close
تبلیغات در اینترنت
7داستان شماره 7 از فصل اول
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
دوشنبه 12 فروردين 1392 ساعت 15:24 | بازدید : 1635 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

نام داستان : بن عزیز

نام نویسنده : ریحانه

سمیر:هی هی هی!!بن:باز چی شده؟؟؟سمیر:بنزین ته کشیده…!!بن:خو برو پمپ بنزین…!!

سمیر:آخه خو پولشو از کجا بیارم…؟؟؟بن:ای کلک همین الان اونهمه پول از بانک گرفتی که؟؟

سمیر:اونا مال آندریا میباشند!!بن:هه هه هه…ای زن زلیل…!!سمیر:حیف که…!!بن:چیزی نگو چون منکه هنوز عنایت نیافتم…!!سمیر:خوب حالا چیکار کنیم تو میدی دیگه…!بن:آخه ماشین تویه به من چه…؟؟سمیر:ماشین من و تو نداره که!!اصلا وسط بزرگراه بی بنزین بمونیم خوبه؟؟ بن:حیف…!!سمیر:چیزی نگو چون من هنوز تو کف حرفتم…!!(و بعد با هم به پمپ بنزین میرن)!!

 

ادامه ی داستان را در ادامه ی مطلب بخوانید

سمیر:هی مایک… سلام!!خیلی وقته ندیدمت!!مایک:سلام سمیر!!آره مثل اینکه همینطوره!!

بن:بلههههههههههههههههههههههه!!سمیر:بلااااااااااااااااا!! این مایکه…دوست و همکار بسیار قدیمی!!اینم بنه همکار پولدار و مهربان من و(زمزمه کرد:در عین حال یه کمکم خل و چل…!!)

بن:از آشناییتون خوشبختم مایک…!!مایک:منم…همینطور!!سمیر:خوب مایک دیگه تو چه دور خلافی؟؟(بن آروم و با تعجب زمزمه کرد:خلاف…!!!!)مایک:فعلا فقط جریمه های سرعت و دیگه…!!سمیر:چی شده خبر مبریه بهم بگو…!!مایک:میدونی چیه اگه یه چیز بخوای باید در مقابلش یه چیز بدی…!!سمیر:حالا چی میخوای؟؟مایک:منو تا یه جایی برسون…آخه ماشینم خراب شده…(بن باز هم با تعجب زمزمه کرد:چییییی؟؟میگم یه آژانس تاکسی بزنیم پولدار میشیما!!والا روی بعضی ها رو برم!!)سمیر با لحنی منظور دار سرفه کرد:اههم اههم!!
سمیر:مایک بهتره تو جلو کنا من بشینی واسه بن هم تنوعیه!!مگه نه بن؟؟!!بن:نه…!! سمیر:هه هه هه!!مایک بهت نگفته بودم ولی بن خیلی شوخ طبعه و داره شوخی میکنه…!!مگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگه نههههههههههههههههه بن!!؟؟بن با بی میلی:اره راس میگه هه هه هه راس میگه!!!

سمیر:خوب مایک داشتی میگفتی!!مایک:مسابقات ماشین رالی یادته؟؟اسم گروهمون کرش وینر بود درسته؟؟سمیر:اوه آره چطور ممکنه فراموشش کنم!!مایک:داره کم کم خطرناک میشه…اگه یادت باشه راف گردن کلفتمون بود و…چند روز پیش ازم خواست تا یه نگاهی به ماشینش بندازم ببینم چرا داغ میکنه و من از تو داشبورد ماشینش یه اسلحه ی0.2 پیدا کردم…!!سمیر:اوه ه ه!!بن:اولا چرا اطلاعات با قطره چکان میدی؟؟دوما یجور بگین که منم بفهمم!!سمیر:من و مایک وقتی خیلی جوون بودیم توی مسابقات رالی ماشین رانی شرکت میکردیم و….بعدش هردومون پلیس شدیم و … حالا که مایک بازنشسته شده دوباره برای تفریح به اونجا برگشته…(و بعد رو به مایک کرد و گفت):خیلی عجیبه چون مسابقات با اون همه وحشی کاری هاش تا حالا اینطوری نشده بود…بیا و تو چشمای ما باش!!مایک:متاسفم سمیر ولی اینکار خیلی سخته و من از عهدش برنمیام اگه بفهمن پوستمو میکنن تو باید دیگه بدونی!!بن:حالا که اینطوره شرایط عضویت چیه؟؟مایک:به اسم درست حسابی+یه ماشین درست حسابی…بن:اینا چقدر آسون میگیرن!!!!!نظر تو چیه سمیر…؟؟بریم عضو شیم…؟؟ سمیر:حالا بعدا دربارش صحبت میکنیم!!مایک:من همینجا پیاده میشم!!

(و بعد از پیاده شدن مایک)

بن:یه چیز بگم؟؟ سمیر:بگو!!بن:تو به مایک اعتماد داری؟؟آخه اون تقریبا همسن تویه و بازنشست شده؟؟حتما به طوریه!!سمیر:نه این طوری که تو فکر میکنی نیست!!

مایک بیچاره الان باید جای امثالی مثل من و تو رو میگرفت…اون زیاد مسن نیست که بازنشست شده باشه ولی خیلی وقت پیش ها در طی یه ماموریت آسیب دید و چون دوره ی درمانش سالها طول کشید دیگه اداره ی پلیس اون رو بازنشست کرد… ولی اون هنوز پلیسی رو دوست داره و به این شغل احترام میزاره!!بن:آه چه داستان غم انگیزی اشکم در اومد…!! حالا بگذریم…نظرت چیه؟؟عضو کرش وینر بشیم!!؟؟سمیر:نمیدونم آخه آدمای اونجا خیلی وحشی ان و مخصوصا با بار اسلحه و موضوعات پیش اومده…!!نمیدونم از پسش برمیایم یا نه؟؟بن:بس کن ترسو…!!سمیر:خیلی خوب فردا میریم…!!البته قبلش هارتمورت باید ماشین های مجهزی برامون تهیه ببینه!!

در آزمایشگاه جنایی

هارتمورت:چی؟؟این امکان نداره من اگه تمام شب هم بیدار باشم نمیتونم ماشینهارو آماده کنم!!!بن:هارتمووووووووووووووووورت!!سمیر:خواهش میکنیم!!هارتمورت با بی میلی:خیلی خوب حالا ببینم چی میشه!!

فردا صبح

بن:وای هارتمورت…ببین چی کار کردی؟؟عجب عروسکی این!!سمیر:هارتمورت تو نابغه ای من شخصا از ماشینم خوشم اومد!!بن:منم همینطور!!هارتمورت:البته بجز شکل ظاهرش درونش هم زیباست و مجهز به جی پی اس و ردیاب و صندوق مخفی برای اسلحه و نیترو و بی سیم برای ارتباط و…اه بچه ها کجا رفتین؟؟

در جاده

سمیر از پشت بیسیم:چه کیفی میده!!بن:یوهووووووووووو!!

در پیست مسابقه
راف:بله!!شما جوجو ها ایجا چی غلطی میکنین!!سمیر:مثل اینکه باخت هایی که به من داشتی رو فراموش کردی رافی کوچولو!!راف:هانننن!!آهان سامی رفیق قدیمی!!سمیر: درسته و این هم دوستم سم میباشد!!بن با تعجب:سامی؟؟سم؟؟!!راف:از دیدنت خوشحالم!!بن(سم):منم همینطور!!سمیر(سامی):خوب راف راه رو برامون باز کن…!!راف: شرمنده ولی نمیتونم!!میدونی درسته رفیق قدیمیمی ولی خیلی وقته گذشته و اینکه تو با این دوست جدیدت باید تو آزمون ورودی شرکت کنین!!میبینم که ماشین های خوفی هم برا خودتون دست و پا کردین!!

(اسم های سامی(سمیر)و بن(سم) به کار رفته در این قسمت!!) سمیر:مشکلی نیست…!!به هر حال ما برنده ایم…!!راف زمزمه کرد:خواهیم دید…!!و بعد راف بلند گفت:من و مایک و لءو و جورج با تو و دوستت با هم مسابقه میدیم و نفر اول بین شما دونفر میتونه تو جمع ما باشه و نفر بعدی باید از دور خارج شه!!(و بعد نگاه موذیانه ای به بن کرد)سمیر:ولی قرار ما این نبود!!راف:قوانین عوض شده سامی!!میتونین انصراف بدین!!بن:نه هرگز …ما این قانون رو قبول داریم!!راف:خوبه…خیلی با دل و جراتی…ازت خوشم اومد…!!خیلی خوب برین آماده شین!! سمیر به آرومی:تو چت شده بن؟؟جو گیر شدی؟؟میدونی اگه ببازی چه بلایی سرت میارن؟؟ بن:کی گفته که من قراره ببازم!!(و از اونجا میره!!و سمیر با تعجب نگاش میکنه)قبل از مسابقه راف رو به جورج و مایک و لءو میکنه و میگه:میدونین که باید چی کار کنین!!لءو:آره کارشون رو تموم میکنیم!!راف:خیلی خوب تقسیم میشیم…مایک:من میرم سراغ ب…منظورم سمه!!(چون مایک با خودش فکر میکرد و میدونست که سمیر سابغه ی این کار رو داره ولی بن(سم)نه!!و ممکنه براش اتفاقی پیش بیاد!!)راف:خیلی خوب پس مایک و لءو برن سراغ سم…و من و جورج هم سراغ سامی ، دوست قدیمی میریم!!

در پیست مسابقه،مسابقه شروع میشه:در همون ابتدا راف و بقیه کنار میکشن و بن و سمیر جلو میوفتن!!و از بیسیم با هم ارتباط برقرار میکنن…سمیر:بن مواظب خودت باش اینا خیلی خطرناکن…حتما حیله ای تو کفششونه….بن…بن…جواب بده بن…(ولی بیسیم بن کار نمیکرد…و نه پیامی میشنید و نه پیامی میتونست بده!!)که یهو راف و بقیه میان جلو…راف و جورج از دو طرف به ماشین سمیر فشار وارد میکنن تا چپ کنه…و از طرف دیگه لءو به سمت ماشین بن داشت میرفت که مایک جلوشو گرفت و نذاشت بره!!بن از همه جلوتر بود و بعدش مایک که جلوی لءو رو گرفته بود و بعد از اون هم راف و جورج بودن که وسط ماشین اون دو ماشین سمیر در حال له شدن بود…مایک از دستش کاری برنمی اومد و اگه به کمک سمیر میرفت لءو حساب بن رو میرسید…بن که از آینه عقبش رو میبینه یهو با سرعت زیاد میزنه رو ترمز!!مایک جاخالی میده ولی لءو نمیتونه کنترلش رو حفظ کنه و چپ میکنه و بن از پشت به ماشین سمیر میخوره و اون رو از میون دو تا ماشین راف و جورج نجات میده و راف و جورج به هم میخورن و از سرعتشون کم میشه…در این لجظه بن و سمیر از این فرصت استفاده میکنن و جلو میزن طوری که فقط مایک جلوشون بود و اون ها هر لحظه به خط پایان نزدیک میشدن و در همون لحظه مایک به اون ها راه میده تا جلو بزنن و در عوض جلوی راف و جورج رو میگیره…!!و اون ها خط پایان رو رد میکنن ولی…
یعنی کدامیک از اونها اول شده و کدامیک از اونها باید از دور مسابقه خارج بشه؟؟!!

بن و سمیر….هر دو باهم از خط پایان گذشتند…بدون کوچکترین فاصله ای….و بعد از اون ها مایک و بعد راف و جورج…و بعد از ماشین ها پیاده میشن…سمیر:نمیدونستم وحشی تر شدی راف!!راف:قوانین سنگین تر شدن سامی…دیگه باس ببخشی!!جورج:هههه!!آفرین مثل اینکه کارتون درسته…مایک:به جمع ما خوش اومدین….که ناگهان لءو که ماشینش درب و داغون شده بود و سرش هم خونی بود با پای پیاده میرسه و مستقیما یقه ی بن رو میگیره و سرش داد میزنه:تو یه روانی به تمام معنایی!!و دستش رو بلد میکنه که بن رو بزنه که مایک دست اون رو میگیره و میگه:لءو مگه تو قوانین جدید رو مطالعه نکردی و لءو بن رو ول میکنه و میره سراغ مایک و میخواد باهاش دعوا بگیره که راف میگه:لءو بهتره اینکارو نکنی!!و لءو در حالی که از اونجا میرفت گفت:همه با هم همدستین و من این رو به خوبی میدونم… راف:خوب مسابقه ی بعد باحال تر و پرجمعیت تر و متفاوت تره…بن:متفاوت تر!!!!!راف:آره متفاوت تر و زمانش هم بهتون خبر میدم….سمیر:راف شما تو مسابقه هاتون احیانا از اسلحه استفاده نمیکنین؟؟راف:اسلحه؟؟نه…منظورت چیه سامی؟؟ سامی:هیچی همینطوری آخه من جونم رو دوست دارم…بن:ببخشید دیگه ما همیشه فضولی میکنیم…

در آزمایشگاه جنایی…هارتمورت:اینا چی هستن؟؟آهن غرازه یا خدای نکرده ماشین هایی که یه شب بخاطرشون نخوابیدم…!!بن:فکر کنم گزینه ی 2 صحیح باشه…هارتمورت:منظورت چییه؟؟میدونی چقدر پای اینا زحمت کشیدم!!سمیر:آقای زحمتکش بیسیم بن کار نمیکرد… هارتمورت:به خاطر این بود که ایشون کلید استارتشو نگه نداشته!!بن:اه پس باید اینکارو میکردم؟؟سمیر:خسته نباشی بن!!بن:نه خسته نیستم…!!سمیر:ببین هارتمورت معلوم نیست مسابقه ی بعدی کی باشه!!حالا چه فردا و چه یه ماه دیگه…ولی تو باید زود اون هارو رو براه کنی!!هارتمورت سعیمو میکنم تا این آهن غرازه هارو دوباره تبدیل به ماشین کنم…

دو روز بعد…

گوشی بن زنگ میخوره…بن:بله بفرمایید ب…ببخشید راف بجا نیاوردم سم هستم…آهان خوب باشه…سورپرایز؟!!حتما…خدافظ!!سمیر:راف بود؟؟بن:آره گفت که سر ساعت 11 تو پیست باشیم و یه سورپرایز برامون داره…سمیر:پس بزن بریم…!!

در پیست مسابقه

خوب بچه ها سورپرایزم این بود که امروز قراره 20نفری تو مسابقه باشن و اینکه طبق قرعه کشی قراره ماشین هارو باهم تعویض کنیم…سمیر:چیییی؟؟بن:من این عروسکم رو به کسی نمیدم…!!راف دعا کنین که آهن پاره ی جویی به دستتون نیوفته…(راف در خلوت دوستانش:لءو تو برو سراغ ماشین سم و من هم میرم سر ماشین سامی…مایک:پس من چی؟راف:تو دهنت رو ببند خیانت کار!!)

سر مسابقه به بن و سمیر ماشین های لءو و راف داده میشه…و در همون اول مسابقه همه جلو بودن جز راف و لءو که ماشین سمیر و بن رو داشتند و داشتن درون اونهارو بررسی میکردن که سیمپیچی ها و تمام ماجرا رو فهمیدن…در آخر مسابقه سمیر اول شد و مایک دوم و بن سوم…راف و لءو هم آخر شدن….(اونها در همون اول چیزی نگفتن تا تحقیقات بیشتری راجع به سم و سامی و مایک بکنن…)و بعد چند روز لءو متوجه شد که در اصل هر سه ی اون ها پلیسن و مایک بازنشست شده…و راف در حال طرح نقشه ای برای از سر راه برداشتن اونها بودن…لءو:اسم واقعی سامی ، سمیر گرکان و اسم واقعی سم ، بن یگر میباشد و اون مایک عوضی هم قبلا همکارشون بود…و….راف:فردا حسابشون رو میرسیم… فردا شب

سمیر:سلام راف!!بن:سلام بربچ!!مایک:سلام به همگی!! آ ه ه ه!!(و با ضربه ای هر سه ی اون هارو بیهوش میکنن!!)و وقتی سمیر و بن و مایک بهوش میان میبینن که در یک اتاق تاریک دست بسته به هم پیچیده شدن…مایک:این خوب نیست هر سمون رو میکشن…!!بن:آروم باش این اتفاق نمی افته!!سمیر:نه…مایک راست میگه!!که یکدفعه راف و بقیه میان داخل…راف:خوبه آقایون پلیس بزرگراه روش مرگتون رو خودتون انتخاب کنین!!

سمیر:تو چت شده راف!راف:من چیزیم نشده سامی یا اینکه بهتره بگم آقای سمیر گرکان!!خیلی خوب میخواین با اسلحه بمیرین یا اینکه خفه بشین یا….من یه فکر بهتری دارم…نه ولش کن…نه…خیلی خوب دوستان من از شما پذیرایی میکنن تا من یکم بیشتر به روش مرگتون فکر کنم…(و لءو و جورج و جویی شروع به زدن بن و سمیر و مایک میکنن!!و بعد از اون از اتاق بیرون میرن…)بن به سختی:اه ه ه!!سمیر اونجا رو نیگاه…اه ه ه!!سمیر:کجا رو میگی؟اه ه ه!!؟؟بن:پنجره …پنجره!!مایک:اه ه ه!!بن ببین میتونی چاقوی توی جیبم رو برداری؟ بن:صبر کن ببینم….برداشتم…آهان…(و دستاشون باز میشه…)سمیر:ولی اینکه حفاظ داره… بن:نه مشکلی نیست…(و پایه ی صندلی رو میشکونه و با اون میله های پنجره رو باز میکنه و بعد بن قلاب میگیره و مایک اول میره بیرون و تا نوبت به سمیر میرسه…سمیر:بهتره اول تو بری!!بن:ناز نکن زود باش برو…و سمیر با بی میلی میره و بعد بزور بن خودش رو بالا میکشه اما ناگهان راف و دار و دستش میرسن و شروع به تیر اندازی میکنن و به پای بن تیر میخوره و بالاخره اون سه در میرن ولی راف و بقیه همچنان دنبالشون بودن و چون پای بن زخمی بود سرعت اون ها کمتر شده بود و هر لحظه راف و بقیه به اون ها نزدیک میشدن…بن:سمیر،مایک شما از اینجا برین…من خودم میام … آیییی!!سمیر:دیوونه شدی؟؟مایک:اون راست میگه…اگه نریم هر سمون کشته میشیم!!سمیر:به هر حال من جایی نمیام تو میخوای برو…!!بن:مایک خواهش میکنم سمیر رو از اینجا ببر …مایک:باشه ممنونم رفیق…سمیر:نه مایک ولم کن…ولم کن….بنننن…بنننن…(و بعد مایک سمیر رو بزور با خودش میبره…)اما قبل از اینکه دور بشن راف و بقیه میرسن و شلیک میکنن و مایک تیر میخوره و سمیر و بن رو به اسارت خودشون میبرن!!بن:چی شد پسسسس؟؟سمیر:فکر کنم مایک…م…م..(وبعد اشک از چشماش سرازیر میشه)!!راف تصمیم خودم رو گرفتم…باید با هم یه جایی بریم….!!وقتی سمیر و بن چشماشون رو باز کردن دیدن به یه بلندی بسته شدن که پایین پاشون سرب داغه….و راف میگه:چطوره…؟؟خوشتون اومد؟؟(و بعد کمی طنابشون رو شل میکنه…)بن:تو یه روانی به تمام معنایی…..!!راف:اه ه ه!!تازه فهمیدی؟؟بمیرم برات ای بیخبر!!راف:خیلی خوب دیگه!!خدافظ برای همیشه ای قهرمان های نقش مثبت!!و طناب رو ول میکنه و در همون لحظه بود که….

(نننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننههههه……….))

چی میشه به نظرت؟؟

نمیدونم!!

هی هی هی….

حوصلم سر رفت….

میگم بهتره بقیش بمونه واسه بعد مگه نه….؟؟

چییی؟؟نههه!!

باشه خوببب!!

ا ا ا عصبانی نشو و فحش هم نده…

پیام بازرگانیییی…………….

در همون لحظه گروه کمکی میرسن و شلیک میکنن ولی طناب اون ها همچنان و آروم آروم داشت پایین میرفت که یهو مایک میرسه و…………….اونا نجات پیدا میکنن ولی راف مقاومت میکنه و در آخر کشته میش!!

سمیر:من نمیفهمم تو ….!!مایک:یعنی جدی جدی شما پلیس های بزرگراه جلیقه زد گلوله نپوشیده بودین؟؟؟بن و سمیر:نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 21
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

zahra در تاریخ : 1394/4/11 - - گفته است :
با سلام.
اگه مایل به تبادل لینک با وب سایت ما بودید وب ما رو با عنوان دانلود فیلم و کتاب دانشگاهی و با آدرس http://filmoketab.ir/ لینک کنید و خبر بدید تا وب شما رو لینک کنیم
تبادل لینک باعث افزایش آمار هر دو وب خواهد شد . با تشکر .
موفق باشید


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب