close
تبلیغات در اینترنت
7 خداحافظ برادر2
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 15921 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2217 king
بن دوست داشتنی 0 2137 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2270 king
دوشنبه 03 تير 1392 ساعت 11:40 | بازدید : 4506 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

ساعت1 غروب
سمیر:بن هنوز نیومده؟؟؟سوزانه:نه!!سمیر:خیلی عجیبه!!به گوشیش زنگ میزنم جواب نمیده!!سوزانه:خوب یه زنگ به خونش بزن!!سمیر:اول به اونجا زنگ زدم!!سوزانه:نکنه براش اتفاقی افتاده!!؟؟؟سمیر:نه بابا!!اون همش عادتشه!!حالا من میرم یه سری به خونش بزنم!!
در خونه ی بن
سمیر:چرا هر چی به گوشیت زنگ میزدم جواب نمیدادی؟؟بن:امممم!!خوب گوشیمو گم کردم!!سمیر:تلفن خونه چی؟؟بن:امممم!!خونه نبودم!!سمیر:خوب چرا سرکار نیومدی؟؟؟بن:خوبب!!یه خورده سرم گیج میرفت گفتم استراحت بکنم!!سمیر:بن حالت خوبه!!بدون مرخصی خونه موندی کروگر حالتو میگیره!!بن:خوب حالا مگه چه شغل مهمی داریم که حتما باید از آقای کروگر اجازه بگیریم!!سمیر:نه!!بهتره تو یه دکتر بری! اگه به نظرت پلیس بزرگراه بودن اهمیتی نداره بهتره استعفا بدی قبل از اینکه خانوم کروگر اخراجت کنه!!نه آقای کروگر!!بن:هه!!شوخی حالیت نمیشه!!سمیر:واقعا مرخصی لازم داری!!آخر سر من از دست تو دیوونه میشم!!بن:پس تو برو به آقا....نه نه!!خانوم کروگر بگو من حالم خوش نیست و نیاز به مرخصی دارم!!سمیر:حتما این کارو میکنم!!بن:خوبه!!
ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب.....(به افتخار تهورا جوون امروز زیاد نوشتم)

در یک کارگاه متروکه و تاریک
---:هی بیدار شو!!ناز پرورده!!پاشو دیگه!!بن:چی...هان.....تو کی هستی!!(و ناگهان اون شخص مرموز از تاریکی بیرون میاد)-----:اسم من بدیس هست!!هه!!تعجب نکن که خیلی به تو شباهت دارم!!چون اگه فامیلیمو بدونی دیگه تعجبات رفع میشه!!من بدیس یگر هستم!!داداش دوقولوی تو بن یگر!!بن:ا ه ه ه!!!تو اصلا یه آینه ای مقابل من!یا تو یه ادم روانی هستی که از اون ماسکای مسخره شبیه من ساختی یا...!من ....من.....من خوابم مگه نه!!بدیس:نه متاسفانه این یه کابوس حقیقیه!!کابوسی که تو بچیگیمون یکی از ما باید میمرد!!میدونی چرا!!چون اونیکی حقشو خورده بود!!اون بچه ی بینوا رو ول کردن تا بمیره!!اما اون زنده موند!!تو همین خرابه بزرگ شد!!بدون یه تیکه نون خشک!!چه برسه به شیری که تو میخوردی!!میدونی چیه اون با دزدی از مردم تونست زندگیشو بگذرونه و بالاخره عاشق شد!!عاشق زندگی و فهمید که چه مزه ای داره!!تا اینکه فهمید خونواده داره!!اما خونوادش اونو نمیخوان!!اونا یه پسر ناز دارن!!اسمش بنه و هیچکس نمیتونه جزء اون عزیز دردونه ی بابا باشه!!دخترشون دیگه خوانواده رو تکمیل کرد!!دیگه نیازی به بدیس نداشت!!اما.....اگه بدیس نباید زنده باشه پس چرا بن باید اینقدر شاد زندگی کنه!!بالاخره پیدات کردم!!میدونی چیه!!افی،دوست دخترمو میگم!!اون تو شب پارتی تو رو با من اشتباه گرفت!!اما خوب حقم داره!!2 ماهه باهم آشنا شدیم!!اما تو که 5 ساله رفیق و همکار سمیر گرکانی چی؟؟اون تو رو میشناسه؟؟؟هان؟؟؟د حرف بزن!!بن:معلومه که میتونه منو تو رو از هم تشخیص بده!!بدیس:پس این فیلم رو ببین!!دیروز تو خونه ی تو بودم!!اومد و ....اصلا متوجه نشد!!بن:نهههه!!بدیس:میدونی چیه!!من اطلاعاتتو میخوام!!بعدشم تو رو میکشم و جاتو میگیرم!!ببینم بن یگر بودن چه حسی داره!!هه!!باید حس خوبی باشه!!بن:دستامو باز کن!!بدیس:درسته که پلیس نبودم ولی اونقدر هم خنگ نیستم!!خوب...من منتظرم....بن:پس بدون منم خنگ نیستم!!اگه اطلاعات رو بهت بدم که منو میکشی!!اگه ندم هم منو میکشی!!پس....(که یهو ریحا میرسه)ریحا:بدیس....بدیس.....اوه بدیس اینجایی میدونستم که میتونم اینجا پیدات .....چی؟تو...تو....کدوم؟؟؟(بدیس وحشینانه میره و ریحا رو میگیره و دستاشو میبنده و میزارتش پیش بن....)بدیس:آره!!شما فکر میکردین من دیوونه ام!!اما حالا بهت ثابت شد!!آره من راست میگفتم!!من یه داداش دوقلو دارم به اسم بن یگر!!ریحا:ها....!!!بدیس:خب بن!!دیگه هوا تاریک شد!!من باید برم!!آخه فردا صبح زود باید بیدار شم!!باید برم سرکارم!!پلیس بزرگراه کلن!راستی بزودی یه مهمونی میگیرم تو عمارت یگر تا ببینم کسی شک میکنه یا نه!!خوب اگه کسی هم شک کرد میکشمش!ببینم ریحا،حالا که من دارم با خواهرت افی ازدواج میکنم بهتره تو هم به برادرم بن فکر کنی!!اوهههه!!نه نه!!اون که تا چند روز دیگه میمیره!!اوه البته همراه تو!!خوب!!فعلا خداحافظ!!شب خوشی رو داشته باشین!!ریحا:لعنتی....پست....تو خیلی.....بن:بهتره آروم باشی اون صداتو نمیشنوه...ریحا:نه!!نه!!نه!!حالا چی کار کنیم!!؟؟؟بن:نگران نباش!!اون بالاخره یه جا گیر میکنه و همکار من متوجه میشه و میاد نجاتمون میده!!

(راستی ایده ی اسم بدیس کار شقایق جوون بود)


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

Fatemeh Beck در تاریخ : 1392/4/7 - - گفته است :
اوفففففففففففف عجب چیزیه این بدیس چقد نامردهشکلک
پاسخ : اره باو یه بشر شیطونیه این بدیس!!شکلک

شقایق در تاریخ : 1392/4/5 - - گفته است :
نه من میگم بدیس حق داره ولی نباید از بن انتقام بگیره چون بن کاره ای نی اصل باباشونهشکلک
پاسخ : حالا که فیعلا میبینی داره بنو زجر میده!!شکلک

نيلو در تاریخ : 1392/4/5 - - گفته است :
ريحانه! ريحانه! ادامه!ادامه!
كي ادامه اين داستان جذاب و مهيج تو مينويسي؟؟؟
پاسخ : تا دقایقی دیگه آمادست!!شکلک

شقایق در تاریخ : 1392/4/4 - - گفته است :
به نظرم بدیس حق دارهشکلک
ولی خیلی جذابه داستانشکلک
پاسخ : بیچاره بن!!تا بدیس اومد همه عاشق بدیس شدین دیگه!!!واقعا که!!شکلک

نيلوفر در تاریخ : 1392/4/4 - - گفته است :
بديس به هر حال داداش بن.به نظر من بايد اشتي كنن
پاسخ : آره خب!!اینم حرفیه!!خخخخ!!شکلک

mahya   در تاریخ : 1392/4/4 - - گفته است :
سلام ریحانه جونی ... خب راستش من یه ایده داشتم ....نمیدونم چجوری بگمش به نظرم خیلی مسخره است ولی خب ....
چطوره سمیر یه مدت بره جای کروگر بعد یه همکار جدید واسه بن بیاد ....بعد اون همکاره اصن از بن خوشش نیاد حالا چه میدونم خلافکار باشه ...یا مثلا یه همکار قدیمی باشه که میخواد ازش انتقام بگیره ....همین دیگه .....ممننون گلم
شکلکشکلک

mahya   در تاریخ : 1392/4/4 - - گفته است :
مثل همیشه عالی بود ....الانم زود تر منتظر بقیشم میسیشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : باشه عسیسم!!میسی!!ایدت هم خیلی عالیه!!حتما ازش استفاده میکنم!!شکلک

زهره صابري در تاریخ : 1392/4/3 - - گفته است :
سلام عزيزم خوبي چه طوري راستي داستانت رو خوندم خيلي قشنگ بود امان از دست تو نگفته بودي بن داداش دوقلو داره شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : خخخخخخخخ مرسیشکلک

mina در تاریخ : 1392/4/3 - - گفته است :
خیلی قشنگ بود این بنم عجب زندگی پر فراز و نشیبی داره ها چه بدبختی هایی که نکشیده طفلک شکلک
پاسخ : خخخخخخخخخخخخخ!!بیچاره!!شکلک

نيلو در تاریخ : 1392/4/3 - - گفته است :
بازم داستان جديد ريجانه! ديگه شبا خوابم نميبره! مشتاقانه منتظر ادامه داستانتم!
از بديس هم خوشم مياد!شکلک
پاسخ : بدیس خلافکاره بد تو ازش خوشت اومددددددددددده؟؟؟؟؟؟شکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب