close
تبلیغات در اینترنت
7قسمت پایانی برادرکشی
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611214alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01884king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
یکشنبه 03 شهريور 1392 ساعت 22:2 | بازدید : 1124 | نوشته ‌شده به دست ریحانه | ( نظرات )

 

چند روز قبل از انفجار ماشین سمیر

-:کریستی قبل از مرگش بهت نگفته 50 کیلو هرویینو کدوم گروری انداخته؟

جورج:نه!

-:یعنی چی که نه؟تو نامزدش بودی!حتما بهت گفته!!ببین پای تو هم گیره!اگه گیر بیوفتی حداقلش20 سال حبسی!!

جورج:باور کنین من چیزی نمیدونم!!باور کنین!!

-:خیلی خب!!حالا که نمیخوای چیزی بگی.....

جورج:نه نه!!صبر کنین!این روزا کیریستی با یه پسره به اسم بن میگشت!!با او صمیمی تر بود!!حتما به اون گفته!

-:خوب پس اونو بیارین پیشم!

جورج:مشکل اینجاست که اون یه پلیسه!

-:چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟لعنتی!!اون نباید دهنشو باز کنه!!باید یه جوری زنده گیرش بیاریم!!

جورج:من یه فکر بهتر دارم.....

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب....

دو هفته بعد از مفقود شدن سمیر

(دستور  دستگیری بن صادر میشه،اما بن فرار میکنه و واقعا جای دیگه ای نداشت تا اینکه تو یکی از کافه های شهر با جورج اشمارت آشنا میشه)

جورج:منم یکی از مضنونا بودم!!ولی باور کن من آزارم به مورچه هم نرسیده چه برسه به قطل یه آدم!!

بن:من هنوزم باورم نمیشه سمیر مرده باشه!

جورج:چرا این حرفو میزنی؟

بن:اون مثل برادرم بود!اون.....

جورج:درکت میکنم!!حالا جایی رو برای موندن داری؟

بن:نـــــــه!

جورج:اگه خواستی میتونی بیای پیش من!!

بن:جدی؟

جورج:آره من تنها زندگی میکنم!

بن:ممنونم!!

در خانه ی جورج

جورج:راحت باش!اینجا مثل خونه ی خودته!!

بن:جورج!چرا به تو مضنون شده بودن؟

جورج:چون....چون من.....من نامزد کریستی بودم!
بن:کریستی نامزد داشت؟؟

جورج:آره!ولی باور کن تو رو بیشتر از من دوست داشت!!

در پاسگاه

(با فرار بن ،پروندش سنگین تر میشه ولی با آزمایشات روی جنازه کشف میشه که این سمیر نبوده و جسد مال کس دیگه ایه)

در خانه ی جورج

(روزها میگذشت و جورج همیشه با حالت دوستانه یه سوال تکراری از بن میپرسید)جورج:بن ، کریستی درمورد مخفی کردن هریوون هاش به تو چیزی نگفته؟بن:نه!چرا اینو میگی؟جورج:همینجوری!!(تا اینکه با این رفتار مداوم و عجیب جورج بن به اون مشکوک میشه و یه روز وقتی جورج میره بیرون دنبالش میکنه تا به یه کارگاه مخروبه میرسن!جورج جلو میره و انگار داره با کسی حرف میزنه،بن نگاه میکنه و میبینه که اون شخص سمیره که دستو پاهاشو بسته!!در اون لحظه بن یادش میاد که جورج بیماری صرع داشت برا همین شروع میکنه به داد و جیغ کردن و سر و صدا ایجاد کردن!جورج حالش بد میشه و بن سمیرو آزاد میکنه،جورج دستگیر میشه و از طریق رد تماس های گوشی جورج بقیه باند هم دستگیر میشن و بن یگر داستان ما هم به شغل شریفش برمیگرده!!)

پایان  


|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

شقایق در تاریخ : 1392/6/7 - - گفته است :
زیادی زود تموم شد
پاسخ : دیگه ببخشید!!!

elahe در تاریخ : 1392/6/5 - - گفته است :
پاسخ :

انیس در تاریخ : 1392/6/5 - - گفته است :
وای این داستان برای من حکم یه معجزه رو داشت برای اینکه دیروز نت ما قطع شده بودو من با گوشی
اومدم اما با گوشی تو ادامه مطلب نمی رفت من هم مجبور بودم برای خوندنش برم به خونه ی خاله ام که نت داشتن اما 2 سال بود باهاشون قهر بودیم منم با اشتی دادن اونا تونستم بیام نت و پایان خوش این داستان رو بخونم
پاسخ : وااااای؟؟؟جدی میگی؟؟؟چه خوب!!خیلی خوشحال شدم!

rezvan در تاریخ : 1392/6/3 - - گفته است :
این داستانت خوبه ها ولی من داستان های قبلیتو بیش تر دوست دارم میدونی چیه این داستان هیچ اتفاق هیجانی نیوفتاد مثلا بن رو بدزدن و بن زخمی شه و اینا من داستان های اینجوری میخوام
پاسخ : جدی؟خب صبر کن فصل 3 رو ببین که چه میکنههههههههههههههههههه!!

زهره صابري در تاریخ : 1392/6/3 - - گفته است :
سلام عزيزم داستانت رو خوندم قشنگ بود خسته نباشي دوست دارم عسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسيم
پاسخ : میــــــــــــــــــــــــــــــــــسی گلم!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب