close
تبلیغات در اینترنت
7سوء تفاهم قسمت هفتم
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
دوشنبه 24 شهريور 1393 ساعت 20:37 | بازدید : 3179 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )

ادامه مطلب...........

اون كارخونه متروکس پس به احتمال زيادميتونه محله بمب مرکزی باشه فكركنم نقششون همين باشه.فقط نميدونم برای چی میخوان اونوبكشن.إ پس چراخشكت زده 6ساعت بيشتروقت نداريم بروديگه.سمير:باشه چقدرتااونجاراهه؟هارتموت:تقريبا2ساعت‏(تهران-قمه‏ انگار‏)سمير:باشه من رفتم توبه نيروی کمكی واين يارودادستانه خبربده بگوتاحدامكان این محلاروخالی كنن.هارتموت:باشه حتما.بعدرفتن سمير.هارتموت:بيچاره قاطی كرده منوباسوزانه اشتباه گرفته.سميربرگشته بودولی هارتموت نفهميد.سمير:كی قاطی كرده؟هارتموت:هان؟چيزه...هيشکی‏!مگه ديرت نشده چرابرگشتی؟سمير:اسلحموجاگذاشتم.بعدرفت.سميرزودترازبقيه به اونجارسيدوچنددقيقه منتظرموندولی ازنيروی كمکی خبری نبودنميتونست بيشترازاين منتظربمونه تصميم گرفت به تنهايی واردعمل بشه.به ارومی ومخفيانه واردكارخونه شد.كارخونه دوطبقه بودطبقه ی اول دوتانفر ايستاده بودندونگهبانی میدادند.سميرسراسلحش يه صداخفه كن (شرمنده اسمشوبابام گفت من بيتقصيرم‏)‏قراردادوبه سمت اوناشليك كردوبی صدااوناروكشت ومخفيانه به طبقه ی بالارفت وپشت ديوارمخفی شد.چندنفردرحال کارکردن بايه وسيله شبيه كامپيوتربودندسميرازپشت ديواربيرون اومدواسلحشوبه طرف اوناگرفت. سمير:اروم بلندشيدواسلحه هاتونوبندازيد.يكی ازپشت اسلحشوروی سرسميرگذاشت وگفت:مطمئنی تونبايداسلحتوبذاری روزمين؟حالااروم اسلحتوبذارروی زمين وباپات بندازش اونور.سميراین كاروکردكه يکدفه صدای اژیرماشينای نيروی كمكی به گوش رسيد.سمير:چه به موقع.ومحکم باارنج توی شكم اون خلافكارزدواسلحشوگرفت.



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 8
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

helen در تاریخ : 1393/6/25 - - گفته است :
سلامممممم ایول
ادم یه همچین وبایی رو میبینه از وب خودش ناامید میشه
پاسخ : سلام.اختیار داری خانوم.و در ضمن نظر لطفتونه

زهره صابری در تاریخ : 1393/6/25 - - گفته است :
سلام گلم ممون بابت داستان زیبات
پاسخ : خاهش گلم

Fatemeh در تاریخ : 1393/6/25 - - گفته است :
سلام حنانه جون عالی بود زود زود ادامشو بذار لطفا😘
بی صبرانه منتظر ادامشم دارم می ترکم😤
پاسخ : خاهش.کار دست یکی دیگس.به امید خدا پس فردا میزارم

هدیه در تاریخ : 1393/6/24 - - گفته است :
سلام عزیزم خیلی خیلی خیلی عالی و قشنگه دستت درد نکنه
یه سوال چند قسمت دیگه مونده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لطفا ادامه اش رو زود بزار مرسیییییییییییییی
پاسخ : نمیدونم والا!من نویسنده نیستم...!

erika در تاریخ : 1393/6/24 - - گفته است :
وایی عالیه حنانه جون ادامش لطفا
پاسخ : چشم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب