close
تبلیغات در اینترنت
7خداحافظ برادر3-قسمت آخر این داستان
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy4269935alibeck
سمیر و بن سر تمرین01846king
بن دوست داشتنی01770king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01836king
چهارشنبه 05 تير 1392 ساعت 12:2 | بازدید : 12437 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

ساعت4صبح در کارگاه متروکه
(بدیس وارد میشه و با اسلحه ای بن به دست راست بن شلیک میکنه)ریحا:رواااااانی!!!بن:آخخخخ!!!بدیس:خب دیگه قابل تشخیص نیست!!خودمو و خودتو میگم!!آخه  دوست دیوونت با من همین کارو کرد!!بن:هه!!میدونستم!!میدونستم که میتونه منو تو رو از هم تشخیص بده!!بدیس:ولی مطمءن باش که من به هدفم میرسم!!بن:هر وقت میرسی که پشت میله های زندان باشی!!بدیس:خفه شو!!(و یه سیلی محکم به صورت بن میزنه)بن:ببین بدیس!هنوز دیر نشده!!بیا دستامو باز کن!!باور کن همه ی تقصیرا رو بر عهده میگیرم!!بعد از مدتی هم برای اینکه کسی شک نکنه تو معرفی میکنم به همه!!بعد هم با پدر صحبت میکنیم!!باور کن زندگی وقتی شیرین میشه که باهم باشیم!!یه شغل درست حسابی برات پیدا میکنم!!با خونه و ماشین!!دیگه بیشتر از این چی میخوای؟بدیس:آره!!تو گفتی و من باور کردم!!فک کردی من هالوام!!؟؟بن:بدیس باورم کن!!بدیسسسس!!(و بدیس بدون توجه میره بیرون)

در پاسگاه
سمیر:من مطمءنم اون بن نبود!!شاید ماسکی....چیزی.....سوزانه:باشه بهتره آروم باشی!!سمیر:تونستی گوشیشو ردیابی کنی؟؟سوزانه:متاسفانه نه!!گوشیش خاموشه!!اما....سمیر:اما چی؟سوزانه:یه فرکانس از یه کارگاه قدیمی پشت بزرگراه بی5 به سمت پاسگاه ما میاد!!سمیر:خببب!!سوزانه:جالب اینه که اونجا متروکست!!سمیر:جدی؟پس میرم به اونجا!!نیروی کمکی هم خبر کن!!
ساعت8صبح در کارگاه متروکه
بن:بهتره تسلیم بشی چون  بزودی پلیسا میریزن اینجا!!بدیس:اینم یکی از خوشمزه بازیاته؟بن:شوخی نمیکنم!!خواهش میکنم تا دیر نشده بیا و......(صدای آژیر پلیس)بدیس:ولی....چطوری؟بن:گوشی ریحا رو یادت رفته بود بگیری!!بدیس:هه من اجازه نمیدم!!و دستای بنو باز میکنه و میوفتن به جون هم و کتک کاریا شروع میشه و با صدای فریاد سمیر می ایستن!!سمیر:بسه دیگه!!ها.....تو....چی؟؟کدومتون بن هستین؟؟؟من گیج شدم!!شماره ی1:سمیر معلومه که من بنم!!شماره ی2:اون درست میگه من بدیس هستم!!بدیس یگر!!برادر دوقلوی بن!!همه اینا زیر سر من بود!!میتونین دستگیرم کنین!!شماره ی1:نه .....ولی تو.....(ناگهان شماره ی 2 اسلحه میکشه به روی شماره 1 اما قبل از اینکه بتونه شلیک کنه  پلیس های دیگه تیر بارونش میکنن!!)

شماره ی 1:نههههه!!ب....ب.....ب.....بدیسسسس!!شما چیکار کردین؟اون برادر من بود!و بدیس رو در آغوش میگیره!!بدیس:حالا باورم کردی؟دیدی.....دید...ی راست میگ...فتم!حالا میتونی جای منو بگیری بدیس!!شماره ی2:نه بن!!!از پیشم نرو!من اشتباه کردم!!نه نههههههههه!!(و اون بیهوش میشه و سمیر نزدیک میاد و نبضشو میگیره)سمیر:نگران نباش بن برادرت هنوز زندست!!(و بن با حس تنفر به سمیر نگاه میکنه!!بدیس ساختگی منتقل میشه به بیمارستان حالش وخیمه و ممکنه بمیره)

حالا اون برادر تنها در تاریکی خودش نشسته و به این فکر میکنه که برادرش بن چقدر فداکاره که جونشو فدای اون کرد!

در آینده خواهیم خواند:

کنراد یگر:تا چند وقت پیش من به خاطر اشتباه گرکان تو کما بودم و رو تخت بیمارستان!حالا نوبت پسرم بدیسه!!

بدیس ساختگی:سمیر!من....!!

سمیر:بهتره دیگه منو با اسم کوچیک صدا نکنی آقای یگر!حالا که بهوش اومدی باید بدونی تا چند روز دیگه دادگاهت تشکیل میشه!

بن:نمیدونستم شما اینقدر منو دوست دارین پدر!اینو فقط به شما میگم!!من.......بن.....نیستم!!

(دوستان عزیز این داستان هم به پایان رسید!من تا یه هفته ازتون مرخصی میخوام!دارم میرم سفر!!داستان بعدی که ادامه ی این داستانه رو هفته ی بعد شروع میکنم!!)

 



|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 14
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elham در تاریخ : 1392/4/10 - - گفته است :
من کلشو تو ی روز خوندم عالی بود منتظر بقیش هستم
پاسخ : آوررررررررررررررررین!!ولی هیجانش از دست دادی!!

Fatemeh Beck در تاریخ : 1392/4/7 - - گفته است :
وای بابا خیلی نامردی تو خماری بمونیم ینی؟
سفر بی خطر خوش بگذره
پاسخ : آره دیگهه!!خمارررررر!!

المیرا در تاریخ : 1392/4/7 - - گفته است :
بن چقدر فداکاره عسیسم
خیلی خوکشل باحاله داستانت عزیزم موفق باشی عسیسم وخوش بگذره گلم
پاسخ : ممنون عزیزم!!

شقایق در تاریخ : 1392/4/6 - - گفته است :
خوش بگذره بن بیچاره
پاسخ : ممنونم عسیسم!!

tahora در تاریخ : 1392/4/6 - - گفته است :
سفر خوش بگذره عزیییییزم
از بابت کبرا11 هم خیالت راحت باشه
پاسخ : مرسی عزیزم!!تا تو رو دارم غم ندارم!!

tahora در تاریخ : 1392/4/6 - - گفته است :
واااااااااااای خیلی قشنگ بود
من که دوبار خوندمش
پاسخ : جدی؟خوشحالم کهخوشت اومده!!

نسترن در تاریخ : 1392/4/5 - - گفته است :
منتظر داستان بعدیت هستم.
پاسخ : ممنوننننننن!!

نيلوفر در تاریخ : 1392/4/5 - - گفته است :
ريحانه تو كارت واقعا عاليه.واقعا متاثر شدم...معذرت ميخوام اينقدر پشت ير بن حرف زدم.
خوش بگذره مسافرت.منتظرت ميمونيم تا هفته ديگه
پاسخ : مرسی عزیزم!!نظر لطفته!!

زهره صابري در تاریخ : 1392/4/5 - - گفته است :
سلام عزيزم خوبي ريحانه دوست دارم يعني تاپانزدهم بر نمي گردي پس كي بر مي گردي ها داستانت قشنگ بود
پاسخ : تا شنبه برمیگردم!!منم دوست دارم!!میسی!!

زهره صابري در تاریخ : 1392/4/5 - - گفته است :
سلام عزيزم داستانت قشنگ بود ممنون اميدوارم همچي به خير رو خوشي تموم شه
پاسخ : مرسی عزیزم!!حتما به خیر . خوشی تموم میشه!!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب