close
تبلیغات در اینترنت
7انتقام4
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
شنبه 25 خرداد 1392 ساعت 18:57 | بازدید : 2300 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

نینا نه دوست دختر بنه و نه بن عاشقشه......اگه میخواین بدونین نینا کیه بیاین ادامه ی مطلب.....


بن هرجوري بود ميره دنبال تام و تو يه بمبست گيرش ميندازه و درحالي که اسلحه به طرفش گرفته ميگه:اروم برگرد و اسلحه ات رو براز زمين و به طرف من پرتش کن تام برميگرده و ميگه:اگه به من شليک کني نينا ديگه زنده نخواهد موند بن: چرند نگو که در اين لحظه گوشي به زنگ ميخوره بن:بله !نينا:بن اينا ميخوان منو بکشن کمکم کن و گوشي قطع ميشه و بن با ناراحتي اسلحه اش رو مياره پايين تام:ديدي گفتم و اروم از کنارش رد در حالي که از کنارش داشت رد ميشد بن گفت:مطمعن باش.... تام:به همين خيال باش و سوار ماشين همدستش که نزديک اونجا بود ميشه و ميره يه کم بعد سمير مياد و ميگه:پس تام کو بن درحالي که به نقطه اي خيره شده و ميگه:اونا نينا رو گرفتن و گفتن ميکشنش و من مجبور شدم بزارم تام بره سمير در حالي که خيلي تعجب کرده ميپرسه:نينا کيه؟بن:همسر جيمي!سمير:ناراحت نباش ميگيريمش در پاسگاه اتاق بن و سمير و بن روي صندلي اش نشسته و ميگه:عاليه هيچ سره نخي از تام نداريم منم گذاشتم تام دربره و ميره پيش پنجره وايميسه سمير ميره پيشش و ميگه:تو مجبور شدي بزاري بره ناراحت نباش ميگيريمش بهت قول ميدم چند روز بعد درحالي که داشتن تو بزرگراه گشت ميزدن سوزانه در بيسيم ميگه:از بزرگترين موزه شهر داره سرقت ميشه سمير:ما در بزرگراهA54 نزديک موزه هستيم ميريم و نيروي کمکي هم خبر ميکنن و ميرسن به موزه و درپشتي منتظر ميمونن و نيروي کمکي هم رسيده و دزدا ميان بيرون ميبينن تامه!بن:ديدي گفتم ميگيرمت نينا کجاست؟تام:نميتونم بگم متاسفم وميخواد بمب اشک آور درمياره بن:اين دفعه کورخوندي (و همه پليس ماسک ميزنن و همه شون رو ميگيرن در اتاق بازجويي در پاسگاه بن رو به روي تام نشسته و و سمير ايستاده )بن:بگو نينا کجاست؟تام ساکته و هيچي نميگه بن:براي بار آخر ميپرسم نينا کجاست؟تام باز هم ساکته بن از کوره درميره و يقه تام رو ميگيره و ميگه:لعنتي بگو نينا کجاست تا نکشتمت سمير هم ميره جداش کنه تام:ميخنده و ميگه:تو يه اتاقه که هر لحظه اکسيژنش داره کم ميشه چون احتمال دادم امروز ممکنه بگيريم اين کارو کردم اگه ميخواي ببينيش خودت بايد بياي تنها!بن تام رو ول ميکنه سمير هم نگاه بن ميکنه و ميگه:تو که نميخواي همچين کار بکني ميخواي خودت رو به کشتن بدي بن:چاره اي ندارم و سمير:پس مراقب خودت باش بن يه لبخند ميزنه ميگه:هستم!!
سمير يه ردياب ميزاره تو جيب بن البته بدون اين که خودش بفهمه و بعد بن با تام ميره تام بن رو ميبره به يه خونه بزرگ و قديمي چند قدمي ميرن که تام وايميسه بن:چرا ايستادي؟که يه دفعه چند نفر ميان و اسلحه بن رو به زور ازش ميگيرن و دستش رو ميبندن تام:خب همون طور که قول دادم ميبرمت پيش نينا درضمن اون تو يه اتاقي که اکسيژنش داره کم ميشه نيست فقط ميخواستم که تو رو بکشونم اينجا و خودم و از زندان خلاص کنم بن درحالي که با عصبانيت داره به تام نگاه ميکنه ميگه:خيلي پس فطرتي!تام:تازه فهميدي و به آدماش ميگه ببرينش و اونا ميبرنش به اتاق که نينا هم توش بوده تا اونا در رو باز ميکنن بن با ديدن نينا ميگه:نينا تو خوبي اذيتت نکردن!نينا:نه خوبم!بن:ميخواستم نجاتت بدم ولي نشد اونا بن رو به همون ميله اي که نينا رو بسته بودن بستن و در رو بستم در اين حين سمير و بقيه پليس داره ميرن دنبال بن وقتي به اونجا رسيدن سريع همه رو گرفتن ولي تام که ديد اوضاع خرابه نينا گرفت و در رفت و بن هم دنبالش البته بن قبلش اسلحه اش رو زمين ميبينه و ورش ميداره و ميره دنبال تام و يه جا يه تام ميرسه و درحالي که اسلحه رو به طرفش گرفته ميگه:وايسا و تام برميگرده درحالي که اسلحه گذاشته رو سر نينا ميگه:تو منو خوب ميشناسي اگه بخواي منو بکشي قبلش نينا ميميره پس بهتره کار خطايي نکني و اسلحه ات رو رو بزاري زمينو با پات پرتش کني اين طرف بن اولش مردد بود ولي بعد کاري که تام گفته بود انجام داد و تام اسلحه اش رو به طرف بن ميگيره و ميگه:اولش ميخواستم کورت کنم ولي الان موقعيت بهتري هست يعني کشتن تو پس جرا از دستش بدم و.........

در آینده خواهیم خواند.....

تقققققققق....(صدای شلیک گلوله)

سمیر:مطمنم جیمی الان در کنار تویه بن!!


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 31
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

lena در تاریخ : 1393/5/17 - - گفته است :
سلام یه سوال توبالا گفته بودید که نینا روبرای تام بگیریم ولی جواب داده بودن گفته بودن که نه یکی دیگه رو براش سراغ دارن حالا کی هستش؟؟؟

مهدیه در تاریخ : 1392/11/27 - - گفته است :
پاسخ : چرا ناراحتی!!!!

mina در تاریخ : 1392/3/28 - - گفته است :
واقعا با این که گفتی بعضی قسمتهاش خسته کنندس موافقم مخصوصا اونایی که نهایت محور هیجانش روی عشق و عاشقی هارتموت یا خانم کروگره خداییش رو مخ آدمه ولی کاش این کارگردانش روی سوژه های تو کار میکرد خیلی باحال میشدا
پاسخ : mer30!!لطف داری!!

Fatemeh Beck در تاریخ : 1392/3/28 - - گفته است :
بچه ها همایش کنسل شده
پاسخ : چه بد!!من که نتونستم بیام!!

شقایق در تاریخ : 1392/3/28 - - گفته است :
میگم بن باید نصف دینشو کامل کنه دیگه آخه آخوندم انقد دیر ازدواج میکنه؟؟؟؟؟؟؟
بیا همین نینا رو واسش بیگیریم
پاسخ : نهههههه!!من یکی دیگه براش سراغ دارم!!!

mina در تاریخ : 1392/3/28 - - گفته است :
خیلی باحال بود ریحانه جون خوب بلدی آدمو بذاری تو خماری قسمت بعد
پاسخ : ممنونم!!منم ریحانه ام15 سالمه کبرا11 و بنو خیلی دوست دارم!!ولی بعضی از قسمتاش خیلی خسته کنندن!!برا همین داستان های هیجان انگیز مینویسم!!

الهام در تاریخ : 1392/3/27 - - گفته است :
جدید نمینویسی امروز سرعت خوبه هیشکی نیس
پاسخ : خودم نت ندارم که بزارم!!ببخشید!!

Fatemeh Beck در تاریخ : 1392/3/26 - - گفته است :
سومین جلسه نقد و بررسی سریال هشدار برای کبری11 امروز راس ساعت 16 برگزار خواهد شد.
پاسخ : آمدممممممم!!!

Fatemeh Beck در تاریخ : 1392/3/26 - - گفته است :
میگم درسته ک نینا دوز دخدرش نی ولی بازم شخص مناسبیه ها تازه در راه خدا هم کار کرده برحال مراقبش باشه و شوهرشم دوستش بوده خیلی هم عالی
پاسخ : آره دیگه!!در راه خدا....خخخخخ

tahora در تاریخ : 1392/3/26 - - گفته است :
راستی ریحانه برنامه ی آپلود ها عقب افتاده این خواهر .....من بهش گفتم ویندوز عوض نکن حالا عوض کرد و به حرف من گوش نداد برنامه های منم نمیریزه شدیدا عصبیم از دستش بذار برنامه هامو ردیف کنم ایشالله ببینم میتونم تا آخر هفته آپلودش رو برات تموم کنم
پاسخ : اوخی اصلا اشکالی نداره!!منکه عجله ندارم!!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب