close
تبلیغات در اینترنت
7 توطئه قسمت اخر
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 12730 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2009 king
بن دوست داشتنی 0 1929 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2020 king
سه شنبه 23 تير 1394 ساعت 10:46 | بازدید : 3423 | نوشته ‌شده به دست حنانه | ( نظرات )
این هم از قسمت اخر.  فقط نمیدونم چرا تعداد بازدید ها به نظرات نمیخوره!!!!!!!!!!

هم الیزا و سمیر از شنیدن اسم ماریا مولر تعجب میکنن. سمیر الیزا رو از چنگ کروگر نجات میده و میشونتش رو صندلی. بعد با نگاه پر از تعجب و سوال به کروگر نگاه میکنه. کروگر:بله گرکان درست شنیدی. ایشون ماریا مولر همسر البرت مولر هستن، همون الیزا باخ قلابی خودمون. بعد رو به الیزا میکنه و میگه: حالا خودت بگو با یگر چیکار داشتین و الان کجاس! ماریا میزنه زیر گریه و میگه: البرت تو قاچاق دارو و مواد مخدره،تازه زندگیمون رو شروع کرده بودیم و ملینا دخترمون ۹ ماهش بود که البرت میخاست یه مهموله رو با کشتی حمل کنه و از من خاست تا با ملینا همراهش برم گفت میخاد ظاهر سازی کنه که مهموله بار عروسکه. تو یکی از عروسکا هم یه بمب ساعتی گذاشته بود ولی غیر فعال بود. مهمولش لو رفت و پلیس جنایی ریخت تو کشتی، کنترل از راه دور اون بمب از جیب البرت افتاد، ملینا با پرستارش هر دو پیش عروسکا بودن! من تا برم ملینا رو بردارم اون بمب منفجر شد و کل اون انبار داغون شد و اتیش گرفت. ملینا کوچولوی من و پرستارش مردن. گریه ماریا بیشتر شد و ادامه داد: پای یگر رفته بود روی کنترل اون بمب، اون دخترم رو ازم گرفت. سمیر: نقشه شما چیه؟ ماریا: پدر یگر میخاست که مهموله بفرسته به هلند،البرت گفت انتقام مرگ ملینا رو از جفتشون میگیره ولی مهموله پدر بن افتاد برای یه ماه دیگه و ما اون موقع قرار بود از کشور بریم و نمیتونستیم بیشتر از این صبر کنیم. برای همین قرار شد ظاهرسازی کنیم که من با بن رفتم هامبورگ و بعد نقشمون رو عملی کنیم. ولی بن فهمید و تا خاست مارو لو بده البرت یه تیر بیهوشی بهش زد. بعد از اون یه هفته بیهوش بود و بعدشم که امپول های لازم رو البرت بهش زد و قضیه دزدی...! سمیر: بن الان کجاس؟ ماریا: من نمیدونم البرت بردتش به کلینیک برادرش و اونجا کارش رو تموم میکنه. سمیر: ادرس اونجا! ماریا: بیرون از شهره. سمر: کجااااااس؟! سمیر بعد از گرفتن ادرس با نیروی کمکی میرون اونجا. خوشبختانه به موقع میرسن ولی بن هنوز بیهوش بود. البرت هم دستگیر میشه. بن هم به بیمارستان منتقل میشه. فردا صبح سمیر با یه دستگل میره بیمارستان دیدن بن. سمیر: سلام رفیق چطوری؟ بن: خوبم. سمیر من باید یه چیزی رو راجع به الیزا بهت بگم. سمیر: لازم نیست تو فعلا استراحت کن خودم همه چیز رو میدونم. بن: واقعا؟! من فکر کردم یکی دیگه منو اورده اینجا و شما باخبر شدین. سمیر: نخیر جناب یگر خودم از تو اون کلینیک غیرمجاز اوردمت اینجا. حالا هم استراحت کن که یه خبر خوب برات دارم. بن: چیه؟ سمیر: هر وقت مرخص شدی میگم! بن: جون من بگو دیگه سمیر. سمیر: خیل خب بابا اخر هفته دیگه قراره من و اندریا و بچه ها با تو بریم هامبورگ، جنی هم میاد که تو تنها نباشی...! بن: حالا چرا هامبورگ؟ سمیر: چون خاستی بری و نرفتی.

 

 

اقا میخام نظرات قسمت اخر زیاد باشه هاااااااااااا! خخخخخخخخخخخخخخخ چه قدر پرتوقع ام من


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 18
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elmira در تاریخ : 1394/5/20 - - گفته است :
من بعد تاخیراتی برگشتم وب داستانو خوندم عالیه عزیزم
پاسخ : خخخخخخخ!

يگانه‏ رستمی در تاریخ : 1394/4/27 - - گفته است :
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق ببخشيداين لازم بودنيگانيگاتوروخدا دختره ليزای بوووووووووووووووووووووووووووووق باباداغون شدم من آقوچقداخه خيانت اخه چ دنيای كثيفی اقوبيخيال دمت جيزمنكه دوش داشتم دستت مرسی حنا داستان بعديت كيه؟من بيصبرانه چشم انتظارم
پاسخ : اااااااااااااخ منیبا عاشقتمممممممممم. چشم کاترینا جون و المیرا جون بزارن بعد من میزارم. نمیدونم کی میشه
بوووووووووووووووس نفسم

Fatemeh در تاریخ : 1394/4/25 - - گفته است :
سلام گلم نسبت به داستانای قبلی خیلی ضعیف نوشتی اونا خیلی قشنگ تر بودن حالا اشکالی نداره ما که میدونیم که تو تکی حالا کی داستان جدید میزاری؟؟؟!
پاسخ : داستان دوستام تموم شه منم میزارم
مرسی از انتقادت

honey در تاریخ : 1394/4/24 - - گفته است :
نه بابا نتایج که نیومده ولی با این گندی که به شخصه در کنکور زدم هنوز در خدمتش هستیم و بازم باید بخونیم
پاسخ : ناامید نباش هانی

arezoo در تاریخ : 1394/4/24 - - گفته است :
مرسی عزیزم خوب بود ولی چون داستانای خیلی خوب از شما زیاد خوندیم یه کم توقعمون رفته بالا ومنتظر داستانای قوی تر و طولانی تر هستیم
پاسخ : لطف داری گلم
داستان های بالا رو از من توقع نداشته باشید از فیلمنامه نویس سریال توقع داشته باشید

honey در تاریخ : 1394/4/24 - - گفته است :
نویسندگیت خوبه هاااااااا
بابا از دست نری

ریحانه گفتن بره بهش ی حالی بده بد برگرده ؟؟؟؟!!!!!
دو فشار رو باهم تحمل نکنه؟؟؟؟؟!!!!
خستش کنه؟؟؟؟!!!!
عاقا توضیح لدفا من مشکل دارم
ما هم از این فرهنگا میخایم
(صرفا جهت شوخی مگر نه منکه داشتم ذکر میگفتم اون صلوات شمار من کووووووووو؟؟؟؟!!!!!!)
خخخخخخخخ
پاسخ : خخخخخخخخخخخ هانی از دست تو
نتیجه کنکورت اومد؟

ریحانه در تاریخ : 1394/4/23 - - گفته است :
خخخخخ هانی جون بن ازدواج نکرده منظور حنانه از اینکه تنها نباشی چیز(6) بود!خب فرهنگ المانیا اینجوریه دیگه!خخخخخ!مهموله ی پدرش هم که نگفته غیر قانونی بوده که!فقط گفته مهموله!خب پدر بن تو کار تجارته دیگه حتما مهموله ی مجاز بوده!
راستی حنانه جون سه قسمت اول رو با جزییات و کامل نوشته بودی ولی انگار آخرشو با عجله نوشتی!یکم آخر داستاناتو بیشتر صحنه سازی کن!ولی در کل ایدت عالی بود گلم!خخخخ
پاسخ : چشمممممممممممم اطاعت میشه رییس گلم
ایشالا بعدی که تلفیقی از ایده من و الساس حتما اینجوری میشه

لیلا در تاریخ : 1394/4/23 - - گفته است :
لیلاام میاد هامبورگ
پاسخ : برو فقط بزار با بن هماهنگ کنم

زهره صابری در تاریخ : 1394/4/23 - - گفته است :
سلام عسسسسیم خوبی گلم خسته نباشی خانومی داستانت عالی بود دوست دارم داستان بعدی رو کی می زاری یک دست به افتخار حنانه
پاسخ : ممنونمممممممممم عزیزم
بعدش دوستای گلم میزارن ایشالا منم میزارم

honey در تاریخ : 1394/4/23 - - گفته است :
راستی من ی دو روز نت نداشتم
اومدم وبلاگ رگن برام باز نمیشه برای تو باز میشه ایا؟؟؟؟؟؟!!!!!
پاسخ : برای من باز میکنه. نگران نباش پست نذاشته


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب