close
تبلیغات در اینترنت
7 سوء تفاهم قسمت اخر
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 18920 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2365 king
بن دوست داشتنی 0 2314 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2413 king
سه شنبه 25 شهريور 1393 ساعت 17:23 | بازدید : 2303 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
میدونم کنجکاوید پس سریع برید ادامه مطلب

سميراسلحه ی اون خلافكاروگرفت وروبهشون گرفت وگفت كه اسلحه هاشون وبندازن ولی اين كارونکردندوسميرمجبورشدكه شليك كنه كه دونفركشته شدندويك نفرهم زخمی شدكه يكدفه جيم سررسيد.جيم:اينجاچه خبره؟چرابمب وفعال نكرديد؟تاالان بايدمنفجرميشد.ولی بادیدن سميرسريع اسلحشودراوردوبه سميرگفت:اسلحه توبنداز.سمير:چطوری ميخوای مجبورم كنی؟هان؟توديگه الان نميتونی نقشتوعملی كنی.جيم:چراميتونم پرسيدی چطوری میخوام مجبورت كنم الان نشونت میدم.ودرحالی كه اسلحه رو روبروی سميرگرفته بوددستش روی توی جيب كاپشنش كردويه شيشه ی كوچك روكه توی اون چندميلی مترازيه مايع صورتی رنگ وجودداشت جيم اين شيشه روبادوانگشت شصت واشارش نگه داشت وروبه سميرگفت:اگه تا10دقيقه ی ديگه همه ی اين پليساازاينجانرن اين شيشه كه اون پادزهرتوشه ازدست من ميفته وفك كنم بقيشوخودت بدونی نه؟سمير:چی توفكرته؟میدونی چندنفرکشته ميشن؟برای چی اين كارومیكنی؟جيم:اون لعنتی خانواده ی منوازبين برداون وقاضی بامحکوم كردن پدرم به حبس ابدباعث مرگ مادرم وبچه ی توی شكمش شدكاری ميكنم که تمام خانوادش ازبين برن حالاوقتت شد9دقيقه بهتره عجله كنی.سميرموبايلشوازتوی جيبش دراوردوشماره ی خانم کروگروگرفت.سمير:الوخانم كروگرازاينجابريداينجاهيچ خبری نيست هيچ بمبی هم اينجانيست...بله...مطمئنم.بعدازچنددقيقه محوطه ی كارخونه ازماشينای پليس خالی شد.سمير:خب حالاتصميم داری چی كاركنی؟اصلابه خواهرت فكركردی؟ميدونستی اناالان توی اون مدرسه ست؟

 

جيم:توداری دروغ ميگی بالاخره تيريه توتاريکی نه؟اصلااون برای چی بايداونجاباشه؟سمير:اون الان اونجاست ميخوای مطمئن بشی يه دقيقه صبركن.سميرباموبايلش شماره ی اناروگرفت وگوشی روبه طرف جيم گرفت.سمير:بگيرش ازخودش بپرس.جيم بااحتياط گوشی روازسميرگرفت.جيم:الو...انا؟...توالان كجايی؟انا:من توی همون مدرسه ای هستم كه ميخوای منفجرش کنی.جيم:نه امكان نداره چطوری ثابت ميكنی؟انا:گوش كن صدای اين بچه هاروميشنوی؟چطوردلت میادباعث كشته شدن این همه بچه بشی؟جيم:اناهرچی زودترازاون مدرسه بيابيرون‏!اون بايدمجازات بشه اونم باگرفتن جون خانوادش وخودش فهميدی؟انا:نه من ازاينجابيرون نميام تومجبوری برای منفجركردن يه جا,همه جارومنفجركنی اگه قرارباشه يكی ازاوناكشته بشه ترجيح ميدم منم بميرم,وبعدتلفن قطع شد.جيم باعصبانيت موبايل وپرت كرد.وشيشه ی پادزهروتودستش گرفت وبعدتوی جیبش گذاشت.اسلحه روبه سمت سميررفت.وهمينطوربه سمت عقب رفت ولی متوجه نبودكه پشتش ديواری وجودنداره وبعدازپشت به پايين افتاد.سمیردستپاچه ازپله هاپايين رفت.جیم بدون حركت روی زمين افتاده بودسميربااحتياط به جيم نزديك شدولی اون حركتی نكردسرش خونی بودسميرنبضشوگرفت نبضش ميزدسميربانگرانی دستشوتوی جيب جيم كردوشيشه رودراوردشیشه سالم بود.سميرباگوشی جيم به خانم كروگرخبردادوهمه چیزروتعريف ودرخواست امبولانس كرد.سريع خودش روبه ماشينش رسوند.وبه سمت بيمارستان حركت كردوبه اناهم خبردادكه به بيمارستان بره.انابه بيمارستان رفت وازديدن صحنه ای كه درحال شكل گيری بودوحشت زده شدضربان قلب بن به شدت پايين اومده بودوبه سختی باماسك اكسيژن نفس ميكشيدوپزشك وپرستارهابالای سرش بودنددستای بن سردشده بود.
دستای من سرده يعنی كه من تنهام/يعنی ازت دورم يعنی توروميخوام/دستای من سرده يعنی كه دلتنگم/یعنی برای توباگريه ميجنگم/به عشق توقسم به جون توميميرم واسه چشمای قشنگت/به جون توبدون تو ميميرم واسه چشمای قشنگت/دستای من سرده يعنی كه دل كندی/يعنی كه غمگينم اماتوميخندی/دستای من سرده يعنی كه پردردم/يعنی دلم ميخوادپيش توبرگردم.
اناهرچقدرمنتظرمونداماازسميرخبری نشدكم كم پايان مهلت سرميرسيد.انابااضطراب سرش روبين دودستش گرفت كه يكدفه صدای بوقی ممتداون روازجاپرود.قلب بن دیگه نميزد.دستگاه احیااورده شد ولی حتی ازاونم كاری ساخته نبود.سميرسررسيدوبانگاه به چشمای اناهمه چیزروفهميد.دراتاقی كه بن توش بود روبازكردوواردشد.دكترباعصبانيت فریادزد:بااجازه ی کی وارداينجاشديد.بريدبيرون سميرشيشه پادزهروبه دكتردادوگفت:اين نجاتش ميده.دکتر:ديگه همه چيزتموم شده من مسئوليتشوبه گردن نميگيرم واين كارونميكنم.سميرباعصبانيت اسلحشودراوردوبه سمت دكترنشونه رفت.سمير:اگه اين كارونكنيديه گلوله توی مغزتون خالی ميكنم.دكترمجبورشدازترس محتوی داخل شيشه روبه بن تزريق كنه.ولی هيچ اتفاقی نيفتاد.سميردستشوپايين اوردومستأصل به چهره ی اناكه حالاتوی اتاق بودنگاه کرد.گردناباوری روی صورت اناپاشيده شده بود.انااروم به تخت بن نزديك شدوصورتش روروی دست بن گذاشت.هيچ كدوم باورنميكردندكه بن ازپيششون رفته بود.ولی صدايی که ناگهان به گوش اونهارسيده بودديگه بوق ممتدنبودبلكه صدای بوقی بودكه باضربات اهنگين ومنظم نواخته ميشد.اناسرش روبالااوردحالااين قطرات اشك بودكه صورت اناروخيس ميكرد.
صبح روزبعد:
بن چشماشوبازكردوبه اناكه کنارتخت نشسته گفت:آخی چقدرخسته بودم چه خواب خوبی بودراستی من چندساعت خوابيدم؟وبه حلقه ی توی انگشت اناخيره شد.انا:فكركنم دوروز.ببينم اقای یگرشماباخرسانسبتی داری؟بن:چی؟دوروز؟حتماخيلی خسته بودم.انا:راستی سومی چی بودبابت چی ديگه بايدمعذرت بخوام؟بن:اهاسومی وسومی اينه که روقولت پاگذاشتی‏!یادته اون روزبهم قول دادی هيچ وقت به دوست داشتنم شك نكنی ولی شك كردی.انا:من معذرت ميخوام واينكه ديگه روقولم پانميذارم.توهمين لحظه سميروارداتاق شد.سمير:خب ديگه بستته بايدتلافی اون یه هفته مرخصی واين دوروزودربياری‏!گزارشادارن صدات ميكنن.ودرضمن خانم تمپل جناب رييس پليس شخصاازشماتشكرودرخواست كردن به شغل سابقتون برگرديد.لبخندی صورت هرسه روپوشوند...
واينگونه بودكه یكی ديگرازماجراهابه اتمام رسيد.
ببخشيددوستان شخصاازمطلوب نبودن داستان شرمنده اواينکه داستان اولی بودكه مينوشتم خودتون ببخشيد



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 22
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

زهره صابری در تاریخ : 1393/6/26 - - گفته است :
سلام گلم ممون بابت داستان زیبات عالی بود شکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خاهش عزیز دل

erika(elmira) در تاریخ : 1393/6/25 - - گفته است :
فوق العادس تازه شم خیلی خیلی مطلوبه
پاسخ : ممنون.اره منم با مطلوب بودنش مفافقم،منیباس دیگه چیکار>ش کنم؟

هدیه در تاریخ : 1393/6/25 - - گفته است :
سلام عزیزمشکلک
دستت درد نکنه خیلی خیلی خیلی قشنگ و عالی بود شکلکشکلکشکلکمرسییییییییییشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خاهشششششششششش

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب