close
تبلیغات در اینترنت
7بازگشت دوست قسمت اخر
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
جمعه 17 بهمن 1393 ساعت 11:42 | بازدید : 839 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
سلام بچه ها واقعا بابت تاخیرم عذر میخام.اومدم که جبران کنم اینم قسمت اخر...یان رفت و در هم بست.بن:سمیر خوبی؟سمیر:خوبم چیزیم نیست بار اولم نیست که گلوله میخورم،اخخخخخ.بن:باید به حرفت گوش میدادم تو راست میگفتی یه چیزی مشکوک بود که ما بتونین بدون هیچ مانعی بیایم توی این محوطه! متاسفم که اولین پروندمون رو بعد از چن سال اینجوری باز کردم.سمیر:یجوری حرف میزنی انگار قراره بمیرم و خودم خبر ندارم.ی گلوله معمولی دیگه ما از اینجا میریم و همه چی تموم میشه.ده دقیقه بعد یکی از افراد یان میاد و بن و سمیر را با خودش میبره به سالنی که یان اونجا بود.یان:خب اقایون من از اون ادما نیستم که بخام با کسایی که دستم هستن بدرفتاری کنم ولی خب همین جوری هم گروگان هامو ازاد نمیکنم که برن اونم اگه دوتا پلیس فضول مثل شما باشن.اومد بالا سر بن ایستاد و گفت:شما اقای... فراموش کردم اسمتونو بپرسم!بن:یگر!یان:شما اقای یگر میرید و برای من دو کیلو هرویینی که دیت پلیس هست رو میارید.همکارتون پیش من میمونه تا شما با هرویین های من برگردید البته زمینه خروج من همراه هرویین ها رو هم فراهم میکنید؛در غیر این صورت من همکارتون رو قاچاقی همراه هرویینا از کشور خارج میکنم و وقتی پلیس اونو با هشت کیلو هرویین پیدا کنه حتما باید تا اخر عمر تو زندان بمونه.و به یکی از افرادش اشاره میکنه تا سویچ ماشینو بهش بده.دستای بن رو باز میکنن وقتی میخاد بره رو به سمیر میکنه و میگه:من برمیگردم رفیق.و بعد به یان میگه:دستکم یه دکتر خبر کنید مگه نمیبینید دستش خون ریزی داره.یان چن قدم جلوتر میاد و میگه:هر وقت خبر موفقیتتونو شنیدم این کارو حتما انجام میدم.بن از اونجا رفت پاسگاه و قضیه رو به کروگر گفت و کروگر هم گفت:عالیه یگر.اولین ماموریتتونو اینجوری اغاز کردید.بسیار خب من با دادستانی حرف میزنم و سعی خودمو میکنم.بعد از نیم ساعت بن وارد اتاق کروگر میشه.بن:چیشد خانم کروگر؟کروگر:موافقت نمیکنن میگن هجوم ببرید  اونجا و همکارتونو نجات بدید.بن:اینجوری نمیشه باید ی کاری بکنم.و از اتاق اومد بیرون.کروگر هم دنبالش اومد بیرون و گفت:یگر کجا میری؟کار احمقانه ای نکنی! بن:دارم میرم پیش هارتموت ببینم چیکار میتونه بکنه.در ازمایشگاه.بن:سلام هارتموت یه کاری برام میکنی؟هارتموت:چیکار؟ بن: همون قاتلان بچه های نورد راین وست بادن سمیر رو گروگان گرفتن و خواستن که دو کیلو هرویین بهشون بدیم.دادستانی قبول نمیکنه؛میتونی برام هرویین جور کنی؟ هارتموت یه ذره فک میکنه و میگه:باید یذره بهم وقت بدزی.بن:تا ساعت ۶ عصر وقت داری. در مخفیگاه یان.یکی از افرادش میره به یان میگه که سمیرتب داره و یان هم میگه که دستاشو باز کنن و ببرن تو اتاق زیر شیروونی.ساعت ۶ عصر.بن میره پیش هارتموت.بن:چیشد انیشتن؟هارتموت:دوساک هرویینت امادس،موفق باشی.در محل.بن از ماشین میشه و یکی از افراد یان میاد سمتش و اونو با خودش میبره پیش یان.یان:خوش اومدی یگر ساکارو بذار رو میز.و به یکی از افرادش اشاره میکنه که بره ساک رو چک کنه.بن:همکارم کجاس؟یان: داشت یادم میرفت حالش بد شده بود بردمش اتاق زیر شیروونی.هر وقت مطمئن شدم که بهمون کلک نزدی میتونی بری پیشش.یکی از زیر دستاش بهش میگه که همه چی درسته.یان به بن اجازه داد که بره اتاق زیرشیروونی.بن:سمیر حالت خوبه؟ببخشید رفیق که دیر اومدم پاشو بریم باید بریم دکتر.وقتی پایین اومدن دیدن تو ویلا هیچ کس نیست.بن شک میکنه و اسلحشو در میاره وقتی به جلوی در میرسن افراد یان شروع به تیر اندازی میکنن.بن خودشو و بن رو میبره پشت یه دیوار و میگه:اینا چقد دیوونه ان!اه انتن هم نمیده حالا چیکار کنیم؟خشاب هم ندارم!!!!سمیر:فکر میکردم دوباره دوران باحالمون شروع میشه.اخخخخخخخ.بن صورت سمیر رو میگیره و میگه:من تو رو از اینجا میبرم.دوران خوبمون دوباره شروع میشه مقاومت کن بخاطر زن و بچه هات!باشه؟!سمیر که داشت از تب میسوخت به نشونه تایید سرشو تکون میده.بن:ینی چی اون بیرون چخبره؟چرا صدای تیراندازی چندبرابر شده؟سمیر:فک کنم براشون نیروی کمک اومده.و بعد سعی میکنه بلوزشو دربیاره.بعد از چن دقیقه صدای تیر اندازی قطع میشه.بن بلند میشه و میره طرف دیوار و اسلحشو میکشه میکشه ولی بعد میاره پایین.بن با تعجب:خانم کروگر شما؟اینجا؟کروگر؟اومدم کارمندای بی غرضمو نجات بدم.سمیر بلند میشه و میگه:از لطف بی اندازه ای که نسبت به مادارین نهایت سپاس را دارم
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 18
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

يگانه‏ رستمی در تاریخ : 1394/1/9 - - گفته است :
پاسخ : ممنون

honey در تاریخ : 1393/11/24 - - گفته است :
اینا چیه رو وب گذاشتی؟؟؟؟!!!!! ادم یاد فروت نینجا میافته بد فک میکنه باید همه روبترکونه.....
حالا جدی تولده؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ : اره دیگه خخخخخخخخخ

هدیه در تاریخ : 1393/11/24 - - گفته است :
مرسیی عزیزم عالی بود

هدیه در تاریخ : 1393/11/24 - - گفته است :
مرسیی عزیزم عالی بود

honey در تاریخ : 1393/11/18 - - گفته است :
بییییییییییییییگ لایییییییییییییییییییییییییک

السا در تاریخ : 1393/11/18 - - گفته است :
عینکم شکست اما مطمینم که قشنگ نوشتی
پاسخ : ممنون ابجی

زهره صابری در تاریخ : 1393/11/17 - - گفته است :
سلام خسته نباشی حنانه جان خوب بود داستانت راستی بازم هم برامون داستان جذاب مثل داستان های السا می زاری گلم
پاسخ : این تموم نشده ی مشکلی پیش اومد نشد تمومش کنم زود تمومش میکنم چشم حتما عشقم

elmira در تاریخ : 1393/11/17 - - گفته است :
Khkhkhkhkhhkkh alie khaili khosham omad
پاسخ : خوشحالم.ببخشید عزیزم خطم یطرفس نمیتونم جوابتو بدم شرمنده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب