close
تبلیغات در اینترنت
7نامزد سابق
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
یکشنبه 20 مهر 1393 ساعت 17:13 | بازدید : 8850 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
سلام بچه ها واقعا عذر میخام که دیر به دیر پست میذاریم بالاخره خودتون مدرسه میرید و درک میکنید اوضاعو!خب بگذریم این داستان تقدیم به شما.فقط لطف کنید برای جلوگیری از دعوا مجدد تو قرعه کشی من شرکت کنید و بگید که کی دوس داره جای ماریلا باشه.من و تام به قید قرعه یه نفر رو اعلام میکنیم.اهان از الان بگم قسمت بعدی رو ۱۳-۱۴ ابان میذارم

بن و سمیر  تو اتوبان در حال گشت بودند.سمیر:چی شده از اول صبح خیلی سرحالی،اتفاقی افتاده؟بن:خب دیگه... یعنی به ما نیومده که شاذ باشیم؟سمیر:تو که همیشه شادی ولی امروزیه جور دیگه ای!چیشده؟بگو دیگه جون به لب شدم.بن:خب...چیزه... دارم پدر میشم.سمیر:نهههههههه!راس میگی؟!ماریلا بارداره؟تبریک میگم.بن:ممنون.تازه دارم حستو درک میکنم وقتی درباره ایدا و لی لی حرف میزنی.سمیر:یعنی نیلزو در حد پسر خودت نمیدونی؟(نیلز پسر ماریلا از همسر سابقشه.داستان عشق گمشده)بن:نیلز بهترین اتفاق زندگی من بعد از ماریلا بود ولی بچه ادم یه چیز دیگس.سمیر:یادم باشه اینو به ماریلا بگم.بن:اذیت نکن دیگه.بیسیم.سوزانه:بچه ها کجایین؟سمیر:تو اتوبان آ ۵۳(کیبوردم تعویض زبان نکرد)سوزانه:کیلومتر ۵۳ اتوبان ا ۵۳ یه ماشین از ایست فرار کرده.بن:اخخخ نشد یه روز تو این اتوبانا هیچ اتفاقی نیوفته.سمیر:داریم میریم سوزانه.میرسن  چند کیلومتری اونجا که یه دفعه یه ماشین از پشت سر بدجور میزنه به ماشین سمیر.سمیر:هیییی چه خبرته؟ماشینم تازه از صاف کاری اومده.ماشین همچنان پشت ماشین سمیر بود ولی با فاصله معین.سمیر:عجب ادمایی پیدا میشنا.مگه مرض داشتی که زدی به ماشین نازنینم.بن:خب حالا طوری که نشده بی خودی شلوغش میکنی!سمیر:هیچی نشده؟دوتا چراغم شکسته تو پولشو میدی؟بن و سمیر در حال جرو بحث بودند که ماشین جلویی ترمز میکنه و ماشین عقبی به شدت به ماشین سمیر میزنه.بن:یعنی چی؟اینجا چه خبره؟سمیر:وحشی بازیه.من چمیدونم.لعنتی ماشین به سپر ماشین عقبی گیر گرده.نمیتونم مسیر عوض کنم.بن:از کبرا۱۱ به مرکز سوزانه ما دچار مشکل شدیم نیروی کمکی میخایم.سوزانه:بنراد و جنی نزدیکن.الان میرسن.بن و سمیر تا به خودشون میان اون دو ماشین فرار کردند و به فاصله کمی بنراد و جنی میرسن.جنی:ای وای کاپوت ماشین کاملا جمع شده؛طفلکی سمیر.بنراد:به جای اینکه برای ماشین دلسوزی کنی بیا بریم ببینیم حال خودشون چطوره.بن در ماشین رو باز میکنه و میاد بیرون و میگه:خیلی ممنون که نگران ما بودید ما حالمون خوبه نگران نباشید.سمیر با ناراحتی از ماشین پیاده میشه و با لحن بیچارگی:باز خوبه یه نفر منو درک کرد.دوباره باید کلی پول بدم تا ماشینم مثله روز اولش بشه.پس کی برای اندریا کادو بخرم؟بن:اخییییی طفلکی دلم سوخت برات.

در پاسگاه.کروگر:اقایون میشه لطفا تشریف بیارین.بن:سمیر میخای در بریم؟کروگر میکشتمون!سمیر:نه بابا بریم هیچکاری نمیتونه بکنه!بن میخنده و میگه:امیدوارم.در میزنند و وارد اتاق کروگر میشن.کروگر:بفرمایید بشینید اقایون. سوزانه از شما خاسته بود تا ماشینی رو که از ایست فرار کرده بود تعقیب کنید نه اینکه وسط اتوبان مسخره بازی در بیارید.سمیر:خانوم کروگر مسخره بازی چیه؟!ماشین من داغون شده اونم به خاطر اینکه گیر دوتا ادم دیوونه و مست افتاده بودیم.کروگر:خب چرا از عقلتون استفاده نکردید و بهشون شلیک نکردید؟سمیر:چون که...چون که...چیزه...تو یه چیزی بگو بن!بن:خودتون که گفتید عقلمون کار نکرد.کروگر:اینکه چیز عجیبی نیس.میتونید برید.بن و سمیر از اتاق کروگر میان بیرون و میرن تو اتاق خودشون.

در ویلا.ماریو:رییس کاری که ازمون خاستید رو انجام دادیم ولی اگه همکاراشون نمیرسیدند بهتر میتونستیم انجام بدیم.کاترین:عالیه فردا هم یه کار کوچیک دارم باید برام انجام بدید.حالا حالاها باهات کار دارم بن!

پاسگاه ساعت ۷ عصر.بن:خب سمیر با من کاری نداری؟برم؟سمیر:اره برو!از طرف من به ماریلا تبریک بگو.بن:باشه،فعلا شب به خیر.

خونه بن.بن تا وارد خونه میشه نیلز میدوئه سمتش و بن هم اونو بغل میکنه و میشینه رو کاناپه.ماریلا:خوش اومدی.خسته نباشی.امروز چطور بود؟بن نیلز رو میبوسه و میگه:خوب بود مثله همیشه تو چطوری؟ماریلا:خوبم.امروز زود اومدم خونه اخه پرستار نیلز کار داشت.چهار تا مریض دیدم و اومدم.نیلز:بابا!بابا!فردا منو میبری شهربازی؟بن:فردا کلی کار دارم نیلز بذار هر وقت که کار نداشتم.و بعد نیلز رو میذاره زمین.ماریلا:قول داده بودی که پس فردا میبریش حالا بچه میخاد فردا بره یه مرخصی کاری داره بن؟بن:ماریلا درک کن سرم خیلی شلوغه.چن تا پرونده نصفه کاره دارم باید تا اخر هفته تحویل کروگر بدم،کروگر رو که میشناسی؟ماریلا:کروگر رو میشناسم ولی احساس میکنم تو رو دیگه نمیشناسم.بن نذار فک کنم با اومدن بچه خودمون داری نسبت به نیلز کم عاطفه تر میشی.بن:ماریلا سر به سرم نذار که خیلی خستم،میخام استراحت کنم.

پس یادتون نره بگید کی میخاد جای ماریلا باشه.اسم ماریلا رو جدا برام بفرستید



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 20
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

setareh در تاریخ : 1393/8/11 - - گفته است :
حنانه جون من داستان قبلی رو ادامه ندادم داستان جدید گذاشتم راستی نظر فراموش نشود راستی شما هم هر موقع داستان جدید گذاشتی خبرم کن ممنون گلم
پاسخ : چشم.میام بخونم

setareh در تاریخ : 1393/8/11 - - گفته است :
حنانه جون چرا بقیه داستانو نزاشتی؟
پاسخ : الان میذارم

setareh در تاریخ : 1393/8/10 - - گفته است :
حنانه جون خیلی دوست دارم خیلی باحالی
پاسخ : منم!لطف داری فدات

setareh در تاریخ : 1393/8/10 - - گفته است :
سلام حنانه جون بقیه داستان و گذاشتم اگه دوست داشتی بیا بخون راستی نظر فراموش نشه
پاسخ : چشم.حتما

raha b.a در تاریخ : 1393/8/7 - - گفته است :
ممنون از کمکت عزیز.
پاسخ : خاهش عزیزم

بهاره در تاریخ : 1393/8/6 - - گفته است :
سلام چرا دیگه پستی نمیزارین ؟
من هرروز دارم به سایتتون سر میزنم ولی خبری نیست
پاسخ : گلم من یکشنبه شب بقیه داستانمو میذارم ولی از کار بقیه خبر ندارم

سفیدبرفی در تاریخ : 1393/8/6 - - گفته است :
بیا و یه کاری کن.سنگین تره که نذاری داستاناتو تا مطمین شی می تونی همشو حداکثر تا عرض یک هفته بذاری. این که نشد کار. یه قسمتشو الان می ذاری یه قسمتو یه ماه بعد.خو کسی که مجبورت نکرده بود
پاسخ : چشم.این داستانو گذاشتم دیگه نمیذارم

raha b.a در تاریخ : 1393/8/3 - - گفته است :
سلام.
میتونید ادامه ی اون قسمتی رو که تولد عموی سمیر بود و یه مرده(کچله)میخواست دلیل بی گناه به زندان رفتن الکسو بهش بگه تو چن تا کلیپ بزاری؟؟
قسمت بعدشاااا...
تشـــــــــــکر...
پاسخ : عزیزم من کلا قسمت هایی رو که الکس بازی کرده رو ندارم.از تو یوتیوب میتونی پیدا کنی

setareh در تاریخ : 1393/7/29 - - گفته است :
اخه من داستان رو تو همین سایتمی ذارم اما می گه بعد از تائید مدیر سایت پبت میشه
پاسخ : عزیزم برای نویسندگی وب باید تو مسابقه ریحانه شرکت میکردی.ت. الان هیچ جوره نمیتونی از پنلت داستان بذاری گلم

الناز در تاریخ : 1393/7/29 - - گفته است :
دانكه دانكه اونت دانكه ريحانه . از اين داستانت خعععلي خوشم اومد ؛ از همين اولش معلومه كه تا اخر جذابه. بدقولي نكني ها 13-14 آبان منتظرتيم...
پاسخ : چشم عزیزم ولی من حنانه ام نه ریحانه
مطمئن باش سر تاریخ بقیشو میذارم


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب