close
تبلیغات در اینترنت
7بازگشت دوست2
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
جمعه 26 دي 1393 ساعت 16:50 | بازدید : 5435 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
بن:دیروز اومدم ببینم کمیسر گرکان هنوز میخای بفرستیم برم ماشین بشورم؟سمیر بلند میشه و میره سمت بن و اونم بلند میشه،همدیگرو بغل میکنن و سمیر میگه:اخه عرضه اون کارم نداری جوجه!بن:دستت درد نکنه رفیق.از تو بغل هم جدا میشن.بن:از سوزانه شنیدم که جدا شدی من واقعا متاسفم.سمیر:فراموشش کن کاری که خودم دارم میکنم! راستی نینا چطوره؟زندگی مشترک چطوره؟بن:خوبه.راستش بین خودمون بمونه گاهی اوقات دلم واسه دوران مجردیم تنگ میشه.سوزانه وارد اتاق میشه:اووووه دو تا دوست قدیمی دوباره بهم رسیدن.بچه میخاین اولین ماموریت مشترکتونو شروع کنید؟بن:اخخخخخخخ دلم واسه کبرا۱۱ تنگ شده بود،کجا باید بریم؟سوزانه:عتیقه فروشی راین.اینم ادرس،موفق باشید.از اتاق خارج میشه.بن و سمیر هم پشت سر اون از اتاق میرن بیرون.کروگر:گرکان.فکر نمیکردم اینقد زود با همکار جدیدت کنار بیای!سمیر:خانم کروگر اخه...!بن:هنوز به طور قطعی منو نپذیرفته.سمیر یک میزنه به پهلو بن و سرشو به نشونه اینکه بریم تکون میده/بن:نگفتم خانم کروگر!کروگر:یادتون باشه این بار برای داغون کردن ماشین بدجور برخورد میکنم؛موفق باشید.بن و سمیر از پاسگاه میرن بیرون و سوار ماشین میشن.بن:اگه بخام اعتراف کنم اصلا دلم برای غرغرای کروگر تنگ نشده بود.سمیر ماشینو روشن میکنه و میگه:ببین دیگه من چی میکشم.با هم به عتیقه فروشی میرن.جلو در عتیقه فروشی.سمیر:هنوز باورم نمیشه که برگشتی بن(منم باورم نمیشه!خخخخخخخخخخخ)باورت میشه دلم واسه دوران با هم بودنمون تنگ شده بود؟بن لبخندی میزنه و دستشو میزاره رو شونه سمیر  و میگه:اره خودمم دلم تنگ شده بود.حالا زودباش بریم تو رفیق ببینیم قضیه چیه.از ماشین پیاده میشن و میرن داخل فروشگاه.سمیر:روز به خیر گرکان هستم ایشونم همکارم یگر شما تماس گرفته بودید؟صاحب فروشگاه:بله.وقتی اومدم نزدیکای فروشگاه دیدم در شکسته شده و یه نفر با یه ساک مشکی سوار یه پورشه سفید شد و رفت.منم با شما تماس گرفتم.بن:اهان شماره پلاک ماشین رو برداشتید؟صاحب فروشگاه:بله بفرمایید.سمیر یه نگاهی به شماره می اندازه و میگه:شما تو فروشگاتون دوربین امنیتی دارید؟صاحب:بله.سمیر:ما میتونیم فیلماشو ببریم؟صاحب:بله حتما!بن و سمیر به همراه فیلما از فروشگاه خارج میشن.بن فیلمارو میذاره تو ماشین.سمیر میخاد سوار ماشین بشه که بن بهش میگه:اون یارو از وقتی ما وارد عتیقه فروشی شدیم اونجا رو تحت نظر داره بنظرت میتونه همدست دزدا باشه؟سمیر:ممکنه.حالا سوار شو بریم پیش هارتموت!بن:اخخخخخخخ دوباره قراره حرفای قلمبه سلمبه بشنوم!سمیر:قبلا اینقد غرغرو نبودی.بن:زندگی مشترک عوضم کرده کمیسر!

:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 10
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

المیرا در تاریخ : 1393/11/22 - - گفته است :
من بعد چند وقت تازه خوندم از قسمت 3 شروع کرم خیلی باحاله

honey در تاریخ : 1393/11/6 - - گفته است :
ایول خیلی خوشم اومد.........واقعا باحال بود تصویر سازیت عالیه نویسنده..........
پاسخ : ممنون هانی جون!حنانه ام

السا در تاریخ : 1393/11/4 - - گفته است :
تیکه ریستو عین بن گفتی
پاسخ : واقعااااا

زهره صابری در تاریخ : 1393/10/29 - - گفته است :
سلام عزیزم ممون بابت داستان زیبات راستی ریحانه چرا نمی یاد نکنه مشکلی براش پیش اومده ها برامون اگر میشه یک آپ توپ بکن
پاسخ : والا رییس گفت بعد از امتحاناش میادمن بیخبرم

السا در تاریخ : 1393/10/29 - - گفته است :
عالییییییییییییی بوووووووود فدات شم خانمم کم بود
پاسخ : خدا نکنهومیدونم کم بود امشب جبران میشه

Fatemeh در تاریخ : 1393/10/28 - - گفته است :
سلام پس چرا ادامه داستان نمیزاری خیلی عالیه داستانت ایول ممنون😊😚💟
پاسخ : الان میزارم

هدیه در تاریخ : 1393/10/27 - - گفته است :
سلام عزیزم خیلی خیلی خیلی خیلی..... عالیه و قشنگ مرسییییی
فقط لطفا ادامه اش رو زود بزار مرسی
پاسخ : الان میزارم

هدیه در تاریخ : 1393/10/27 - - گفته است :
سلام عزیزم خیلی عالیه بهتر از این نمیشه مرسیی
پاسخ : ممنون از حمایتت

setareh در تاریخ : 1393/10/26 - - گفته است :
عالیه گلم عالی
پاسخ : مرسی فداتشم

زهره صابری در تاریخ : 1393/10/26 - - گفته است :
سلام عزیزم ممون بابت داستان زیبات
پاسخ : سلام گلم قابلی نداش


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب