close
تبلیغات در اینترنت
7قسمت چهارم انتخاب
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
سه شنبه 08 مرداد 1392 ساعت 22:23 | بازدید : 6748 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

سمیر:مثل اینکه مرده!!بن:بهتر!!تا این باشه خودشو الکی جای گارسون جا نزنه و کارت شناسایی منو ندزده!!

در پاسگاه

بن:زود باش بگو!!د زود باش بگو اون تام لعنتی کجاست؟؟؟

-من چه میدونم!!

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب...

 

سمیر:به نفعته که با ما همکاری کنی!!وگرنه خودت بد میبینی!!

-ببنید ، باور کنید من اصلا نمیدونم مخفیگاه دوم اون کجاست!!من فقط یه قاچاقچی ساده بودم!

بن:خبببب!!این وسایلی که میخواستین قاچاق کنین عتیقه نیست که!!اینا اسلحن!!تازه مقدار ناچیز و نوع کم فروشین!!چرا؟چرا اینا؟؟

-خب تام فکر کرد که ایندفعه تغییر روش بدیم شاید سودش بیشتر شه!!

بن:ولی تام....اهههههم اهههم اهم!اههههم!(صدای سرفه)!!(و بن از اتاق بازجوویی بیرون و به سمت دستشویی میره و سمیر با تعجب بهش نگاه میکنه و بعد از چند دقیقه به بازجووییش ادامه میده...)

سمیر:ببین تا همکارم میاد تو باید بهم بگی که.....

-جوابش تو خود همکارته!!تو وجودشه!!

(و سمیر فقط با نگرانی به فکر فرو رفته بود)بعد از اینکه بن بیرون میاد....

سمیر:حالت خوبه؟؟تو چت شده؟؟بن:نه باو چیزی نیست!!یه سرما خوردگی سادست!!سمیر:امیدوارم همینطور باشه!!(که گوشی سمیر زنگ میخوره)!!هارتمورت:بچه ها سریع خودتونو برسونین!!یه چیزی کشف کردم!

در آزمایشگاه

هارتمورت:همونطور که حدس زده بودم تیر این اسلحه ها سمی اند!!سمیر:چییییی؟؟؟؟هارتمورت:این یه نوع سم کشنده و احتمالا دست ساخته که پادزهرش همراه ساخته شدنه خودش ساخته میشه شامل مایع دورشه!!از علاِمش سرفه های شدیده!!(بن در همون لحظه سرفه میکنه و سمیر و هارتمورت بهش خیره میشن)بن:چیه؟؟بیخیال باو!!من فقط سرما خوردم!!سمیر:از کجا میدونی؟؟شاید اون تیری که به دستت خورد....بن:نخیرشم اون اسلحه این شکلی نبود!!هارتمورت:ربطی به اسلحه نداره!!مهم تیرشه!!سمیر:تو باید آزمایش بدی بن!!بن:اوووف!!

در بیمارستان

پرستار:جواب آزمایش تا فردا آمادست!!سمیر:خوبه!!

در آینده خواهیم خواند:

سمیر:جواب آزمایش مثبته؟؟بن مبتلا شده؟

پرستار:بله متاسفانه!!

سوزانه:از دیشب که با تو بود تا الان ندیدمش!!

سمیر:بن تو کجایی؟؟

 


|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 30
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

الهام در تاریخ : 1392/5/16 - - گفته است :
یوهوووووووووووووو شروع شد ک سر بن بلا بیاد
پاسخ : hurrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrra!!

شقایق در تاریخ : 1392/5/10 - - گفته است :
یاد ویروس بخیر
پاسخ : بخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر!!

المیرا در تاریخ : 1392/5/10 - - گفته است :
من داستان را بالاخره بعدی اندی گذاشتم لطفا شما اقدام فرمایید متشکرم
مث اپراتورا گفتم ههههه
پاسخ : kheeeeeeeeeeee......

سمانه در تاریخ : 1392/5/10 - - گفته است :
با بچه ها موافقم!!!
تا جایی که میتونی بلا ملا سر بن بیار!!!!
پاسخ : شما داستانای فصل 1 منو خوندی؟؟؟

رضوان در تاریخ : 1392/5/9 - - گفته است :
تهورا راس میگه تا ادم میاد بره تو حس تموم میشه ولی من هنوز تو خماری ام من از ساعت 8 اینجام پ کوووووووو ادامه داستان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای بابا الان گریه ام میگیره زود بزار بابا ملت تو خماری ان
پاسخ : خخخخ!!ببخشید الان هم خواب دارم!هم اینکه سرم درد میکنه و هم اینکه فردا صبح زود کلاس دارم!!

elahe در تاریخ : 1392/5/9 - - گفته است :
آخی بن چی شد!!!ولی داستاناییت که بن یه چیزیش میشه بیشتر دوست دارم
پاسخ : خخخخخ!!میسی عسیسم!!

tahora در تاریخ : 1392/5/9 - - گفته است :
ااااااااخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
خداااااا نمیتونم جلوی ذوقم رو بقیرم
از درون دارم میجوشم
خیییییلییی قشنگه از این به بعد طولانی تر بنویس
من نمیتونم تحمل کنم
ادم تا میاد بره تو حس تموم میشه
این چه وضعیه خانم لطفا بهش رسیدگی کنید
پاسخ : خوبیش به اینه که تو خماری بمونی!!

المیرا در تاریخ : 1392/5/9 - - گفته است :
ناراحت نشو من دوست دارم سر بن بلا بیاد فقط دلم برا سمیر سوخت ک همچین همکاری داری
منتظر ادامشیم
پاسخ : خخخخخ از این به بعد میشه یه همکار با عرضه!!!

زهرا1324 در تاریخ : 1392/5/9 - - گفته است :
اگه میبینی که هی میگم زودتر بزار چقدر کم گزاشتی یع خاطر اینه که از داستانت خوشم اومده
پاسخ : عزیزمی تو!!

زهره صابري در تاریخ : 1392/5/9 - - گفته است :
سلام داستان خوبي بود ممنون دوست دارم شب بر مي گردم دوباره
پاسخ : باشه عزیزم!!مرسی


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب