close
تبلیغات در اینترنت
7 مضنون قسمت آخر
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 12735 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2010 king
بن دوست داشتنی 0 1930 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2021 king
چهارشنبه 17 تير 1394 ساعت 13:43 | بازدید : 1094 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

           آخرین داستان من برای امسال!

در محل جرم
الکس:اوناهاشن!5 نفرن!سه نفر در خریدار و دو نفر فروشنده!ها....اونو نیگاه!اون همکار جون جونیت بن یگر نیست!سمیر:نه!امکان نداره!الکس:سمیر احساساتی نشو!همیشه پلیس های فاسدی وجود دارن که دست به این کار ها میزنند!
بن:زود باشین!پولو رد کنین!الیور:درسته!زود باشین پولو بدین دیگه!(یکی از خلافکارا):ما سه نفریم و شما دو نفر!مثلا اگه جنسارو برداریم و در ریم چی میشه؟؟؟؟(بن در حالی که اسلحشو میکشه به طرف اونا):از کجا معلوم ما دو نفر باشیم؟؟؟؟؟(و یه تیر هوایی میزنه،در همون لحظه الکس و سمیر از مخفیگاهشون بیرون میان و....)الکس:دستا بالا!تکون نخورین و اسلحه هاتون رو پایین بزارین!سمیر:آیندتون تباهه!بن:دیدی گفتم!؟؟؟(و بعد اون سه نفر دستگیر میشن!)الیور(آروم به بن میگه):بن!حالا چیکار کنیم!اونا پلیس ان!بن:نگران نباش!اونا با من!اون یکی کوتاهه رو میبینی!اون دوستمه و همکار سابقم!الکس:چی میگین شما ها؟اگه فکر کردین از این ماجرا خیلی راحت در میرین کور خوندین!مخصوصا شما آقای یگر!بن:منظورت چیه الکس!(بن آروم همون لحظه به الیور میگه):در رو!(و الیور میدووه!)سمیر:هی تو!صبر کن!(بن جلوی سمیر رو میگیره!و الکس در همون لحظه اسلحشو میکشه به سمت بن و میگه):شاید همکار قدیمی سمیر باشی اما با من هیچ نسبتی نداری!بن:اسلحتو بزار زمین آقای برانت وگرنه بد میبینی!الکس:اونی که میخواد بد ببینه تویی!تو با ما همراه اون خلافکارا میای پاسگاه!(و اسلحشو میزاره زمین و به بن دستبند میزنه،سمیر هم چیزی نمیگه و با ناراحتی میره تو ماشین میشینه!)
در پاسگاه
کروگر:آقای برانت!شما دچار اشتباه بزرگی شدین!الکس:چی؟اینکه مجرمو سر صحنه ی جرم گرفتم؟کروگر:خیر به خاطر اینکه....(در همون لحظه دادستان و چند نفر از افرادش وارد پاسگاه میشن!)دادستان:آقای برانت!؟الکس:بله!خودمم!دادستان:باید  به عرضتون برسونم که شما باعث لو رفتن هویت یکی از مامورین خاص من شدین!الکس با حالت مسخره وار:چی؟مامور؟ سمیر:چی دارین میگین؟داداستان:همونطور که فقط در این پاسگاه خانوم کروگر خبر داشتن،اقای بن یگر با نام مستعار تام بک مامور مخفی بخش جنایی مواد مخدر ما شده بودن!گروگر:درسته!سمیر:چی؟یعنی بن به خاطر خوانندگی از پلیس بزرگراه بودن استعفا نداده بود؟فقط برای یکم پول بیشتری که تو پلیس مخفی میدن از همکار من بودن استعفا داده بود؟؟؟داداستان:خیر آقای گرکان ماجرا اینه که....سمیر:کافیه!دیگه نمیخوام بشنوم!(و بعد سریع از اونجا میره تا بن رو پیدا کنه!)
در محوطه ی پاسگاه
بن:درسته!بله ما اونا رو دستگیر کردیم!سمیر:ببخشید آقای یگر ماجرا چیه؟؟؟؟بن:سمیرمنظورت چیه؟چرا به من گفتی یگر؟سمیر:درسته!مثل اینکه باید با نام مستعارت صدات کنم!جناب تام بک!بن:سمیررررررررررر!خیلی خب!من وقتی استعفا دادم تا چند ماه فقط خواننده بودم اما بعد از چند ماه به پیشنهاد داداستان برگشتم به این شغل!فقط به امید روزی که با تو همکار بشم!سمیر:بن من بچه نیستم که.....بن:خیلی خب!خیلی خب!من اشتباه کردم!من اشتــــــــــــــــــــــــباه کردم!منو میبخشی!؟سمیر:چطور میشه که....بن:اگه بگم از این به بعد قراره الکس همکار جنی بشه و گروه کبرا10 رو تشکیل بدن و گروه کبرا11 دوباره بن یگر و سمیر گرکان بشن چی؟سمیر:چی؟؟؟؟؟؟؟بن:هههههه!جدی گفتم سمیر!بازم گروه کبرا11 منو تو شدیم فقط منو تو.....محدوده ی عملیات ما جاده ها و بزرگراهاست و سرعتمون سرسام آور و دشمنانمون قاطلین و سارقین و باج گیرها هستند که راهو بربیگناهان میبنندند!این ما مردان کبر11 هستیم که شبانه روز در حال فعالیتیم و وظیفه ی ماست که امنیت جاده ها و بزرگراه هارو تامین کنیم!
.
.
.
.
و این گونه بود که آخرین داستان من هم به پایان رسید!دوران خوبی رو با شما سپری کردم و از حمایتتون واقعا ممنونم!متاسفانه مدرسم شروع شده و من پیش دانشگاهی ام!اگه یکم از داستانهام خوشتون اومد و بهتون حال داد دعا کنین که سال دیگه پزشکی قبول شم!چون یکی از آرزو هام همینه!خودمم هم نهایت تلاشم رو میکنم!سال آینده به داستان نویسیم با نهایت قدرت سه سال پیش ادامه میدم!
.
.
.
.
اما داستان ها ادامه داره
کاترینا
حنانه
المیرا
و تمامی داستان نویسان خلاق دیگه همیشه در تلاشن که هنر خودشون رو به نمایش بزارن!
امیدوارم منو به عنوان اولین و شاید بهترین نویسنده ی کبرایی از یاد نبرین!
اگه خواستین میتونین شمارم رو از نویسندگان وبلاگ بگیرین!

با تشکر
ریحانه.س.م

 


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

در تاریخ : 1394/10/18 - - گفته است :
جالب بود. ولی چرا الکس این وسط آدم بده شد؟؟؟ دوستان درسته که طرفدار بن هستین ولی لطفا بی انصافی هم نکنین دیگه. الکس بد بود بعدم رفت کبرا 10 شد؟؟؟

هدیه در تاریخ : 1394/5/1 - - گفته است :
مرسی خیلی قشنگ بود
امیدوارم تو پزشکی قبول بشی من که نمیتونم پزشک بشم ولی امیدوارم پزشک خوبی بشی
پاسخ : مرسی گلم!خیلی ممنون!

السا در تاریخ : 1394/4/17 - - گفته است :
خیلی قشنگ بود مرسی امیدوارم موفق بشی
پاسخ : خواهش گلم

honey در تاریخ : 1394/4/17 - - گفته است :
ایشالا هم تو و هم حنانه که میدونم اونم پیشه موفق شین
خدا به داد منم برسه
عجب اوضاع تام بکیا خراب شده همشون درگیرن و تام رو به فراموشی سپردن و وبلاگ ها هم داره خودشون رو میکشن تا یواش یواش تو افق محو شن
جمعا
بای تیل های ♥♥♥
پاسخ : خخخخخخخخخخ اره واقعا وضع وبلاگا داغونه!!!ایشالا سال بعد وقتی یه جای خوب قبول شدم میترکونم

زهره صابری در تاریخ : 1394/4/17 - - گفته است :
سلام عسسسیم ممون بابت آپ زیبات دوست دارم گلم نیومده باز می خوای بری ریحانه خیلی دلم برات تنگ میشه عزیزم حالا مجبوری بری عزیزم داستانت مثل همیشه عالی بود موفق باشی
پاسخ : مرسی گلم منم دلم برای همتون تنگ میشه به امید روزی که من پزشکی قبول شم و هممون دوباره پیش هم جمع شیم!!!!

کاترینا در تاریخ : 1394/4/17 - - گفته است :
ریحانه جون داستان مثل همیشه عالی بود... امیدوارم تو رشته موفقققققق باشی به امید روزی که دوباره همه دور هم جمع شیم
پاسخ : مرسی گلم!به امید اون روز

حنانه در تاریخ : 1394/4/17 - - گفته است :
قربونت رییس موفق باشی. ایشالا قبول بشی و اونجوری مزاحمت بشیم

ممنونم
پاسخ : خخخخخخخخخخ مرسی:-*

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب