موبايلش روشنيد.وقتی اونوجواب داد.یه صداازپشت تلفن شروع به صحبت كرد:فقط12ساعت ديگه وقت داريد.وصدايی كه قطع شد.سميرباسرعت بيشتری به راهش ادامه دادوبعدازچنددقيقه به ادرس كه يك خونه ی خیلی بزرگ بودرسيد.سميرازماشين پياده شدوزنگ خونه روبه صدادراوردپيشخدمت دربازكردوپرسيد:شما؟سمير:سربازرس گركان هستم ازپليس بزرگراه بااقای كوپركاردارم هستن؟

سمير:اقای كوپرمنزل هستن؟خدمتكار:ام بله همراه من بيايد.سميربه همراه خدمتكارواردخونه شدووقتی به سالن خونه رسيدندخدمتكارگفت:ببخشيداينجامنتظربمونيدتابه اقای كوپراطلاع بدم كه شمااينجاييد‏.سمير:باشه فقط سريع كارمن خيلی فوريه.خدمتكارازپله هابالارفت ووارداتاقی شد.بعداز2دقيقه خدمتكارهمراه يه مردجوان جذاب ازاتاق بيرون اومدووقتی به سميررسيدبه خدمتكارگفت:برامون دوتاقهوه بيار.سمير:نه ممنون وقت اين كاراروندارم عجله دارم.دنيس روبه خدمتكار:خيلی خب ميتونی بری.دنيس:بفرمایيدبشينيداقای...سمير:بازرس گرگان هستم.دنيس بله اقای گرگان.وهردورومبلی كه داخل سالن بودنشستند.دنيس:خب چه مشکلی پيش اومده اقای گرکان؟من يه شهروندقانونمندم ومالياتمم هميشه به موقع پرداخت ميكنم.سمير:ببينيداقای کوپرموضوع اين چيزانيست...دنيس چشم به دهن سميردوخته بود.سميرادامه داد:موضوع برميگرده به 7سال پیش وقتی كه شماتوی پلیس جنایی مشغول به كاربودیدتوی اخرين ماموريتتون یه سری اطلاعات دزدیده شدوتوی این7سال پيدانشدميخواستم بدونم شماچیزی ازاون اطلاعات ميدونيد؟دنيس:نه من چيزی ازاون اطلاعات نميدونم.سمير:ببينیداقای كوپرزنده موندن همكارمن به اين اطلاعات بستگی داره بهتره هرچی ميدونيدبگيد.توهمون لحظه يه دختربچه ی5-6ساله باعروسکش واردسالن ميشه وميادكناردنيس.دنيس:اين دخترمنه اقای گرگان انجلا.دنيس روبه انجلا:انج عزيزم ميشه بری تواتاقت بازی كنی؟انجلا:باشه.وبازی كنان ازپله هابالاميره ووارداتاقش ميشه.دنيس:دخترمنوديديداقای گرکان؟دوست ندارم به هيچ وجه زندگی اون وهمسرم به خطربيفته 7سال پيش ازشغلی که دوسش داشتم استفادادم وتوی شركت پدرنامزدم مشغول به کار شدم تانامزدم كه الان مادردخترمه اسيب نبينه والانم نمیخوام اوناروازدست بدم.سمير:گوش کنيداقای کوپرمطمئن باشيدهيچ خطری شماوخونوادتون وتهديدنميكنه اونافقط دنبال اون اطلاعاتن ماوقت زيادی نداريم اگه تا11ساعت ديگه اون اطلاعات وتحويل اونانديم بن ميميره.دنيس:چی؟يگر؟چی داريدميگيداون خودش بااوناهمدست بودمن خودم ديدم بهترين دوست اون توی جلسه ی اوناشركت كردوجزاعضای اصلی اونابود.سمير:اشتباه ميكنی اونم فريب خورده بوداون جيم تمپل كه توميگی حتی خواهرخودشوهم فريب داده بود.دنيس:ببخشید.وازسالن خارج شدوبعدازچنددقيقه برگشت.مشتشوبازکردداخل اون يه كارت مموری استيك بود.سمير:پس تمام اين مدت...دنيس:بله تمام اين مدت دست من بودمن فكرميکردم بن هم جزاوناست به خاطرهمين نتونستم به هيچ كس دیگه ای هم اعتمادكنم من به شمااعتمادميكنم ولی بدونيداين اطلاعات ممكنه خيلیی دردسرسازباشن.بعداطلاعات روتوی دست سميرگذاشت.سمير:ممنونم حرفاتون يادم ميمونه دنيس.وبه سرعت ازخونه خارج شدوسوارماشينش شدوباشدت پاشوروی گازقرارداد

سميرپاشوروی پدال گازگذاشت وبه سرعت شروع به رانندگی كردولی نميدونست كجابايدبره تصميم گرفت به انازنگ بزنه تاحال بن وبپرسه بعدازچندتابوق اناگوشيشوجواب داد.انا:الو سميرچه خبراون اطلاعاتوپیداكردی؟سمير:اره نگران نباش حال بن چطوره؟انا:هرچی بيشترمیگذره بدترميشه ديگه بدون ماسك اكسيژن نميتونه نفس بكشه.الان كجايی منم میخوام بيام اونجاخیلی نگرانم جيم هم اونجاست من بايدبيام.سمير:نه خيلی خطرناكه من نميتونم جواب بن وبدم باپادزهربرميگردم نگران نباش.وقطع کرد.انا:الو الو اهههه.سميرماشين ونگه داشت نميدونست چيكاركنه كه تصميم گرفت بره ازمايشگاه دانشکده پليس پيش هارتموت تابفهمه اطلاعات اون اطلاعات مموری چيه.30دقيقه بعد:سمير:هارتموت ناسلامتی تودانشمندی چطورنميتونی يه مموری وبازکنی؟هارتموت:خب رمزداره الكی نيست که بایدرمزشوبازكنم طول ميشه ديگه.سمير:اه.كه يكدفعه هارتموت فريادبلندی کشيد.سمير:هان چی شده چرادادميزنی؟هارتموت:بازش كردم بازكردم.سمير:خب بذارببینم.صفحه ی مانیتوريه نقشه رونشون ميدادكه باعلامتای خاصی نشونه گذاری شده بود.سمير:خب اين نشونه هايعنی چی؟هارتموت:من نميدونم نميتونم بفهمم يه لحظه صبركن فقط اين نقشه هانيستن يه سری اطلاعات دیگه هم هستن ولی يجوری قفل شدن كه نميشه بازشون كردبه هيچ وجه.سميرخسته نباشی پس چيكاركنيم؟هارتموت:شرمنده نميدونم.صدای زنگ موبايل سمیربه صدادراومد.سمير:بله پشت تلفن:اميدوارم اون اطلاعات وپيداكرده باشی بااون اطلاعات به ادرسی كه برات ميفرستم بيادرضمن حتی اگه1نفرهمراهت باشه ياحتی اگه فرستنده ياجی پی اس مطمئن باش نه خودت زنده ميمونی نه همكاربی عرضت فهميدی؟سمير:باشه ولی الو الو...هارتموت:چی شده؟سمير:هيچی فقط اون مموری استيك وبده به من.هارتموت:وايساقبلش بايدبه خانم کروگروبقيه اطلاع بدیم.سمير:نه گوش كن هارتموت...

 

هارتموت:ولی خطرناكه نبايدتنهابری يدفه تصميم نگير,سمير:نه هارتموت همين الان فقط 9ساعت وقت داريم نميتونم ريسكشوقبول كنم من رفتم.ادرسی كه برای سميرارسال شده بودادرس داخل انبارمتروكه ای خارج ازشهربودتااونجانيم ساعت راه بودسميرتاجايی كه ميتونست پاش روروی پدال گازفشاردادوبه اون ادرس رفت.ولی كسی اونجانبود.سمير:هی كسی اینجانيست؟بيايدلعنتيااون چيزی روكه ميخواستيدبيارم واوردم.من تنهام.كسی همراهم نيست.‏&ناگهان چندنفرازپشت سميرواردانبارشدند.يكی ازاوناباصدای بلندگفت:هی شجاعتت وتحسين ميکنم كميسرگرکان.وسميربرگشت.سمير:اون پادزهركجاست من اون اطلاعات واوردم شماهم بايدپادزهروبه من بديد.يكی ازخلافكاراكه اسمش هنری بودگفت:خيلی خب يكم صبركن بايداول چكش كنيم تابفهميم كه ازروش كپی كرديديانه.سمير:کپی نشده من زيادوقت ندارم اون پادزهروبديد.ودستش روکه مموری توی اون بودروبازكرد.يكی ازاونامموری روازسميرگرفت وبارابط به يه لب تاب وصل كرد.سمير:حالاديگه اون پادزهروبديد.که يکدفه صدای اژیرپليس سكوت اون منطقه روشكست.حالاكه ديگه معلوم شده بودرييس اوناهنريه.هنری:لعنتی بهمون كلک زدن بايدفراركنيم.يكی ازاونابه طرف سميرشليك کردولی سميرجاخالی دادوپشت چندتاتخته ی چوبی پناه گرفت.وازاونجاديدکه خلافكاراازدرپشتی باماشيناشون فراركردن.سميربه سمت نيروهای پليس رفت وسواريكی ازماشيناشدودنبال اونابه راه افتادبقيه ی نيروهای پليس هم دنبال سميربه راه افتادندتوی بزرگراه خلافكاراشروع كردن وبااسلحه هاشون به طرف سميروبقيه پليساشليك کردندچندتاازماشينای پليس ازبزرگراه منحرف وبعضی ازاوناهم بابرخوردبه ماشينای ديگه داغون شدن.سمير:تااون پادزهروازتون نگيرم نميتونيدفراركنيدايندتون تباهه.يكی ازخلافكارابه سمت چرخ کاميونی كه جلوی سميربودشليك كردوراننده ی كاميون نتونست تعادل کاميون روحفظ كنه كاميون واژگون شدوبه صورت افقی كل راه بزرگراه روبست.سميربه سرعت پاشوروی ترمزقراردادوماشين رونگه داشت ولی ماشين ديگه ای باكاميون برخوردكردوانفجارمهيبی رخ داد

حالااين شلوغی بزرگراه بودكه سميرروبه خشم اورده بودمدتی نگذشت كه نيروهای پليس به همراه خانم کروگرسررسيدند.خانم كروگربه طرف سميررفت وگفت:چی شد.سمير‏(باعصبانيت زياد‏)‏:ميخواستيدچی بشه؟پادزهروازدست داديم حالاتصميم داريدچيكاركنيد؟برای چی دخالت كرديديكم ديرتررسيده بوديدپادزهروگرفته بودم.خانم كروگر:ميفهميدچی داری ميگيدشمابدون اطلاع دادن به ماداشتيداون اطلاعات وكه وبن گفت خيلی خطرناکه روبه اوناميداديدوديگه به دست مانميرسيدتوقع داشتیددخالت نميکرديم.سمير:حالاچی؟الان اون اطلاعات وداريم؟پادزهروچطور؟وهمشم به لطف شماواون هارتموت دهن لقه.كروگر:چی هارتموت؟اون هيچی به مانگفت.ماازروی جی پی اسی كه به ماشينتون وصل بودشماروپيداكرديم.سمير:سوارماشين شدوبدون هدف شروع كردبه رانندگی.ولی بعدازچنددقيقه ماشين رونگه داشت نميدونست كجابره نميتونست به بيمارستان بره وتوی چشمای انانگاه كنه.بادرموندگی سرش روروی فرمون ماشين گذاشت.كه صدای زنگ موبايلشوشنيد.سمير:بله.هارتموت: من فهميدم نشونه های اون نقشه چين وچه ارتباطی باهمدیگه دارن.يه سربياازمايشگاه.سميربه ساعتش نگاه كردفقط 8ساعت وقت داشت ماشين روروشن كردوفورابه طرف ازمايشگاه جنايی شروع به حركت کرد.
درازمايشگاه جنايی:
هارتموت:نگاه كن چندتانشونه هرکدوم يه مکانونشون ميدن.يكی ازاونايه خونست يکی يه مدرسه يكی يه سالن همايش ويكی ديگه يه كارخونه ی چوب بری متروكست.سمير:اين نقشه...هارتموت:وقتی داشتی باتلفن حرف میزدی كپيش كردم,تونستم يکی ازاطلاعات رمزداروبازکنم توی اون اطلاعات يه بمب مركزی باانشعابات دورازمحوراصلی ونحوه ی فعال سازیش بود,اين بمب دريه مكان درمرکزمكانهای ديگه قرارميگيره وفقط باكنترل بمبهای دیگه كارشوانجام ميده وخودش منفجرنميشه وحالامكان ها‏;اون خونه متعلق به دادستان ومعاون رييس پليس كل المان الوين رونالده‏!واون مدرسه مدرسه ايه كه دخترش توی اون تدريس ميكنه‏!واون سالن همايش سالنيه كه جلسات نيروهای پليس باحضورشخص دادستان انجام ميشه,ميمونه اون کارخونه...

 

 

 

 

 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 20
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

مهدیه در تاریخ : 1393/6/24 - - گفته است :
سلام عزیزم ادامشو امروز میزاری ?
پاسخ : نمیدونم عزیزم....!

سلام در تاریخ : 1393/6/24 - - گفته است :
سلام

من یه داستان خیلی خوب تو ذهنم دارم چطور بفرستم تا بزارین رو سایت ؟
پاسخ : گلم صب کن تا ریحان داستانشو بذاره بعدا به اون بگو

هدیه در تاریخ : 1393/6/24 - - گفته است :
سلام عزیزم خیلی خیلی خیلی عالی و قشنگه دستت درد نکنه از طرف من از منیباجون تشکر کن فقط لطفا ادامه اش رو زود بزار مرسییییییی
پاسخ : چشم حتما.ممنون،خوشحالیم که خوشت اومده

زهره صابری در تاریخ : 1393/6/23 - - گفته است :
سلام گلم ممون بابت داستان زیبات عالی ادامش روزودتر بزار فقط یک خواهش اگر میشه یکم درشتر بنویس خیلی ریزه گلم
پاسخ : چشم حتما،هر کار کردم درشت نشد ولی امیدوارم واسه دفعه بعد درس بشه

Fatemeh در تاریخ : 1393/6/23 - - گفته است :
بابا ایول عاشقتم عجب داستانی توروخدا فردا اسرع وقت بزار دارم میترسم
عالی بود😚👍👍👍
پاسخ : ممنون گلم.بشنوه حوشحال میشه.چشم اگه تونستم حتما

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب