close
تبلیغات در اینترنت
7بگو کی هستی! (2)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42610458alibeck
سمیر و بن سر تمرین01906king
بن دوست داشتنی01827king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01898king
سه شنبه 12 شهريور 1392 ساعت 12:38 | بازدید : 5787 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

-من با کمال میل قبول میکنم! ... فقط باید بیاریش خونه من ....

-اما...آخه..من... اگر...

-چی میگی گرکان، من مشکلی ندارم،باور کن... اون منو یاد پسرکوچولوی خودم می اندازه

-میشه بپرسم کدوم ...

اما بقیه جمله اش را کامل نکرد و به کیم که دکمه های پیراهن بن را می بست خیره شد!

-به عمو گفتی امروز چه چیزایی نقاشی کردی؟

 

بن با آب و تاب و با صدایی بچگانه گفت: یک هواپیمای بزرگ ... ووووو ... ووووو...

و همینطور که دست هایش را از هم باز کرده بود و ادای هواپیما رو در می اورد از اتاق بیرون میره و توی حیاط ادای صدای هواپیما رو درمیاره!

سمیر با ناراحتی: اوضاعش خ ناجوره!نمیخوام اینجوری بمونه!!

کیم با دلسوزی گفت: منم نمیخوام گرکان اما باید بهش کمک کنیم که زودتر از این مخمصه نجات پیدا کنه ... من الان خاله اونم و فکر کنم این وضع بیشتر از چندهفته طول نکشه... نگران نباش.... زود خوب میشه!

یک هفته بعد

-ببین خاله چی برات درست کرده! بیسکویت مربایی!!!! دهنشو وا کنه پسرم!!

بن با خوشحالی دهنشو باز می کنه و بیسکویت رو می خوره. توی این یک هفته کیم و بن خیلی خوب با هم کنار اومدن . بن کمتر بهانه مامانشو میگیره و هر موقع دلتنگ میشه سرشو میذاره تو بغل کیم و کیم هم براش قصه می خونه!

ناگهان زنگ در کیم رو از جاش بلند میکنه.

-بفرمایید؟!

2مرد درشت هیکل با کت و شلوار رسمی کیم رو کنار می زنن و به زور وارد خونه میشن . کیم تا میخواد اعتراض کنه یک مرد متوسط جلو میاد و در حالیکه کارتی نشون نمیده خودشو ،هومر، افسر سری امنیتی معرفی میکنه!!

-شما چی میخواید؟

آنها بدون هیچ توضیحی بن رو به زور ، کشان کشان در حالیکه مدام جیغ میزنه و لگد می اندازه می برن بیرون و هیچ اعتنایی به حرفای کروگر نمی کنن!

کروگر هم تا میره اسلحه شو بیاره و اونا رو تهدید کنه ، میبینه ماشین اونا خیلی دور شده و فقط از پشت شیشه چشمای گریون بن و دستشو میبینه که مدام به شیشه می زنه!

کیم برای چند لحظه روی زمین میشینه و فقط...  اشک میریزه!

درپاسگاه

-گرکان، 2روز گذشته و من نگرانشم!!!

(سمیر با خنده) شما که می خواستی چند روز پیش اونو اخراج کنی!!

-اون مال خیلی وقت پیش بود! .... وای! اگر بلایی سرش بیارن!!

- نترس کاریش ندارن. احتمالا از بخش اومدن و نگران حال بن شدن!!!

کیم بدون توجه به امید دادن سمیر شروع به اشک ریختن کرد و توضیح داد بن خیلی بهتر شده بود، کمتر بهانه می گرفت و در خیلی از کارها بهش کمک می کرد اما سمیر بدون توجه به حرفهای کیم تمام حواسش روی گزارش نصفه  و نیمه بن مربوط به 2 هفته پیش بود؛ حدودا چند روز قبل از اینکه بن حالش اینطور بد بشه اما گزارش پر بود از غلط های املایی که سمیر نمیتوانست درک کنه چرا!

-خانم کروگر! اون 3 نفر به شما کارت نشون دادن؟؟!

- نه چطور مگه!؟

نگرانی عجیبی همه ی وجود سمیر را در برگرفت.

-یک جای کار ایراد داره!!!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل دوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 25
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elahe در تاریخ : 1392/6/18 - - گفته است :
آخ جون اون داستانایی رو که یه بلایی سر بن میاد دوس دارم

mahya   در تاریخ : 1392/6/13 - - گفته است :
وای من چقدر هوشم کم شده
ببخشید عزییزم
پاسخ : معلوم نیست حواست کجا بوده ، شیطون!!!!

tahora در تاریخ : 1392/6/13 - - گفته است :
ااااخی الهی
پاسخ : اووووووخی

regen در تاریخ : 1392/6/12 - - گفته است :
ريحانه چرا داستانات اينقدر كوتاه شدن ! آدم جونش به لبش ميرسه كه ادامه داستان چي ميشه !
پاسخ : با عرض پوزش من رکسانام.... ببخش گلم اما وقتم یک کم محدوده و داستان خیلی طولانیه ... قول میدم بیشتر بذارم

سمانه در تاریخ : 1392/6/12 - - گفته است :
عالی بوود!!
فقط امیدوارم بن زودتر خوب بشه!!!
پاسخ : مر30... منم امیدوارم!!!!!!!!!!

زهره صابري در تاریخ : 1392/6/12 - - گفته است :
سلام عزيزم خوبي خسته نباشي دوست دارم خيلي قشنگه
پاسخ : مر30 ... امیدوارم تو هم خوب هم خوب باشی! ممنون از نظرت

tahora در تاریخ : 1392/6/12 - - گفته است :
واااای ریحانه دیگه بن رو خیلی بچه ش کردی فکر کن اون با لنگ های درازش جیغ بزنه و لگد بندازه و تو بغل کیم گریه کنه
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پاسخ : با عرض پوزش من رکسانام .... اتفاقا اینجوری خ تودل برو تر و ملوس تر شده!!! هرچی بگی میگه چشم !!!!!

نگین در تاریخ : 1392/6/12 - - گفته است :
انگار که صدساله که تو کار نویسندگی هستی واقعا که ذهن خلاقی داری داستانات عالی هستن و جذاب و غیرقابل پیشبینی
پاسخ : من که رکسانام و حرفه اصلیم نویسندگیه! ریحانه هم که قدرت تخیل و نویسندگیش زباتزده همه است !!!! ... حالا کدوممونو میگی؟

hadis در تاریخ : 1392/6/12 - - گفته است :
وای عالی بود.تورو خدا زود بقیشو بزار.من دیگه طاقت ندارم
پاسخ : به روی چشم !!!! نظرات عالی هستن امشب میذارم

زهرا1324 در تاریخ : 1392/6/12 - - گفته است :
جوون من سریع ادامه اش رو بزار دو روز یه بار نزار راستی نمیدونم چرا فصل مدارس که بود مخم فعال بود دو تا داستان نوشتم ولی حالا هیچی به ذهنم نمیرسه
پاسخ : هههههه! من یک کم دچار کمبود وقتم !!!!!!!!! آره ، تو مدارس ساکنین مغزم منم از تعطیلات بر میگردن


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب