close
تبلیغات در اینترنت
7داستان شماره ی 5-خداحافظ برادر
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611213alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01884king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
یکشنبه 02 تير 1392 ساعت 16:11 | بازدید : 984 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

  در مهمونی خونه ی بن
سمیر:میدونی بن،از مهمونیت ممنونم حداقل اون خرابکاریت پیش آندریا جبران شد ولی یه چیز میخوام بگم که امیدوارم ناراحتت نکنه!این روزا تو خیلی عجیب شدی!!اخلاقت تغیر کرده!!دیگه اون بن شلخته نیستی که بخوای صبح ها دیر بیای پاسگاه!!یا اینکه شوخ طبعی کنی!!بن:خوب خواستم اخلاقم رو عوض کنم اگه خوشت نمیاد.....سمیر:نه چیزی نیست....بن:ولی من فکر نکنم!!آندریا:سمیر....سمیر....سمیر:اومدم!!
1ساعت بعد
بن:سمیر،همراه من بیا میخوام یه چیزی رو بهت نشون بدم!!سمیر:اومدم!!امممم...اینجا دیگه کجاست؟باغ پشتیته؟؟بن:نه!!در واقع اینجا محلیه که به قبر تو تبدیل میشه!!(و بعد رو به سمیر اسلحه میگیره!!)سمیر:داری شوخی میکنی؟؟مگه نه!!بن:متاسفم!!ولی تو حقیقت رو فهمیدی!!و چیزی رو که نباید میدونستی رو دونستی!سمیر:جدی؟هه!!از همون اول که دیدمت فهمیدم!

تق تق تق.....(صدای شلیک گلوله)!!!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

 

در پارتی شبانه در روز قبل از این مهمونی

(گوشی بن زنگ میخوره)سمیر:کجایی؟؟؟(سر و صدا ها....اووووه.....!!!)بن:سلام....من...الو....سمیر:نگو،نگو،فهمیدم کجایی!!بن:باشه پس فعلا!!سرم شلوغه!!سمیر:فقط یادت نره 2 ساعت دیگه بیای خونمون آبروی منو جلوی آندریا نبری همش بهم سرکوفت دوستای ناباب بزنه!!بن:باشه باشه....فعلا!!

2ساعت بعد
بن:خوب بربکس خیلی خوش گذشت!!فعلا بای به همه!!(که یهو از بین جمعیت یه دختر مو بلند طلایی و چشم آبی به اسم افی داد میزنه):بدیس!!بدیس صبر کن!!(بن همیطور به راهش ادامه میده که یهو دختره میرسه و بنو بقل میگیره)بن:امممم!!فکر کنم اشتباه گرفتین خانوم!!افی:بدیس الان وقت شوخی نیست!!بن:شوخی چیه!!اسم من بنه نه بدیس!!افی:بدیس خیلی بی معرفتی!!حتما خیلی خوردی که حالت سرجاش نیست!!بن:برو بابا!!(و بعد بن از اونجا میره)افی:لعنتی!!بازم قاطی کرده!!(در همون لحظه ریحا خواهر افی  میرسه)ریحا:چیه؟؟نکنه بازم....!!افی:آره!!بازم قاطی کرد!!ریحا:ببین افی از من گفتن بود بهتره ولش کنی!!این پسره کم داره!!افی:آخه خیلی دوستش دارم!!ریحا:خوب هر چی خودت میدونی!!
در خونه ی سمیر
بن:اممم ممنون من سیرم!!(سمیر چشمک میزنه به بن)بن:چیه سمیر!!علامت میدی؟؟سمیر:اممم نه نه!!علامت!!؟؟ههه!!نه بابا!!تو چشمم خاک رفته!!(آندریا ناراحت میشه و قهر میکنه میره تو اتاق)سمیر:دیدی چی کار کردی؟؟بن:نه چیکار؟؟سمیر:اندریا از دستت ناراحت شد!!الان فکر میکنه دستپختش بده!بن:خوب من چیکار کنم!!تو که میدونی قبل از این بیام اینجا.....سمیر:خوووووبببب!!نگو جلوی بچه ها بده!!لی لی:بابا عمو بن کجا رفته بود؟؟؟بن:رستوران!!آیدا:وایییی!!عمو بن تو میدونستی دستپخت مامان من بده رفته بودی رستوران؟؟؟؟بن:اممممم نههههه!!من....من.....!!آیدا:مامان.....مامان.....(و بعد میره به سمت اتاق آندریا)سمیر:بن بدبختم کردی!!بن:خوب به من چه تو که میدونی تو پارتیا .....ما.....لی لی:بابا پارتی چیه؟؟؟سمیر:اوووووف!!!بننننننننن!!!!لی لی:مامان.....آیدا......(و بعد به سمت اتاق آندریا و آیدا میره)سمیر با خونسردی:میدونی الان میخوام چیکار کنم!!!بن:خفم کنی؟؟؟سمیر:نه!!بن:بکشی منو؟؟سمیر:نههههه!!!بن:میخوای...سمیر:بن دیووونم کردیییییی!!بن:باشه پس من فعلا میرم!!سمیر:خیلی عالیه!!!بن:بعله!!سمیر:مطمءن باش اندریا فهمید که همه ی دوستای من بچه مثبتن!!خیلی از لطفت ممنونم!!بن:خواهش میکنم!!سمیر:روتو برم!!بن:کی؟من؟سمیر:بنننننننننننننننننننننننننن!!!بن:خیلی خوب،خیلی خوب رفتم!!
فردا صبح
سمیر:باز که بن دیر کرده!!سوزانه:خوب تو ک میدونی دیشب طبق معمول...سمیر:خوب لطفا تو دیگه نگو.....!!


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 14
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

Fatemeh Beck در تاریخ : 1392/4/7 - - گفته است :
سلام من امروز وخ کردم بیام این داستانو بخونم تا اینجا ک جالب بوده
پاسخ : سلام!!ممنون ولی داستان هارو باید سر موقعش بخونی اینجوری هیجانشو از دست میدی!!
پاسخ : سلام!!ممنون ولی داستان هارو باید سر موقعش بخونی اینجوری هیجانشو از دست میدی!!

زهرا1324 در تاریخ : 1392/4/5 - - گفته است :
رایانه ام درست شده حالا دیگه هر روز میام تو ادامه مطلب که چیزی نیست
پاسخ : آخ جوون!!پس منتظر نظرات خوبتان هستیم!!

شقایق در تاریخ : 1392/4/4 - - گفته است :
عااااااااااااااااااااااالیه
ینی خود بنو ساختیا
پاسخ : دقیقا خود بنننننننن!!

tahora در تاریخ : 1392/4/3 - - گفته است :
وااااای خیلی باحاله
دقیقا رفتار خودشه
پاسخ : خخخخخخخ!!دقیقا!!

mina در تاریخ : 1392/4/3 - - گفته است :
سلام فکر کردم دیگه تو این سایت داستان نمینویسی و رفتی سایت جدیدت خیلی ذوق کردم که دوباره نوشتی داستانت قشنگ بود منتظر قسمت بعدی هستم
پاسخ : نه بابا!!هم تو اون سایت و هم اینجا فعالیت میکنم!!

نيلو در تاریخ : 1392/4/2 - - گفته است :
از دست تو ريحان
پاسخ : خو چیه؟؟؟!!خخخخخخ!!

hadis در تاریخ : 1392/4/2 - - گفته است :
خیییییییلی داستان قشنگیه لطفا زودتر ادامشو بذار منتظرم
پاسخ : گذاش_______________________________________تم!!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب