close
تبلیغات در اینترنت
7داستان شماره9- 1 بگو کی هستی؟
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611213alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01884king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
یکشنبه 10 شهريور 1392 ساعت 9:45 | بازدید : 1047 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

 

کروگر  با نگرانی وارد اتاق سمیر میشه و میگه:

 

-گرکان ! بیا اینو نگاه کن!!!

 

سمیر با تعجب وارد اتاق کروگر میشه و می بینه بن سرش رو گذاشته روی پرونده ها و خوابه اما چیزی که تعجب برانگیزه اینه که بن انگشت شستش رو مثل بچه ها می مکید!!!!

 

-         - گرکان، من داشتم باهاش حرف میزدم که یهو دیدم خوابش برد و بعد انگشتشم کرد تو دهنش!!!

 


سمیر خنده اش می گیره و بن تا شب همینطور توی خواب می مونه.

 

وقتی بیدار میشه با وحشت دوروبرش رو نگاه می کنه و وقتی سمیر ازش حالشو می پرسه مثل بچه های 5ساله میزنه زیر گریه و با لحنی بچه گانه فقط نق نق میکنه و مامانشو میخواد!

 

سمیر : فقط همینو کم داشتیم!

 

سمیر که واقعا نمی فهمه قضیه چیه فکر میکنه که بن داره سربه سرش میذاره اما وقتی این حالت بن خیلی طول میکشه نگرانش میشه و اونو پیش روانپزشک مخصوصشون می بره!

 

-دکترجون، دیگه موندم چی کار کنم! دائما مثل بچه ها صحبت میکنه،معنی خیلی از چیزا رو نمیدونه و طرز کار خیلی از چیزای ساده مثل ضبط صوت رو بلد نیست!شبا مدام کابوس می بینه و مامانشو میخواد!!!

 

-باز خوبه پوشک لازم نداره!!!!

 

سمیر چشم غره ای به دکتر رفت و ادامه داد : بدبختی من اینه که کروگر، رئیسم،  از این بن خوشش اومده و یک هفته است که پیش خودش نگه اش داشته!! میگه منو یاد بچه ام می اندازه...اینجا همه دیوونه شدن!!!!!!

 

- الان که اومده اینجا هم با هزار بهانه و وعده ی اسباب بازی و ماشین کنترلیه!

 

روانپزشک سمیر رو می فرسته بیرون و بعد از یکساعت سمیر رو صدا می زنه ... سمیر وارد اتاق میشه و می بینه بن روی زمین ولو شده و داره ماشین بازی میکنه!!!!!!

 

-آقای گرکان، شما شغلتون چیه؟

 

سمیر پوزخندی می زنه و میگه : خودتون که می دونید، ما پلیس بزرگراه هستیم.

 

-و میدونید که شغلتون بسیار پرتنش و استرس زاست؟!خصوصا وقتی با بدبیاری و بدشانسی هم همراه بشه!!

 

سمیر :بععععععععععله! خب که چی؟

 

-و میدونید که ظرفیت انسانها هم متفاوته؟

 

-دکترجون، میدونم ...میشه زودتر بری سر اصل مطلب!!!؟

 

دکتر کمی لحنش جدی تر و عصبانی تر شد و درحالیکه فریاد میزد گفت:خب پس اینم می دونید که این بار دهمه که آقای ییگر رو با یک مشکل حاد به من معرفی میکنن اما خودشون با لجبازی هاشون زیر بار دارو درمانی نمیرن و کارو پیچیده تر و افتضاح تر میکنن! و دوباره برمیگردن اینجا!

 

ناگهان بن شروع به گریه میکنه و پشت جالباسی قایم میشه!

 

دکتر برگه های روی میزش رو ورق میزنه  وبا صدای آرام تری ادامه میده: اضطراب و فشار کاری، مرگ دو همسر، نامزدی های نافرجام، قطع رابطه با خانواده، ترس از تاریکی، سابقه اعتیاد اجباری، کشتن انسانهای به ظاهر مجرم...و از همه بدتر شکنجه های جسمی!!!

 

می فهمید چه بلایی سر دوستتون اومده یا خودتونو به نفهمی زدید؟!  سندروم بازگشت به عقب! نادرترین حالت در انسان های مستعد که برای فرار کردن از مشکلاتشون به اون پناه میبرن!

 

سمیر با سردرگمی و صدایی لرزان گفت: یعنی درمان نمیشه؟ یعنی به حالت اولش برنمیگرده؟!

 

دکتر با ناامیدی گفت: خیلی بعید می دونم اقای گرکان،(لحنش کمی تهدیدآمیز شد) اما اینو یادتون باشه اگر درمان هم  بشن ،اگر  لازم بشه من از راههای قضایی اقدام بکنم اینکارو می کنم و اجازه نمیدم اون هرگز به عنوان یک پلییییییییییس به اجتماع برگرده!!!

 

نفس عمیقی کشید و ادامه داد: داروهاشو مرتب بخوره و تنهاش نذارید... اون الان 5سالشه و به تازگی مادرشو از دست داده .... از یک زن ، برای کمک بهش استفاده کنید تا نقش یکی از نزدیکانشو بازی کنه... رئیستون اسمش چی بود؟

 

سمیر با تعجب گفت: کیم کروگر!!!!!!!!!!!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل دوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 27
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

regen در تاریخ : 1392/6/12 - - گفته است :
اوخي ! نازي بن 5 سالش بوده و مامانش و از دست داده ! بميرم برا بچم !
پاسخ : اینجوری خ بی آزاره !!!! حتی میشه به خاطر رفتنش از سریال تنبیهش کنی!!!!!!!!!!!

نيلوفر در تاریخ : 1392/6/12 - - گفته است :
جالبه ادامه بده.بي صبرانه منتظر ادامه ي داستانيم
پاسخ : حتما ...

زهرا1324 در تاریخ : 1392/6/11 - - گفته است :
اخی بن با اون قدش 5 سالش شده اون جاش خیلی جالب بود که بن رفت پشت چوب رختی قایم شد وقتی تو ذهنم تصور میکنم بن با ان قد و هیکل میره پشت چوب لباسی قایم شده واقعا خندم میگیره ولی وتقعا داستان جالبیه سریع ادامه اش رو بزار
پاسخ : آره ! تازه با جاهای خنده دار تری هم میرسه!!!!!

tahora در تاریخ : 1392/6/11 - - گفته است :
ووووووویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی این عاااااااالیه دخترررررررررررررر
پاسخ : واااااااااااااااااااااااااااااااای! جدددددددددددددن؟؟!!!

elahe در تاریخ : 1392/6/11 - - گفته است :

ادامشو زود بذار آخی بن وقتی مامانشو بخواد
پاسخ : وا!!! خب مگه چیه!!! بچه ام حق داره! حتی پستونک هم بخواد!!!!

mahya   در تاریخ : 1392/6/10 - - گفته است :
واییی عزییزم موضوع داستان کاملا جدیده...
عزییزمممممممممممممم بن کوشولوو
منتظر ادامه هستیم
پاسخ : مررررررررر30!!! تازه بقیه اش خ هم جدید تر میشه!!!
منتظر باش

زهره صابري در تاریخ : 1392/6/10 - - گفته است :
سلام عزيزم خوبي خسته نباشي داستان خوب ادامه بده
پاسخ : ممنون... فردا

سمانه در تاریخ : 1392/6/10 - - گفته است :
خیلی جالب و قشنگه!!!!!!!!!
اما انگاری تصورش ادم رو اذیت میکنه!!!!!!!
پاسخ : آره!! دقیقا قصدم همین بود!!!! خداییش تصورش ناجوره!!!

hadis در تاریخ : 1392/6/10 - - گفته است :
خخخخخخخخ خیلی باحال بود بن کوشولوی 5 ساله با اون قد بلند
تصورشم خیلی باحال میشه
لدفا بقیشو زود تر بزار
ممنون
پاسخ : آره مخصوصا وقتی با اون هیکلش داشت ماشین بازی میکرد... خخخخخخخخخخخ!!!
چشم

شقایق در تاریخ : 1392/6/10 - - گفته است :

خیلی بحاله
ببینم بن کی 2تا زن گرفت ما نفهمیدیم؟
پاسخ : ایییییی مادرجان!!! این 2 تا هم کمشه!!! ماکسیما و لائورا رو حساب کردم!!!!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب