close
تبلیغات در اینترنت
7 قسمت دوست من
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
Happy birthday tommy 426 19362 alibeck
سمیر و بن سر تمرین 0 2372 king
بن دوست داشتنی 0 2315 king
عکسی زیبا از تام بک(بن) 0 2414 king
دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 ساعت 4:13 | بازدید : 1605 | نوشته ‌شده به دست magic666 | ( نظرات )

سلام من رويا هستم و این اولین داستان منه امیدوارم با نظرات خودتون منو خوشحال کنید بن با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد.الو یگر هستم سمیر از اون طرف خط داد زد بن تو هنوز خوابی مثلا امروز قراره از مرکز بازرس بیاد اگه تا بیست دقیقه دیگه تو پاسگاه نباشی خودم یه گلوله تو سرت خالی میکنم فهمیدی بن با تنبلی گفت سمیر تو بدترین کابوس زندگی منی بذار یکم دیگه بخوابم مرد حسابی .سمیر :باشه پس الان به خانوم کروکر زنگ میزنم و میگم دیشب چی راجبش تو کافه گفتی بن :چی من سمیر عزیز دلم من تا ده دقیقه دیگه خودمو میرسونم و تو رو به یه قهوه دعوت میکنم نظرت چیه ها .سمیر:باشه پس دیر نکن .و.تلفن رو قطع کرد.ناگهان صدای زنگ در بن رو مجبور به بلند شدن کرد .بن:کیه اول صبح نذاشتن کپه مرگمو بذارم  و در رو باز کرد ولی با دیدن دختری که اسلحه رو به سمتش نشونه گرفته بود به عقب برگشت دختر آروم آروم برگرد داخل و صدات هم در نیاد و گرنه یه گلوله تو سرت خالی میکنم فهمیدی .بن داخل رفت و دختر در رو پشت سرش بست و یه دستبند به طرف بن انداخت و گفت دستت رو به صندلی ببند و محکم بن رو به صندلی بست.بن تو کی هستی از من چی میخوای دختر گفت اروم باش اگه کاری رو که بهت میگم انجام بدی قول میدم اتفاقی برات نیافته بن خنده ای کرد و گفت وای چقدر ترسیدم ولی دختر سیلی محکمی به صورت بن زد و گفت من وقت این مسخره بازی ها رو ندارم پس هر چی میگم گوش کن از اون طرف سمیر تو خیابون داشت به سمت پاسگاه حرکت میکرد که دید یه زن وسط خیابون افتاده سریع ترمز زد و به طرف زن رفت سمیر خانوم حالتون خوبه الان به آمبولانس زنگ میزنم ولی تا خواست گوشی موبایل رو دربیاره اسلحه رو روی سرش احساس کرد و صدای کلفت مردی که گفت اسلحه ت رو بنداز سمیر آروم اسلحه ش رو انداخت و گفت تو کی هستی مرد اونو به طرف جلو انداخت و گفت خفه شو و راه بیافتد و به زن گفت تو هم زود پاشو و سوار ماشین شو لعنتی و گرنه خودت میدونی 



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل سوم ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

زهره صابری در تاریخ : 1395/9/22 - - گفته است :
سلام ممون بابت داستانت ادامش رو کی می زاری؟شکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : سلام زهره جون !والا من این داستانو ننوشتم!دوستان نوشتن!نمیدونم!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب