close
تبلیغات در اینترنت
7 نامرد سابق3
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 18920 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2365 king
بن دوست داشتنی 0 2314 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2413 king
دوشنبه 12 آبان 1393 ساعت 12:20 | بازدید : 3013 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
بچه ها اینم بقیش

در پاسگاه.بن:سوزانه میشه بگردی ببینی این ادرس مال کجاست و چیه؟سوزانه:باشه حتما!بیا اینم لیست کسایی که چشم دیدنتو ندارن.بن:ممنون.سمیر:چیزه...من قراره با اندریا برم جایی کار داریم یه ذره دیر میام(اندریا مرددددددددد!من دلم اندریا میخاد)مطب.منشی:اقا شما حق ندارید بدون اجازه وارد شوید.سمیر در اتاق ماریلا رو باز میکنه و میگه:باید با هم حرف بزنیم.منشی:من سعی کردم جلوشونو بگیرم ولی...ماریلا:خیل خب میتونی بری.بعد رو به مریضش میکنه و میگه:کارایی که گفتم رو انجام بدید از منشی هم برای هفته دیگه وقت بگیرید،خدانگهدار.مریض میره و سمیر در رو میبنده.ماریلا:بیا بشین سمیر.سمیر میشینه:ببین ماریلا دیگه از تو به عنوان یه روانشناس توقع نداشتم که اینقد غیر منطقی با این قضیه برخورد کنی؛بن همه چیزو برام تعریف کرده.ماریلا:غیر منطقی؟از وقتی فهمیده داره پدر میشه نیلز براش کم اهمیت شده.اون قول داده بود با نیلز هیچ وقت اینجوری برخورد نکنه.سمیر:خیل خب اصلن بی اهمیت شده براش.ولی تو هم درک کن سرمون خیلی شلوغه،تو برگرد بذار هر جا میخان برن هفته دیگه برن.ماریلا:نه سمیر.من نیاز دارم تنها باشم.باید راجع به ادامه زندگیمون فک کنم.نه تو و نه بن نمیتونید نگرانی منو نسبت به اینده و روح و روان نیلز درک کنید!سمیر:درسته تو یه مادری و عاطفه مادری داری و نسبت به اینده بچت نگرانی ولی بن چی؟اون توی این سه سال برای نیلز چیزی کم نذاشته،عین بچه خودش باهاش رفتار کرده.حاضرم قسم بخورم اگه من جای بن بودم نمیتونستم اینجوری نیلز رو تامین کنم.تا حالا فک کردی چرا خاست که دیر بچه دار بشید؟کاشکی حال الان اونو درک میکردی.صب برای شوهرت یه تله انفجاری گذاشته بودن.شانس اوردی که الان زندس.ماریلا به بچه تو شکمت فک کردی؟بن هم به اندازه تو نسبت به اون بچه سهم داره!ماریلا:حق با توئه ولی اگه میخاست ما برگردیم خودش میومد دنبالمون نه اینکه تو رو بفرسته.سمیر:منو بن نفرستاده اگه بفهمه که اومدم شاکی میشه.من اینجام تا به بهترین دوستم کمک کنم،امیدوارم که اینو بفهمی خانوم دکتر.سمیر بلند میشه و از مطب خارج میشه و میره پاسگاه.بن:خیچ معلوم هس کجایی؟من همه اینا رو بررسی کردم.همشون الان زندانن،کار اینا نمیتونه باشه.سوزانه وارد اتاق میشه:بچه ها اینجا ادرس ویلاس.هوالی اسکله تفریحی دوسلدورف.سمیر:سوزانه نیروی کمکی رو اماده کن.بن:امیدوارم زود تموم شه اصلن حوصله ندارم.

تو راه بن چن بار به ماریلا زنگ میزنه ولی جواب نمیده!سمیر:چیشد؟جواب داد؟بن:نه.فقط امیدوارم تصمیمش برای جدایی جدی نباشه وگرنه نمیدونم باید چیکارکنم.سمیر یه نگاه نگران به بن میندازه و میگه:نگران نباش برمیگرده.در ویلا.ماریو:رییس پلیسا اومدن.کاترین:عالیههه.خوش اومدی بن،دلم برات تنگ شده بود.وقتی بن و سمیر میرسن جلو در ویلا قرار میشه که از هم جدا شن و تک تک برن داخل رو بگردن.بن داخل یه دالان بزرگ میشه.یه ذره که میگرده و به جایی نمیرسه.تمام فکرش پیش حرفای پدرش بودکه از قول ماریلا زده بود.به سرش میزنه و جلیقه ضذ گلوله اش رو در میاره.و به مسیرش ادامه میده.جلوتر که میره صدای کفش پاشنه بلند میشنوه و میره دنبال صدا که یه زن رو جلوی خودش میبینه!بن:ایست.همون جا وایستا و برگرد و دستاتو بذار رو سرت.زنه برمیگرده.کاترین:سلام بن.خوبی؟دلم برات تنگ شده بود!بن اسلحشو میاره پایین:کاترین!تو!اینجا؟!ماجراجوییات هنوز تموم نشده؟کاترین میره نزدیک بن و دستشو میگیره و میگه:این دفعه دنبال تو بودم کمیسر.خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود واسه دعواهایی که مدام باهم میکردیم،یادته؟بن کاترین رو بغل میکنه و میگه:اره یادمه. ولی نگفتی اینجا چیکار میکنی.کاترین:برای این.

صدای سه شلیک پی در پی محوطه رو در بر میگیره.بن روی زمین می افته و در خون غوطه ور میشه...



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

هدیه در تاریخ : 1393/8/13 - - گفته است :
سلام گلم دستت درد نکنه خیلی عالیه
یه سوال چرا همه میخوان از بن انتقام بگیرن گناه داره مگه چیکار کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط لطفا ادامه اش رو زود بزار مرسیییییییییییییی
پاسخ : والا اینو نمیدونم.الان میذارم

منيب در تاریخ : 1393/8/12 - - گفته است :
چخ چخ تشكرالیه خيلی گشه دی ايلده‏!فقط ببخشيداگه نميتونم داستانای بعديت وبخونم يانظربدمشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خاهش میشه.قابلی نداشت.بعدا میخونی

بهاره در تاریخ : 1393/8/12 - - گفته است :
خیلی عالیه چقدر هیجان داره توروخدا زودتر ادامشو بزارشکلک
پاسخ : چشم.فردا

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب