close
تبلیغات در اینترنت
7 مسابقه ی داستان نویسی
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 12730 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2009 king
بن دوست داشتنی 0 1929 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2020 king
دوشنبه 02 شهريور 1394 ساعت 23:10 | بازدید : 2221 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سلام دوستان عزیز یه مسابقه ی توپ قراره بزاریم!هر دفعه که نظرات رو چک میکردم تو قسمت نظرات تایید نشده داستان های ارسالی شما رو میدیدم و خوشحال میشدم!ایندفعه قراره یه مسابقه بزاریم با موضوعات خاصی که تکراری نباشند!واقعا خیلی بده که ایده ی کسی رو بدزدیم . از رو اون داستان مشابه بسازیم!متاسفانه من چند مورد دیدم که به دوستان هم گفتم!یکی از دوستان گفت:کبرا خودش خیلیه حالا ما اگه بخوایم خیلی داستان دیگه هم بنویسیم که نمیشه و باید از ایده های مشابه استفاده کنیم!ولی من میگم این کار کاملا اشتباهه!یه نویسنده خوب و خلاق حتی اگه از روی یه داستان و یه ماجرا با بازیگرای ثابت میلیون ها ماجرا هم ساخته باشه میتونه اونو به میلیارد ها ماجرا و داستان دیگه تبدیل کنه!

موضوعات تکراری که از نویسندگان خواهشمندم ازش استفاده نکنند:

1-گذاشتن نامزد یا دوست دختر یا همسر و....برای جناب بن یگر!

2-شک کردن به جناب بن یگر درمورد خلافکار بودن در پرونده ای!

3-تا مرز مرگ رفتن جناب بن یگر!

4-گروگان گیری خانواده ی سمیر!

5-و خیلی ماجراهای تکراری دیگه!(همچنین از ماجراهای فیلم های اکشن و پلیسی دیگه هم استفاده نکنید لطفا و داستان ها رمان گونه هم نباشند!)

جایزه ی نفر اول شارژ5000تومنی!

جایزه ی نفر دوم شارژ2000 تومنی!

جایزه ی نفر سوم شارژ1000تومنی!

مهلت ارسال داستان های مسابقه ی شهریور تا سه شنبه 17 شهریور ماه!



:: موضوعات مرتبط: خبرنامه تام بکی , داستان های کبرا11-فصل اول , داستان های کبرا11-فصل دوم , داستان های کبرا11-فصل سوم , کلیپ های کبرا11یی , تریلر های کبرا11یی , جوک های کبرا11یی ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 21
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

Roya در تاریخ : 1395/2/13 - - گفته است :
سلام ریحانه جون خوبی من رويا هستم و توی کارای هنری فعالیت دارم.من تئاتر کار میکنم اموزش گیتار و ویلن هم میدم و نویسنده و ترانه سرا هم هستم من عاشق فیلم هشدار برای کبرا هستم و اگه مشکلی نباشه خیلی دوس دارم جزو نویسنده های این وب باشم نظرتون در این مورد چیه ؟
پاسخ : داستانتو تایید کردم و میکنم!ادامه بده گلم

Roya در تاریخ : 1395/2/13 - - گفته است :
سلام ریحانه جون خوبین من میتونم داستان هام رو ارسال کنم
پاسخ : ارسال کن تایید میکنم

هدیه در تاریخ : 1394/7/24 - - گفته است :
تا حالا هیچ کس داستان نفرستاده

منيبا در تاریخ : 1394/6/19 - - گفته است :
سلام ريحانه جون داستان من يكجانميادبخاطرهمين مجبورشدم كم كم بفرستم ببخشيد

Fatemeh در تاریخ : 1394/6/18 - - گفته است :
تعطیلات شوم


بن: ای بابا عجب ماموریتی بود خیلی خوشم میاد ازش تازه هم باید گزارششو بنویسم...آییییییییی سرم داره میترکه
سمیر: ای بابا چه قدر تو قور میزنی حوصلمون سر بردی اه بیا این گزارش لعنتی رو بنویس تا عشقت نیومده بخورمون ... آییییییییی دلم، آخه این چه رستورانی بود که مارو بردی ها ببین چه به روزمون آوردی
بن: ای بابا تو هم که همش قور میزنی خو بعد عیب من کن اه حالم ندارم
بعد از دو ساعت🕑
بن سویچ ماشین و کاپشنشو برداشت و رفت در همون لحظه که بن می خواست در رو باز کنه گفت: هوی کجا آقا تشریف می برن من حوصله کروگر رو ندارم گفته باشم
بن: چی واسه خودت حرف میزنی و میری ایناهاش آقای حسود قورقورو، ههههههههههههه من رفتم بای
سمیر: باشه که اینطور حسابت میرسم
بن رفت اتاق کروگر و گزارششو داد وبه کروگر گفت که با اجازتون من برم یکم حالم خوش نیست فکر کنم مسموم شدم، بای رئیس
بن درو بست و رفت و کروگر همینطوری داشت نگاش میکرد و بن به روی خودش نیو ورد همون موقع کروگر داد زدو گفت یگررررررر بن موهای تنش سیخ شد و همونجا وایساد سمیر هم با داد کروگر قش قش میخندید بن هم توی دلش گفت: یگر مرد با این صدات آخ تمام مویرگهای سرم ترکیدن اه سردردم یادم رفت
دوباره کروگر گفت: مگه با تو نیستم آقای سربازرس یگر بن هم گفت: بله بله شنیدم فقط یه کم بام گرفت نتونستم زود برگردم کروگر هم یه چشم غوره برای بن رفت و گفت همین الان بیا اتاقم کارت دارم بن هم گفت چشم همین الان میام سمیر هم که پشت پنجره ایستاده بود برای بن ادا در آوردو هی می خندید بن رفت و نشست روی صندلی وکروگر متوجه سمیر شد و دوباره داد زد: گرکان گزارشت کو یه کم از یگر یاد بگیر زودباش بیا آه به تو هم میگن پلیس وظیفه شناس زود باش...
سمیر هم که دستو پاشو گم کرده بود با عجله اومد تو اتاق و گفت: بله خانم کروگر بفرمایید من خیلی وقته که تمام کردم فقط نمی خواستم مزاحم حرف زدن شما و بن باشم همین ههههه بفرمایید.
سمیر هم گزارششو داد و کنار بن نشست و کروگر شروع به حرف زدن کرد
یک و نیم ساعت بعد🕜
سوزانه: یعنی چی دارن باهم میگن؟؟؟؟؟!
ههههههههههههه باشه چشم ممنون مرسی واقعا دستتون درد نکنه بازم ممنون
همه افراد پاسگاه به بن و سمیر خیره شده بودن چون برای اولین بار بود که اون دوتا از اتاق کروگر بیان بیرونو بخندن
بن و سمیر: بای سوزانه جونی، جنی عزیزم با تو هم خداحافظ اوه پیتر دلبندم کاری نداری تا شنبه بای به همه بروبچ
ههههه ایول این ماموریتاهم به درد خوردا بن: آره واقعا خوب من برم واسه فردا آماده شم راستی لباس گرم بیارین اونجا خیلی هوا سرده
سمیر: نه بابا خوبه که گفتی نمیدونستم، اگر این خبر و به بچه ها و اندریا بگم خدا میدونه چه قدر خوشحال میشن بن: خیلی خوب من برم، بای دوست کوتوله من
بن و سمیر ازهم جدا شده بودن تا برن خونه هاشونو واسه پیک نیک فردا آماده شن آخه خانم کروگر به بن،سمیر،سوزانه،جنی،پیر و هارت مورت یه مرخصی داده بود به خاطر اینکه یه ماموریت تقریبا یه ماهه داشتن و همه گی خسته شده بودن به خاطر همین به همه مرخصی داده بود تا کمی استراحت کنن البته خودش هم فردا باهاشون کوه میره
فردا صبح ساعت پنج و نیم صبح🌄
همه بروبچه آماده بودن و به محل از قبل تعیین شده رسیده بودن جز یه نفر.... جناب بن یگر طبق معمول
سمیر گفت: اه این که بازم دیر کرد این دیگه پیک نیکه خو باید زود بیاد همه از دست بن شاکی شده بودن و به سمیر گفتن که برن دنبالش ولی کروگر مخالفت کرد و گفت: نه نمیخواد خودم میرم دنبالش شاید یه کم خجالت بکشه
کروگر رفت و به خونه بن رسید هرچی در زد درواز نکرد که کروگر تا می خواست درو بشکه بن درو باز کرده گفت چیه اه ازمردم آزار هیچ میدونی ساعت چنده تازه داشتم یه خواب خوب میدیدم. وقتی خوب چشماشو باز کرد دید کروگر زود خودشو جمع کرد و گفت: اوا خانم کروگر ببخشید الان میام بن زود لباس پوشید و رفت سمت درو گفت: خیلی خوب بریم آمادم. کروگر چیزی نگفت و گفت: بریم آقای شلخته ولی وسایلات کووووووووو ای وای ازدست تو دیر شد خو همه منتظرن دیگه من باشم و با تو برم گردش آه
بن گفت: کروگر جونی دیگه بد اخلاق نباش، من که وسایلامو از دیشب تو ماشین گذاشتم آخه میدونستم من اهل 5بیدار شدن نیستم خخخخخ
کروگر گفت: یه لا چرب زبانی نکن بریم دیگه خودتو واسه قورای بقیه آماده کن
بن و کروگر به محل قرار رسیدن ولی بن از ماشین پیاده نشد و گفت: سلام بروبچ بریم دیگه خیلی دیر شدا خخخخخخخ
همه با اخم نگاه بن میکردن ولی او میپیچوند و به روی خودش نمیاورد
ساعت 10:30 کو های آلپ🗻
بن: یوهو ایول عجب جای آدم ميتونه نفس بکشه آخیش سمیر: خیلی خوب زیاد نفس نکش میترسم خفه شی آخه تو جنبه نداری که خخخخخ
کروگر: خیلی خوب آقایان میخوایی همینجا وایسینو کل کل کنین باهم آندریا: راست میگه خانم کروگر پس حق دارن از دست شما حرص می خورن و با حرف آندریا همه زدن زیر خنده جز بن و سمیر
همه وسایلاشونو از ماشین در آوردنو و حرکت کردن تا وسط یه جنگل سرسبز رسیدن بن: یوهو اینجا جون میده واسه اسکی سمیر بریم خوش میگذره ها اصلا همه باهم بریم چه طوره کروگر: فکر بدی نیستا شماها که قصد نشستن ندارین که. همه حرف کروگر و قبول کردن و اسکی هاشونو پوشیدن هارتمورت: بیاین بچه ها قبل از شروع کردن توی این برفا بهتر نیست این ردیابارو به خودتون وصل کنین جنی: اوه بله فکر خوبیا ایول به تو که از همه باهوش تری من به تو افتخار میکنم. همه با تعجب نگاه جنی کردن جنی:خوب مگه چیه از همتون باهوش تره دیگه اه بده هارتمورت جان،مرسی. بن: اییییییی این سوسول بازیا چیه من که حرفه ایم محال گم بشم عمرن بزن. سمیر هم گفت: راستی اه این کارا چیه منم که محال بزنم آندریا: سمیییییییر باید بزنی فهمیدی چی گفتم همین حالا سمیر: وایییییییی چشم عزیزم حتما هرچی شما بگین بن: آه زن زلیل خخخخخخ. همه ردیابارو به خودشون وصل کردن جز بن
هارتمورت: خوب همه آماده این با شماره سه. سمیر:به پا نمیری جوجه خخخخ. بن: نترس تو به فکر خودتو عشقت باش. آندریا:چی بن ساکت میشی یا... بن:خیلی خوب خیلی خوب باشه
1......2......3...... بریم
همه حرکت کردن وپیش به سوی خط پایان رفتن بن توی راه همش اذیت سمیر میکر و هی ميخواست اونو بترسونه و بندازش جنی هم همین کارو میکرد کروگر که بن و دید اون هم دید بن تنش میخواره و اونو هم اذیت میکرد مثل خودش

☆بلند گوی پیست (ورزشکاران عزیز لطفا هرچه زودتر محل پیست اسکی را ترک کنید به دلیل ریزش های جوی و احتمال سقوط بهمن با تشکر مدیر پیست)

ولی بروبچ همشون دور از بلند گو بودن و صدایی نمی شنیدن آندریا:سمیر بسه دیگه بیاین تمامش کنیم احساس بدی دارم سمیییییییر بنننننننن، آهه من میرم باشه سمیررررررر
سمیر:باشه عزیز برو منم میام. آندریا از اونا جدا شد و به کلبه ای که کروگر پایین دست کوه بود رسید و منتظر اونا شد
دوباره بن شروع به ترسوندن بقیه کرد یه صدای وحشتناکی اومد هارتمورت:بچه بیاین بریم داره بهمن میشه خطرناکه ها کسی به حرفاش گوش نکرد و همینطور ادامه دادن که یه دفعه ای بهمن اومد همه فرار کردن به سرعت سمت پایین می رفتن کروگر گفت بچه ها اونجا یه غاره زود برین اونجا پناه بگیرین زود زود همه رفتن جز بن و سمیر به کار اشون ادامه میدادن سمیر یه چند باری به بن گفت بسه باشه تسلیم تو از همه بهتری بیا بریم ولی گوش نداد که یه دفعه ای صدای سمیر اومد که گفت کمک و بن سریع سمت سمیر حرکت کرد و هولش داد اون طرف ولی بن نتونست خودشو نجات بده و زیر برفا مدفون شد. بعد از 20 دقیقه بهمن قطع شد.... کروگر، جنی و هارتمورت از پناهگاه اومدن بیرون کروگر: ای وای همه جا سفید شده که. جنی: من بن و سمیر و پیدا نمی کنم. هارتمورت: یعنی یه جایی پناه گرفتن......نکنه... نه واییییی بد تر از این نمیشه.... خدای من... کروگر:من نمیخوام یکی از بهترینامو از دست بدم. هارتمورت اون جی پی اس کار میکنه ... هارتمورتتتتتتتتتت. هارتمورت: آها بله بله الان نگاش میکنم. بعد از 5 دقیقه هارتمورت تونست جای سمیر رو پیدا کنه سریع برفا رو کنار زدن و سمیر و بیرون کشوندن ولی بیهوش بود کروگر یکی زد تو گوش سمیر و سمیر و به هوش اومد درد عجیبی توی مچ پاش داشت جنی یه نگاهی به مچ پای سمیر انداخت جنی: وایییییی خدای من استخوان پاش زده بیرون سمی: وای این می تونست بدتر از این بشه نه اییییییی، بن... بن... کجاست نمیبینمش هارتمورت: ا بن چیزی نمیدونم متاسفم جی پی اس هم نداره سمیر: ولی باید این جا ها باشه آخه او منو پرت کرد بعدش آخ دیگه یادم نمیاد کروگر: یه لا منتظر چی هستین بگردین دنبالش زود زود زود... هارتمورت و جنی دنبال بن میگشتن و کروگر هم با شال گردنش پای سمیر و محکم بسته بود و مراقبش بود
بالاخره بنو پیدا کردن هارتمورت: جنییییییی بیا کمک پیداش کردم سریع بنو از زیر با کشیدن بیرون بدنش خیلی یخ کرده بود و احتمال یه سرما خوردگی حسابی هم داشت هارتمورت و جنی بنو با پالتو هاشون گرمش کردن
کم کم داشت به هوش میومد و سران سمیر رو اول از همه گرفت و سمت سمیر رفت بن: خدای من نه همش تقصیر من بود... من چه قدر احمقم نه لعنت به من نه نه نه لعنتی. سمیر: بن اینا همش تقصیر تو نیست تقصیر منم هست هواسمو خوب جمع نکردم . بن: پاشو پاشو رفیق بیا رو کول من خودم می رسونم تا کلیه پاشو. سمیر نه این چه کاریه خودم میتونم. بن : لج بازی نکن پاشو. با زور سمیر و راضی کردن بن تا کلبه سمیر و کول کرد ولی حالش بدتر و بدتر میشد دمای هوا هم بالا تر می رفت آندریا: وای خدای من سمیییییر تو چیکار کردی با خودت.... آروم آروم بیارینش رو تخت. سمیر: آخ عزیزم من خوبم چیزی نیست. بن تب بدی داشت و میلرزید ولی وانمود میکرد که کاملا حالش خوبه سمیر هم خونریزی بدی داشت جنی: باید زودتر بهش آنتی بیونیک بزنیم وگرنه عفونی میشه هارتمورت: فکر کنم من داشته باشم ....آهان بزار ببینم.... ایناهاش خدارو شکر یه چندتا ازش دارم. به سمیر دوتا آنتی بیوتیک تزریق کردن البته یه آمپول بی حسی هم زدن تا بتونن دردشو آروم تر کنن هارتمورت: میخواین پاشو جا بندازم تا کمتر خونریزی کنه؟؟؟! کروگر: مگه بلدی؟؟؟! هارتمورت: بله چی فکر کردین ما اینیم دیگه.... سمیر یه کمی بی هوش بود، از بن خواستن تا سمیر و محکم بگیره جنی هم رفت تا کمی آب گرم و چندتا گاز استریل، کمک های اولیه رو بیاره آندریا هم همش دست سمیر و گرفته بود و گریه میکرد
هارتمورت: بن آماده ای ممکنه یه کمی دردش بیاد باید خیلی محکم بگیرید وگرنه کارمون بیهوده میشه ... خیلی خوب با شماره سه من
بن: باشه فقط خواهشا کاری کن کمتر درد بکشه هارتمورت: بن نگران نباش سمیر خوب میشه تقصیر هممونه اینقدر خودتو سرزنش نکن کاریه که شده ولی بن هنوز تو لاک خودش بود و آروم آروم اشک میریزه هارتمورت: فقط هممون باید تمرکز مون روی سمیر باشه خیلی خوب من آماده ام بشماره سه ...1....2....3.... سمیر داد بلندی از درد زد موهای تن بن سیخ شده بود بن: هیییییییش چیزی نیست آروم آروم آروم رفیق به خاطر آندریا و بچه هات یه کم دیگه تحمل کن خواهش می کنم. خونریزی سمیر کمتر شده بود ولی درد داشت بالاخره تونستن پای سمیر و جا بندازن و خونریزی کمتر کردن
ساعت 8 شب🌙
جنی: کسی گشنه نیست من که خیلی گشنمه کسی چیزی نمی خواد کروگر،هارتمورت،بن و آندریا موافقت کردن و جنی غذا رو آماده کرد و برای سمیر سوپ درست کرد بن میلی به غذا نداشت و چیزی نمی خورد بیحال بود همه فکر میکردن که به خاطر سمیر ناراحته
ساعت12شب🌙
حال سمیر خوب شده بود و فقط درد داشت کمی سرحال بود داشت با آنرا حرف میزد بقیه خواب بودن توی خواب بن همش ناله میکرد و به خوش می پیچید آندرا:بن گناه داره فکر کنم به خاطر تو داره هذیون میگه کاشکی فردا یه کم دلداریش بدی. سمیر محو بن شده بود به آندریا گفت فکر کنم بن سرما خورده آخه هارتمورت گفته بود که یه چند دقیقه ای زیر برفا بوده و از آندریا خواهش کرده به بن هم سر بزنه و اینکار کرد آندریا: واییییی خدای من بن آتیشه تمام بدنش داغ داغن چه تب بدی داره من میرم پاشویش کنم سمیر خیلی نگران بن بود.... ولی با وجود این که بنو پاشویش کردن هنوز هم تب داشت تبش پایین نمیومد سمیر: آندریا چی شد حالش خوبه؟؟؟! آندریا: آره عزیزم خوبه ولی.... چیزی.... ام... خوب... ام.... بن ... تبش پایین نمیاد.... نگران نباشیا حالش خوب میشه صبر کن. سمیر: آخه چه قدر زود برو هارتمورتو بیدار کن زودباش...آخخخخخخخخخخ. .. پام لعنتی....آخخخخخخخخخخ یه مسکن میدی عزیزم... خواهش. آندریا رفت و هارتمورتو بیدار کرد هارتمورت سراسیمه وارد اتاق شدو بنو معاینه کرد هارتمورت: وای همینو کم داشتیم سمیر: چی شده مگه ؟؟! هارتمورت: هیچی چیزی نیست فقط آنتی بیوتیک کافی نداریم همین ولی میتونم یه کاری کنم با هزار بد بختی تب بنو پایین آوردن ولی بازم تب داشت، معده بن خالی بود و مقاومت بدنش پایین بود به خاطر همین یه چند باری آورد بالا مجبور شدن به هر طریقی به بن غذا بدن وگرنه خیلی حالش بد میشد
ساعت 2:30 شب🌙
صدای عجیبی فضای کلبه رو پر کرده بود بن با ترس از خواب پرید و خوب دور و بر خودشو چک کرد ولی چیزی ندید دوباره برگشت که بخوابه سایه ای توجه شو به خودش جلب کرده بود دوباره سعی کرد خودشو گول بزنه و بخوابه حس میکرد چون تب داره هذیان میگه و عقلش درست کار نمیکنه ولی اینبار درست می دید پتو رو رو خودش کشید دوباره اون سایه عجیب و دید که داره سمت اتاق سمیر میره نگرانیش بیشتر شده بود به خاطر همین به طرف سایه رفت ولی تا بن درو باز کرد در واون سایه عجیب از سمت پنجره فرار کرد و رفت سمیر وحشت زده از خواب بیدار شد و روبه بن گفت: چته بن تو حالت خوبه چیزی شده..،آره با توام. ..خواب دیدی؟؟؟! ولی جوابی از بن نشنید بن همینطور مات و مبهوت شده بود روبه پنجره بعد یه دقیقه به خودش اومد بن:آها... چی... چیزی نیست... بیخیال...بخواب ببخشید بیدار کردم. بن ترسید چیزی بگه چون میدونستم بقیه بهش میگفتن دوباره خیالاتی شدی و حرفشو باور نمیکردن بن درو بستو سمت رختخوابش رفت و خوابید ولی همش به فکر او سایه و صدای قهقهه خنده و جیغ وحشتناک بود، نزدیکی صبح خوابش برد
ساعت 8 صبح 🌄
جنی: بن...بن...ای وای از دست تبنننننننننننننن...بیدارشوووو تنبل...ولی بن دوباره داشت کابوس میدید و خیس عرق شده بود جنی صدای هارتمورت کرد تا بیاد بنو نگاه کنه انگار دوباره بن تب داشت دمای بدنش به به 42/30 رسیده بود سمیر:هارتمورت چیزی شده؟! هارتمورت: نه چیزی نیست دیشب بن بیرون رفته بود؟؟؟ سمیر: نه همش خواب بود فقط یه بار از خواب پریدم دیدم بالا سرمه البته یه کم عرق کرده بود و توی فکر بعد رفت خوابید تا حالا..نکنه دوباره تب کرده؟! هارتمورت: متاسفانه آره تازه یکم حالش خوب شده بود نوچ حالا میرم یه کم پاشایی کنم راستی جنی اگه میشه برای بن سوپ درست میکنی،ممنون عزیزم. جنی: چشم هرچی شما بگید آقای دکتر.سمیر: ای بابا ناسلامتي ماهم مریضیمااااااا. آندریا: واسه شما درست کردم آقا اونم از نوع مخصوصش. هارتموت: اونه بابا بیا بگو کسی به فکرم نیست...لوسسسسسسسس.
بعد از چهار ساعت تازه یه کم تب بن پایین اومد و به 39 رسیده بود 20 ساعت تمام بن تب داشت و چیزی اصلا نتونست بخوره و همش حالت تهوع داشت هوشیاری زیادی هم نداشت ولی در عوضش حال سمیر خوب شده بود فقط کمی درد داشت که بعضی موقعها بیشتر میشد ولی باز باید به دکتر برسه
اماااااااا چیزی که باعث میشد بن خوب نشه این بود که یه موجود عجیب و غریبی عذیتش میکرد از درون یه جورایی باهاش میجنگید و تنها حرف اون ( نمیزارم به این راحتی از دستم فرار کنی هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها زهرمو بهت میریزم ) و صدای جیغ فریادی که هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد
ساعت 10 شب🕙
سمیر بالا سر بن رفته بود تا شاید بتونه به بن غذا بده سمیر: بن...بن..قربونت برم بیا این غذا رو بخور به خاطر من خواهش میکنم .. بیا خیلی خوشمزستا دست پخت آندریا همونی که خیلی دوست داری.... بیا حداقل یه قاشق تا زودتر خوب بشما...
بن: نمیخوام سمیر اذیتم نکن خودت بخور جای من به خدا نمیتونم حتی بوی غذا حالمو بد میکنه... منو بخش...عجب تعطیلاتی شده ... همش تقصیر خودمه... واقعا معذرت میخوام از همتون واقعا شرمندم. بن داشت گریه میکرد و قلب سمیر رو به درد آورده بود
همانطوری بن داشت حق حق میزد و بدنش میلرزید سمیر: بن داری دیونم میکنی خودت میدونی که بزنم به سیم آخر کسی جلو دارم نیستا بیا با حرف خوب همین یه قاشق سوپو بخور بیا. بن:ولم کن سمیر.... خواهش میکنم ولم کن بذار بخوابم فقط خوابم میاد همین..اینو بدون که خیلی دوست دارم. بن پتو رو رو خودش کشید و خوابید سمیر عصبانی شد چون نمی تونست بنو توی اون وضعیت ببینه پتو رو به زور از سر بن کشید و یه قاشق سوپ رو بهش داد سمیر: بهت گفتم میزنم به سیم آخر ...اینطور نگاه نکن خودت خواستی فهمیدی... خ.خ.خ.خیلی نامردی اصلا اصلا به فکر من نیستی .. سمیر گریه کنان از روی تخت بن بلند شد ولی بن دست سمیر و محکم گرفت بن: واقعا معذرت می خوام دست خودم نیست حالم خوب نیست نمیدونم چم شده منو بخش منم تورو بیشتر از هر چیزی که فکر کنی دوستت دارم. سمیر بالا خره تونست یه کم به بن غذا بده ولی اولاش غذا رو پس میزد ولی دیگه عادت کرده بود سمیر بنو محکم توی قبلش گرفته بود و گریه میکرد و هر از گاهی سر بنو میبوسید کم کم بن توی بقل سمیر خوابش برد و سمیر آروم سر بنو روی بالشت گذاشته رفت
ساعت 1 شب🕜
دوباره اون صداها بنو از خواب بیدار کردن ایندفعه بن سریع رفت دنبال اون سایه تا رسید بیرون از کلبه هوا سرد و بوران شده بود دوباره دنبال اون سایه می رفت صداهای خنده و جیغ بیشتر و بیشتر میشدن بن به یه جای غار مانندی رسید و اون موجود عجیب و قریب ظاهر شد و روی سر بن پرید و ميخواست خفش کنه بن بزور تونست اونو از خودش جدا کنه اون موجود عجیب و قریب مثل یه انسان بود ولی خیلی لاغر (همون موجود توی ارباب حلقه ها) بن که خیلی وحش کرده بود با ترس و لرز: ا...ز..ا...از...جو....ن... من... چ.چ.چ.چی میخ.ه.ه.ه.ه.ه میخوای...چرا دست از سرم برمی داری. اون موجود: ههههههههههههه. هیچی فقط یه چیز خیلی خیلی کوچولو هههههه. بن: چ...چ...چ...چی..بگ...بگو. اون موجود:همه ی اون کسایی که تو کلبه هستند بیار پیش من. بن:آخه واسه چی مگه چیکارتون کردن اونا؟؟؟؟! اون موجود: همین که گفتم ... حرف زیادی نزن... یا میاری یا جون تو میگیرم... ههههههههههههه.بن که نمیدونستم که چیکار کنه فقط توی این فکر بود که هر طوری شده اونو از بین ببره و فرار کنه کنار پاش یه تیکه سنگ دید و فکر میکرد ميتونه جون خودشو بقیه رو نجات بده اون موجود که حواسش پرت بود و توی آبو میدید بن آروم آروم اومد نزدیکشو کوبوند توی سرش و تونست فرار کنه که یه هو پای بن به یه چوب خورد و افتاد زمین ولی تونست به راهش ادامه بده وقتی به در ورودی رسید یه دفعه ای بالا سرش ظاهر شد و گفت: کجا با این عجله گرانبها .... ههههههههههههه. گفتم گولم نزن ههههههههههههه نکنه داری میری همه رو خبر کنی علیه من باشه خودت خواستی....ههههههههههههه. یه دفعه ای پرید روی سر بن و باهم درگیر شدن ولی چند تا خنجای عمیقی رو صورت بن ایجاد کرده بود و بن هم یکی از پای اون موجود و شکنده بود ولی به هر زحمتی بن خودشو به روشنایی رسوند چون اون از روشنایی متنفر بود و عذیت میشد. بن دوان دوان به کلبه رسید و محکم به در کوبید همه وحشت زده از خواب پریدن کروگر درو باز کرد کروگر: وای خدای من بن از دست تو و این کارات ببین چه وضعی درست کردی نمیتونستی مثل آدم بهمون بگی کجا میری... وای چه تعطیلاتی شد...به خدا کوفتم شد....آه باتو ببینم نگاه کن صورتشو. تقریبا کروگر یه بند حرف زدو به بن اجازه ندار جنی: وای بن صورتت چی شده داره همینطور خون میاد... واییییی... هارتمورت بیا دوباره مریض داری بیا برس بهش تا از حال نرفته آندریا: نه بابا... بدم نمیگیا... اگر سمیر بفهمه دیونم ون میکنه. بن همینطور روی تخت نشسته بود و توی فکر بود به حرفا هم هیچ توجهی نداشت تا صدای سمیر هم در اومد فهمید یه خبرایه به سختی بلند شد و اومد بیرون وقتی بنو توی اون وضعیت دید تما دردش یادش رفت پاهاش سست شده بود و دیگه نمی تونست راه بره هارتمورت اومدوصورت بنو ضد عفونی کرد خیلی دردش اومده بود صورتش قرمز شده بود و هیچ حرفی نمیاد آخه میترسید که اون موجود بیاد دنبال سمیر آروم آروم جلو اومد و آندریا بقیه راهو کمکش کرد پیش بن نشسته بود و اشک توی چشماش جمع شده بود اومده بود بنو دلداری بده و بفهمه که چه اتفاقی افتاده ولی بن هیچ عکس و عملی نشون نمیداد خون سمیر به جوش اومدو سیلی محکمی به بن زد که حتی خون دماغ شد و اشک سمیر هم جاری شد سر بنو توی قبلش گرفته بود و گریه میکرد آخه رفتارای بن کلافش کرده بود مخصوصا حرف نزدن با کسی بن هم یه دفعه ای گریه کرد و میلرزید سمیر: بن منو ببخش آخه داری دیونم میکنی تو هیچ میدونی تورو توی این حال میبینم چی میشم....ها نمیدونی که....بی معرفت میدونی اولین شبی که تب کرده بودی چه دعای کردم ای کاش خودم مرده بودم دیگه مجبور نبودی توی وضعیت کی تبت به 42 برسه میدونی یعنی چی هااااااااااا. بن: میدونم میدونم همش تقصیر منه لعنتیه من خیلی خیلی خیلی.... ولش کن باشه یه چیزی باید بهت بگم. بن سرشو از توی بقل سمیر بیرون آورد همین جوری داشت خون از دماغ بن میومد هارتمورتم سریع دستمالو محکم روی دمای بن گرفتو سرشو بالا نگه داشت سمیر همین طوری به بن خیره شد و با دستاش اشکای بنو از روی صورتش پاک میکرد بن هم یه جورایی داشت خوابش میبرد بالاخره هم خوابش برد همه ساکت بودنو توی فکر این اتفاقات چند روزه سمیر: نمیدونم این پسر داره با خودش چه کارایی میکنه اون که عاشق تفریح بود... ه اگه بدونم...خونش بند نیومد؟؟! هارتمورت: بزار ببینم چرا کم کم داره بند میاد ولی این زخمای صورت بن مال یه خنج ناخن ظاهرا خیلی کثیف بوده که این جوری کبود و ورم کرده... راستی بن چرا این موقع شب بیرون رفت ها... چش شد مگه؟؟؟! سمیر: منم نمیدونم قرار بود بهمون بگه ولی خوابید. فکر نکنم خوابیده باشه فقط یه کم از حال رفته نگاه کن داره حرف میزنه نفساش مرتب نیستن. آندریا رفت آشپز خونه تا کمی قهوه بیاره واسه همه ولی هواسش پرت شدو یه لیوان افتا پایینو شکست بن وحشت زده از خواب پرید و سمیر محکم بنو توی سینش چسبوند سمیر: شششششششش چیزی نیست آروم باش آروم من پیشتم آروم. با گفتن این حرفا نفسای بن مرتب شدن و کمی آروم گرفت قرار شد بن همه چیزو واسه همه تعریف کنه ولی بازم میترسید که هیچ کس حرفا شو باور نکنه و بگن تاثیر اون سرما خوردگی و تب های شدیدشه ولی سمیر خیلی اصرار کرد و مجبور شد همه چیزا رو تعریف کنه بن همه چیزو واسه همه تعریف کنه ولی بازم میترسید که هیچ کس حرفا شو باور نکنه و بگن تاثیر اون سرما خوردگی و تب های شدیدشه ولی سمیر خیلی اصرار کرد و مجبور شد همه چیزا رو تعریف کنه بن همه چیزا رو تعریف کرد آخرش کروگر زد زیر خنده و گفت: خخخخخخ... وای بن از دستت تو بیا بخواب بابا میدونم میخوای به خاطر این اتفاقا از دلمون درباری باشه بابا من که اصلا ناراحت نیستم خخخخخ. قیافه بن تغییر کرد و توی خودش رفت آندریا:وای بن خیلی باحال بود ایول ممنون که هواست به هممون هست خخخخخخ. هارتمورت:ااااااا نکنه کلک اون فیلمرو دیدی که بهت دادم ها تو که گفتی من از اینا خوشم نمیاد چی شد. جنی: او کدوم فیلم که تا حالا بهم معرفی نکردی؟؟؟! ولی بن خودمونیما خیلی باحالی. سمیر که متوجه ناراحتی بن شده بود و گفت: راستی بن حالا چیکار میکنی برنامت چیه؟؟؟! بن:نمیخواد تظاهر کنی بیخیال بن بلند شد و رفت بیرون سمیر: بن نه به خدا باور کردم بن نه نه نروووووووو دیونه اه. هارتمورت رفت دنبال بن و گفت اگر اومدنم طول کشید بدونید یه اتفاقاتی داره میوفته مواظب خودتون باشید. هارتمورتم دنبال بن رفت تا رسی به همون غاره و فهمید که بن درست میگه بالاخره همه اومدن اونجا و متوجه شدن ولی همشون توی یه قفسی گیر کرده بودن ولی جنی تونست در بره و یه گوشه ای قایم بشه هر دفعه ای که می تونست میومد و دست یکی رو باز میکرد اون موجود هم داشت چاقوش روی آتیش داغ میکرد آخه قبلا گفته بود که دوست دارم زجر کشتون کنم و اول ميخواست چشاشونو کور کنه و اون زمان هم بالاخره فرا رسید و اومد نزدیک هارتمورت آخه اون خیلی حرف میزد و روی اعصابش بود تا اومد به اونا نزدیک بشه همه شروع کردن یه پریدن روی سر اون موجود و آندریا یه سنگ بزرگ آورد و محکم زد توی سرشو و لهش کرد و مرد اونا تونستن از اون فرار کنن ولی متاسفانه توی راه گیر دوستان اون موجود افتادن و فرار میکردن آندریا: وای خدای من اینا چه قدر زیاد شدن من که کشتمشون نهههههههه. سمیر که نمی تونست بدوه روی کول بن بود سمیر: وایییییییی عزیز نگران نباش ما نجات پیدا میکنیم. بن: اه سمیر تو چقدر سنگینی این قدر ول نخور آه. کروگر: اه فکر کنم بی فایدس اینا ول کن نیستن آها وایسا بگیرین.... بله خانم کروگر اسلحه شو باخودش آورده بود و شروع به تیر اندازی کرد بن و سمیر یه چند باری افتادن ولی تونستن دوباره بدونو فرار کنن جنی یه روشنایی دید روشنایی یه کلبه ای که به همه گفت برن اونجا ولی اون کلبه به ظاهر نزدیک بود بین محدوده خودشون و کلبه یه دره عمیقی بود به ناچار راهشون تغیر دادن ولی سنگ ریزه و تخته چوبهایی وجود داشت همشون هول شدنو پاشون لیز خوردو به سمت پایین کشیده شدن بن و سمیرو جنی بد جوری افتادن که باعث شد توی پهلوی بن یه تیکه چوبی تیز فرو بره و پای سمیر عود کنه و شونه و سر جنی آسیب ببینه ولی انگار اون گرگا راهشون گم کرده بودن و دیگه صدایی ازشون نمیومد هارتمورت: جنی جنی جنییییییی نه خدای من جنی بیدار شو چشاتو باز کن خدای من نهههههههه. جنی: اه چیه بابا حالا اون گرگا میان آه خوبم آخ سرم وایییییییی خونه. آندریا آخ دستم درد میکنه آخخخخخخخخخخ. سمیر: بن بن بن نه خدای من... بن: چیه بابا من اینجام خوبم آخخخخخخخخخخ پهلوم. سمیر: اوه خدای من خدارو شکر.... حالا خانم کروگر کو؟؟؟! خانم کروگر: من اینجا چیه همه خوبن؟؟؟!یه لا بلند شیم بری یه جایی وگرنه دوباره میانا؟؟؟! همه با حرف خانم کروگر موافقت کردن و رفتن ولی بن بدجور خونریزی داشت و جنی هم حالش خوب نبود به خاطر همین هارتمورت بقلش کرده بود خلاصه با هزار بد بختی راه افتادن ولی بن همینطوری خونریزی داشت و از پای سمیر هم خون میومد و این باعث میشد که گرگا رد خون بگیرن و دنبالشون بیان

Fatemeh در تاریخ : 1394/6/18 - - گفته است :
Polaris Office Document Text - تعطیلات شوم


بن: ای بابا عجب ماموریتی بود خیلی خوشم میاد ازش تازه هم باید گزارششو بنویسم...آییییییییی سرم داره میترکه
سمیر: ای بابا چه قدر تو قور میزنی حوصلمون سر بردی اه بیا این گزارش لعنتی رو بنویس تا عشقت نیومده بخورمون ... آییییییییی دلم، آخه این چه رستورانی بود که مارو بردی ها ببین چه به روزمون آوردی
بن: ای بابا تو هم که همش قور میزنی خو بعد عیب من کن اه حالم ندارم
بعد از دو ساعت🕑
بن سویچ ماشین و کاپشنشو برداشت و رفت در همون لحظه که بن می خواست در رو باز کنه گفت: هوی کجا آقا تشریف می برن من حوصله کروگر رو ندارم گفته باشم
بن: چی واسه خودت حرف میزنی و میری ایناهاش آقای حسود قورقورو، ههههههههههههه من رفتم بای
سمیر: باشه که اینطور حسابت میرسم
بن رفت اتاق کروگر و گزارششو داد وبه کروگر گفت که با اجازتون من برم یکم حالم خوش نیست فکر کنم مسموم شدم، بای رئیس
بن درو بست و رفت و کروگر همینطوری داشت نگاش میکرد و بن به روی خودش نیو ورد همون موقع کروگر داد زدو گفت یگررررررر بن موهای تنش سیخ شد و همونجا وایساد سمیر هم با داد کروگر قش قش میخندید بن هم توی دلش گفت: یگر مرد با این صدات آخ تمام مویرگهای سرم ترکیدن اه سردردم یادم رفت
دوباره کروگر گفت: مگه با تو نیستم آقای سربازرس یگر بن هم گفت: بله بله شنیدم فقط یه کم بام گرفت نتونستم زود برگردم کروگر هم یه چشم غوره برای بن رفت و گفت همین الان بیا اتاقم کارت دارم بن هم گفت چشم همین الان میام سمیر هم که پشت پنجره ایستاده بود برای بن ادا در آوردو هی می خندید بن رفت و نشست روی صندلی وکروگر متوجه سمیر شد و دوباره داد زد: گرکان گزارشت کو یه کم از یگر یاد بگیر زودباش بیا آه به تو هم میگن پلیس وظیفه شناس زود باش...
سمیر هم که دستو پاشو گم کرده بود با عجله اومد تو اتاق و گفت: بله خانم کروگر بفرمایید من خیلی وقته که تمام کردم فقط نمی خواستم مزاحم حرف زدن شما و بن باشم همین ههههه بفرمایید.
سمیر هم گزارششو داد و کنار بن نشست و کروگر شروع به حرف زدن کرد
یک و نیم ساعت بعد🕜
سوزانه: یعنی چی دارن باهم میگن؟؟؟؟؟!
ههههههههههههه باشه چشم ممنون مرسی واقعا دستتون درد نکنه بازم ممنون
همه افراد پاسگاه به بن و سمیر خیره شده بودن چون برای اولین بار بود که اون دوتا از اتاق کروگر بیان بیرونو بخندن
بن و سمیر: بای سوزانه جونی، جنی عزیزم با تو هم خداحافظ اوه پیتر دلبندم کاری نداری تا شنبه بای به همه بروبچ
ههههه ایول این ماموریتاهم به درد خوردا بن: آره واقعا خوب من برم واسه فردا آماده شم راستی لباس گرم بیارین اونجا خیلی هوا سرده
سمیر: نه بابا خوبه که گفتی نمیدونستم، اگر این خبر و به بچه ها و اندریا بگم خدا میدونه چه قدر خوشحال میشن بن: خیلی خوب من برم، بای دوست کوتوله من بن و سمیر از هم جدا شده بودن تا برن خونه هاشونو واسه پیک نیک فردا آماده شن آخه خانم کروگر به بن،سمیر،سوزانه،جنی،پیر و هارت مورت یه مرخصی داده بود به خاطر اینکه یه ماموریت تقریبا یه ماهه داشتن و همه گی خسته شده بودن به خاطر همین به همه مرخصی داده بود تا کمی استراحت کنن البته خودش هم فردا باهاشون کوه میره
فردا صبح ساعت پنج و نیم صبح🌄
همه بروبچه آماده بودن و به محل از قبل تعیین شده رسیده بودن جز یه نفر.... جناب بن یگر طبق معمول
سمیر گفت: اه این که بازم دیر کرد این دیگه پیک نیکه خو باید زود بیاد همه از دست بن شاکی شده بودن و به سمیر گفتن که برن دنبالش ولی کروگر مخالفت کرد و گفت: نه نمیخواد خودم میرم دنبالش شاید یه کم خجالت بکشه
کروگر رفت و به خونه بن رسید هرچی در زد درواز نکرد که کروگر تا می خواست درو بشکه بن درو باز کرده گفت چیه اه ازمردم آزار هیچ میدونی ساعت چنده تازه داشتم یه خواب خوب میدیدم. وقتی خوب چشماشو باز کرد دید کروگر زود خودشو جمع کرد و گفت: اوا خانم کروگر ببخشید الان میام بن زود لباس پوشید و رفت سمت درو گفت: خیلی خوب بریم آمادم. کروگر چیزی نگفت و گفت: بریم آقای شلخته ولی وسایلات کووووووووو ای وای ازدست تو دیر شد خو همه منتظرن دیگه من باشم و با تو برم گردش آه
بن گفت: کروگر جونی دیگه بد اخلاق نباش، من که وسایلامو از دیشب تو ماشین گذاشتم آخه میدونستم من اهل 5 بیدار شدن نیستم خخخخخ
کروگر گفت: یه لا چرب زبانی نکن بریم دیگه خودتو واسه قورای بقیه آماده کن
بن و کروگر به محل قرار رسیدن ولی بن از ماشین پیاده نشد و گفت: سلام بروبچ بریم دیگه خیلی دیر شدا خخخخخخخ
همه با اخم نگاه بن میکردن ولی او میپیچوند و به روی خودش نمیاورد
ساعت 10:30 کو های آلپ🗻
بن: یوهو ایول عجب جای آدم ميتونه نفس بکشه آخیش سمیر: خیلی خوب زیاد نفس نکش میترسم خفه شی آخه تو جنبه نداری که خخخخخ
کروگر: خیلی خوب آقایان میخوایی همینجا وایسینو کل کل کنین باهم آندریا: راست میگه خانم کروگر پس حق دارن از دست شما حرص می خورن و با حرف آندریا همه زدن زیر خنده جز بن و سمیر
همه وسایلاشونو از ماشین در آوردنو و حرکت کردن تا وسط یه جنگل سرسبز رسیدن بن: یوهو اینجا جون میده واسه اسکی سمیر بریم خوش میگذره ها اصلا همه باهم بریم چه طوره کروگر: فکر بدی نیستا شماها که قصد نشستن ندارین که. همه حرف کروگر و قبول کردن و اسکی هاشونو پوشیدن هارتمورت: بیاین بچه ها قبل از شروع کردن توی این برفا بهتر نیست این ردیابارو به خودتون وصل کنین جنی: اوه بله فکر خوبیا ایول به تو که از همه باهوش تری من به تو افتخار میکنم. همه با تعجب نگاه جنی کردن جنی:خوب مگه چیه از همتون باهوش تره دیگه اه بده هارتمورت جان،مرسی. بن: اییییییی این سوسول بازیا چیه من که حرفه ایم محال که گم بشم سمیر هم گفت: راستی اه این کارا چیه منم که محال بزنم آندریا: سمیییییییر باید بزنی فهمیدی چی گفتم همین حالا سمیر: وایییییییی چشم عزیزم حتما هرچی شما بگین بن: آه زن زلیل خخخخخخ. همه ردیابارو به خودشون وصل کردن جز بن
هارتمورت: خوب همه آماده این با شماره سه. سمیر:به پا نمیری جوجه خخخخ. بن: نترس تو به فکر خودتو عشقت باش. آندریا:چی بن ساکت میشی یا... بن:خیلی خوب خیلی خوب باشه
1......2......3...... بریم
همه حرکت کردن وپیش به سوی خط پایان رفتن بن توی راه همش اذیت سمیر میکر و هی ميخواست اونو بترسونه و بندازش جنی هم همین کارو میکرد کروگر که بن و دید اون هم دید بن تنش میخواره و اونو هم اذیت میکرد مثل خودش

☆بلند گوی پیست (ورزشکاران عزیز لطفا هرچه زودتر محل پیست اسکی را ترک کنید به دلیل ریزش های جوی و احتمال سقوط بهمن با تشکر مدیر پیست)

ولی بروبچ همشون دور از بلند گو بودن و صدایی نمی شنیدن آندریا:سمیر بسه دیگه بیاین تمامش کنیم احساس بدی دارم سمیییییییر بنننننننن، آهه من میرم باشه سمیررررررر
سمیر:باشه عزیز برو منم میام. آندریا از اونا جدا شد و به کلبه ای که کروگر پایین دست کوه بود رسید و منتظر اونا شد
دوباره بن شروع به ترسوندن بقیه کرد یه صدای وحشتناکی اومد هارتمورت:بچه بیاین بریم داره بهمن میشه خطرناکه ها کسی به حرفاش گوش نکرد و همینطور ادامه دادن که یه دفعه ای بهمن اومدوهمه فرار کردن به سرعت سمت پایین می رفتن کروگر گفت بچه ها اونجا یه غاره زود برین اونجا پناه بگیرین زود زود همه رفتن جز بن و سمیر به کار اشون ادامه میدادن سمیر یه چند باری به بن گفت بسه باشه تسلیم تو از همه بهتری بیا بریم ولی گوش نداد که یه دفعه ای صدای سمیر اومد که گفت کمک و بن سریع سمت سمیر حرکت کرد و هولش داد اون طرف ولی بن نتونست خودشو نجات بده و زیر برفا مدفون شد. بعد از 20 دقیقه بهمن قطع شد.... کروگر، جنی و هارتمورت از پناهگاه اومدن بیرون کروگر: ای وای همه جا سفید شده که. جنی: من بن و سمیر و پیدا نمی کنم. هارتمورت: یعنی یه جایی پناه گرفتن......نکنه... نه واییییی بد تر از این نمیشه.... خدای من... کروگر:من نمیخوام یکی از بهترینامو از دست بدم. هارتمورت اون جی پی اس کار میکنه ... هارتمورتتتتتتتتتت. هارتمورت: آها بله بله الان نگاش میکنم. بعد از 5 دقیقه هارتمورت تونست جای سمیر رو پیدا کنه سریع برفا رو کنار زدن و سمیر و بیرون کشوندن ولی بیهوش بود کروگر یکی زد تو گوش سمیر و سمیر و به هوش اومد درد عجیبی توی مچ پاش داشت جنی یه نگاهی به مچ پای سمیر انداخت جنی: وایییییی خدای من استخوان پاش زده بیرون سمی: وای این می تونست بدتر از این بشه نه اییییییی، بن... بن... کجاست نمیبینمش هارتمورت: ا بن چیزی نمیدونم متاسفم جی پی اس هم نداره سمیر: ولی باید این جا ها باشه آخه او منو پرت کرد بعدش آخ دیگه یادم نمیاد کروگر: یه لا منتظر چی هستین بگردین دنبالش زود زود زود... هارتمورت و جنی دنبال بن میگشتن و کروگر هم با شال گردنش پای سمیر و محکم بسته بود و مراقبش بود
بالاخره بنو پیدا کردن هارتمورت: جنییییییی بیا کمک پیداش کردم سریع بنو از زیر با کشیدن بیرون بدنش خیلی یخ کرده بود و احتمال یه سرما خوردگی حسابی هم داشت هارتمورت و جنی بنو با پالتو هاشون گرمش کردن
کم کم داشت به هوش میومد و سران سمیر رو اول از همه گرفت و سمت سمیر رفت بن: خدای من نه همش تقصیر من بود... من چه قدر احمقم نه لعنت به من نه نه نه لعنتی. سمیر: بن اینا همش تقصیر تو نیست تقصیر منم هست هواسمو خوب جمع نکردم . بن: پاشو پاشو رفیق بیا رو کول من خودم می رسونم تا کلیه پاشو. سمیر نه این چه کاریه خودم میتونم. بن : لج بازی نکن پاشو. با زور سمیر و راضی کردن بن تا کلبه سمیر و کول کرد ولی حالش بدتر و بدتر میشد دمای هوا هم بالا تر می رفت آندریا: وای خدای من سمیییییر تو چیکار کردی با خودت.... آروم آروم بیارینش رو تخت. سمیر: آخ عزیزم من خوبم چیزی نیست. بن تب بدی داشت و میلرزید ولی وانمود میکرد که کاملا حالش خوبه سمیر هم خونریزی بدی داشت جنی: باید زودتر بهش آنتی بیونیک بزنیم وگرنه عفونی میشه هارتمورت: فکر کنم من داشته باشم ....آهان بزار ببینم.... ایناهاش خدارو شکر یه چندتا ازش دارم. به سمیر دوتا آنتی بیوتیک تزریق کردن البته یه آمپول بی حسی هم زدن تا بتونن دردشو آروم تر کنن هارتمورت: میخواین پاشو جا بندازم تا کمتر خونریزی کنه؟؟؟! کروگر: مگه بلدی؟؟؟! هارتمورت: بله چی فکر کردین ما اینیم دیگه.... سمیر یه کمی بی هوش بود، از بن خواستن تا سمیر و محکم بگیره جنی هم رفت تا کمی آب گرم و چندتا گاز استریل، کمک های اولیه رو بیاره آندریا هم همش دست سمیر و گرفته بود و گریه میکرد
هارتمورت: بن آماده ای ممکنه یه کمی دردش بیاد باید خیلی محکم بگیرید وگرنه کارمون بیهوده میشه ... خیلی خوب با شماره سه من
بن: باشه فقط خواهشا کاری کن کمتر درد بکشه هارتمورت: بن نگران نباش سمیر خوب میشه تقصیر هممونه اینقدر خودتو سرزنش نکن کاریه که شده ولی بن هنوز تو لاک خودش بود و آروم آروم اشک میریزه هارتمورت: فقط هممون باید تمرکز مون روی سمیر باشه خیلی خوب من آماده ام بشماره سه ...1....2....3.... سمیر داد بلندی از درد زد موهای تن بن سیخ شده بود بن: هیییییییش چیزی نیست آروم آروم آروم رفیق به خاطر آندریا و بچه هات یه کم دیگه تحمل کن خواهش می کنم. خونریزی سمیر کمتر شده بود ولی درد داشت بالاخره تونستن پای سمیر و جا بندازن و خونریزی کمتر کردن
ساعت 8 شب🌙
جنی: کسی گشنه نیست من که خیلی گشنمه کسی چیزی نمی خواد کروگر،هارتمورت،بن و آندریا موافقت کردن و جنی غذا رو آماده کرد و برای سمیر سوپ درست کرد بن میلی به غذا نداشت و چیزی نمی خورد بیحال بود همه فکر میکردن که به خاطر سمیر ناراحته
ساعت12شب🌙
حال سمیر خوب شده بود و فقط درد داشت کمی سرحال بود داشت با آنرا حرف میزد بقیه خواب بودن توی خواب بن همش ناله میکرد و به خوش می پیچید آندرا:بن گناه داره فکر کنم به خاطر تو داره هذیون میگه کاشکی فردا یه کم دلداریش بدی. سمیر محو بن شده بود به آندریا گفت فکر کنم بن سرما خورده آخه هارتمورت گفته بود که یه چند دقیقه ای زیر برفا بوده و از آندریا خواهش کرده به بن هم سر بزنه و اینکار کرد آندریا: واییییی خدای من بن آتیشه تمام بدنش داغ داغن چه تب بدی داره من میرم پاشویش کنم سمیر خیلی نگران بن بود.... ولی با وجود این که بنو پاشویش کردن هنوز هم تب داشت تبش پایین نمیومد سمیر: آندریا چی شد حالش خوبه؟؟؟! آندریا: آره عزیزم خوبه ولی.... چیزی.... ام... خوب... ام.... بن ... تبش پایین نمیاد.... نگران نباشیا حالش خوب میشه صبر کن. سمیر: آخه چه قدر زود برو هارتمورتو بیدار کن زودباش...آخخخخخخخخخخ. .. پام لعنتی....آخخخخخخخخخخ یه مسکن میدی عزیزم... خواهش. آندریا رفت و هارتمورتو بیدار کرد هارتمورت سراسیمه وارد اتاق شدو بنو معاینه کرد هارتمورت: وای همینو کم داشتیم سمیر: چی شده مگه ؟؟! هارتمورت: هیچی چیزی نیست فقط آنتی بیوتیک کافی نداریم همین ولی میتونم یه کاری کنم با هزار بد بختی تب بنو پایین آوردن ولی بازم تب داشت، معده بن خالی بود و مقاومت بدنش پایین بود به خاطر همین یه چند باری آورد بالا مجبور شدن به هر طریقی به بن غذا بدن وگرنه خیلی حالش بد میشد
ساعت 2:30 شب🌙
صدای عجیبی فضای کلبه رو پر کرده بود بن با ترس از خواب پرید و خوب دور و بر خودشو چک کرد ولی چیزی ندید دوباره برگشت که بخوابه سایه ای توجه شو به خودش جلب کرده بود دوباره سعی کرد خودشو گول بزنه و بخوابه حس میکرد چون تب داره هذیان میگه و عقلش درست کار نمیکنه ولی اینبار درست می دید پتو رو رو خودش کشید دوباره اون سایه عجیب و دید که داره سمت اتاق سمیر میره نگرانیش بیشتر شده بود به خاطر همین به طرف سایه رفت ولی تا بن درو باز کرد در واون سایه عجیب از سمت پنجره فرار کرد و رفت سمیر وحشت زده از خواب بیدار شد و روبه بن گفت: چته بن تو حالت خوبه چیزی شده..،آره با توام. ..خواب دیدی؟؟؟! ولی جوابی از بن نشنید بن همینطور مات و مبهوت شده بود روبه پنجره بعد یه دقیقه به خودش اومد بن:آها... چی... چیزی نیست... بیخیال...بخواب ببخشید بیدار کردم. بن ترسید چیزی بگه چون میدونستم بقیه بهش میگفتن دوباره خیالاتی شدی و حرفشو باور نمیکردن بن درو بستو سمت رختخوابش رفت و خوابید ولی همش به فکر او سایه و صدای قهقهه خنده و جیغ وحشتناک بود، نزدیکی صبح خوابش برد
ساعت 8 صبح🌄
جنی: بن...بن...ای وای از دست تبنننننننننننننن...بیدارشوووو تنبل...ولی بن دوباره داشت کابوس میدید و خیس عرق شده بود جنی صدای هارتمورت کرد تا بیاد بنو نگاه کنه انگار دوباره بن تب داشت دمای بدنش به به 42/30 رسیده بود سمیر:هارتمورت چیزی شده؟! هارتمورت: نه چیزی نیست دیشب بن بیرون رفته بود؟؟؟ سمیر: نه همش خواب بود فقط یه بار از خواب پریدم دیدم بالا سرمه البته یه کم عرق کرده بود و توی فکر بعد رفت خوابید تا حالا..نکنه دوباره تب کرده؟! هارتمورت: متاسفانه آره تازه یکم حالش خوب شده بود نوچ حالا میرم یه کم پاشایی کنم راستی جنی اگه میشه برای بن سوپ درست میکنی،ممنون عزیزم. جنی: چشم هرچی شما بگید آقای دکتر.سمیر: ای بابا ناسلامتي ماهم مریضیمااااااا. آندریا: واسه شما درست کردم آقا اونم از نوع مخصوصش. هارتموت: اونه بابا بیا بگو کسی به فکرم نیست...لوسسسسسسسس.
بعد از چهار ساعت تازه یه کم تب بن پایین اومد و به 39 رسیده بود 20 ساعت تمام بن تب داشت و چیزی اصلا نتونست بخوره و همش حالت تهوع داشت هوشیاری زیادی هم نداشت ولی در عوضش حال سمیر خوب شده بود فقط کمی درد داشت که بعضی موقعها بیشتر میشد ولی باز باید به دکتر برسه
اماااااااا چیزی که باعث میشد بن خوب نشه این بود که یه موجود عجیب و غریبی عذیتش میکرد از درون یه جورایی باهاش میجنگید و تنها حرف اون (نمیزارم به این راحتی از دستم فرار کنی هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها زهرمو بهت میریزم ) و صدای جیغ فریادی که هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد
ساعت 10 شب🕙
سمیر بالا سر بن رفته بود تا شاید بتونه به بن غذا بده سمیر: بن...بن..قربونت برم بیا این غذا رو بخور به خاطر من خواهش میکنم .. بیا خیلی خوشمزستا دست پخت آندریا همونی که خیلی دوست داری.... بیا حداقل یه قاشق تا زودتر خوب بشما...
بن: نمیخوام سمیر اذیتم نکن خودت بخور جای من به خدا نمیتونم حتی بوی غذا حالمو بد میکنه... منو بخش...عجب تعطیلاتی شده ... همش تقصیر خودمه... واقعا معذرت میخوام از همتون واقعا شرمندم. بن داشت گریه میکرد و قلب سمیر رو به درد آورده بود
همانطوری بن داشت حق حق میزد و بدنش میلرزید سمیر: بن داری دیونم میکنی خودت میدونی که بزنم به سیم آخر کسی جلو دارم نیستا بیا با حرف خوب همین یه قاشق سوپو بخور بیا. بن:ولم کن سمیر.... خواهش میکنم ولم کن بذار بخوابم فقط خوابم میاد همین..اینو بدون که خیلی دوست دارم. بن پتو رو رو خودش کشید و خوابید سمیر عصبانی شد چون نمی تونست بنو توی اون وضعیت ببینه پتو رو به زور از سر بن کشید و یه قاشق سوپ رو بهش داد سمیر: بهت گفتم میزنم به سیم آخر ...اینطور نگاه نکن خودت خواستی فهمیدی... خ.خ.خ.خیلی نامردی اصلا اصلا به فکر من نیستی .. سمیر گریه کنان از روی تخت بن بلند شد ولی بن دست سمیر و محکم گرفت بن: واقعا معذرت می خوام دست خودم نیست حالم خوب نیست نمیدونم چم شده منو بخش منم تورو بیشتر از هر چیزی که فکر کنی دوستت دارم. سمیر بالا خره تونست یه کم به بن غذا بده ولی اولاش غذا رو پس میزد ولی دیگه عادت کرده بود سمیر بنو محکم توی قبلش گرفته بود و گریه میکرد و هر از گاهی سر بنو میبوسید کم کم بن توی بقل سمیر خوابش برد و سمیر آروم سر بنو روی بالشت گذاشته رفت
ساعت 1 شب🕜
دوباره اون صداها بنو از خواب بیدار کردن ایندفعه بن سریع رفت دنبال اون سایه تا رسید بیرون از کلبه هوا سرد و بوران شده بود دوباره دنبال اون سایه می رفت صداهای خنده و جیغ بیشتر و بیشتر میشدن بن به یه جای غار مانندی رسید و اون موجود عجیب و قریب ظاهر شد و روی سر بن پرید و ميخواست خفش کنه بن بزور تونست اونو از خودش جدا کنه اون موجود عجیب و قریب مثل یه انسان بود ولی خیلی لاغر (همون موجود توی ارباب حلقه ها) بن که خیلی وحش کرده بود با ترس و لرز: ا...ز..ا...از...جو....ن... من... چ.چ.چ.چی میخ.ه.ه.ه.ه.ه میخوای...چرا دست از سرم برمی داری. اون موجود: ههههههههههههه. هیچی فقط یه چیز خیلی خیلی کوچولو هههههه. بن: چ...چ...چ...چی..بگ...بگو. اون موجود:همه ی اون کسایی که تو کلبه هستند بیار پیش من. بن:آخه واسه چی مگه چیکارتون کردن اونا؟؟؟؟! اون موجود: همین که گفتم ... حرف زیادی نزن... یا میاری یا جون تو میگیرم... ههههههههههههه.

يگانه‏ رستمی در تاریخ : 1394/6/11 - - گفته است :
ريحان جان تاكی وقت داريم واسه داستان؟من داستانم كامل بودولی نصفش اشتباهاپاك شدحالاچیكاركنم؟وقت ميشه دوباره بنويسم؟

يگانه‏ رستمی در تاریخ : 1394/6/11 - - گفته است :
ريحان جان تاكی وقت داريم واسه داستان؟من داستانم كامل بودولی نصفش اشتباهاپاك شدحالاچیكاركنم؟وقت ميشه دوباره بنويسم؟

يگانه‏ رستمی در تاریخ : 1394/6/11 - - گفته است :
ريحان جان تاكی وقت داريم واسه داستان؟من داستانم كامل بودولی نصفش اشتباهاپاك شدحالاچیكاركنم؟وقت ميشه دوباره بنويسم؟

little moster در تاریخ : 1394/6/11 - - گفته است :
سلامممممم ریحانه! خوبييي?! عاقا این بلا آوردن سر بن يگر خوراکه خودمم باس همه جا ثبت شه😂😂😂یادش ب خیر
پاسخ : سلاااااام عزیزم!چه عجب از این ورا؟؟؟؟خخخخخخ آخه دیگه داستانای ما اگه هزار تا باشه 999تاش بن توش مرده و زنده شده!!!!!!!!!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب