close
تبلیغات در اینترنت
7بگو کی هستی!(3)
اولین و برترین وبلاگ داستان نویسی کبرا11 به مدیریت ریحانه.س.م
سر آغاز
سلام به همه بروبچ کبرایی-تام بکی !!

اینجا اولین وبلاگ داستان نویسی کبرا11
و
من اولین نویسنده ی داستان های کبرا11 در جهان هستم!
و به قول بربچ رییس داستان نویسای کبرا11یی!
داستان های اینجا رو هیچ جای دیگه گیر نمیارین و مطمئن باشین ازخوندنشون
پشیمون نمیشید!!
بعضی از داستان ها دارای کلیپ
(ساخته شده به دستان هنرمند و استاد کلیپ سازی

A.H
هستن و برخی دیگه از داستان درحال حاضر در حال ترجمه به انگلیسی توسط
خودم هستن!)
در حال حاضر دو فصل اول داستان ها کاملا نوشته ی خودم و فصل سه  برگزیده ی
داستان های من و نویسنده های فعال هستن!
فصل 4 از داستان ها بزودی نوشته میشود
شما میتونید داستان های فصل های گذشته رو به راحتی ازمنو های سمت راست
پیدا کنیدو ازخواندن انها لذت ببرید!
کپی داستان ها با ذکر منبع و نام نویسنده در وبلاگ های دیگر مجاز است
با تشکر: ریحانه.س.م

آخرین ارسال های انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
Happy birthday tommy42611215alibeck
سمیر و بن سر تمرین01953king
بن دوست داشتنی01885king
عکسی زیبا از تام بک(بن)01960king
چهارشنبه 13 شهريور 1392 ساعت 18:0 | بازدید : 884 | نوشته ‌شده به دست roxanA.Hemmati | ( نظرات )

سمیر همه ی پرونده هایی که بن گزارش اونا رو نوشته بود یا پیگیریشون برعهده ی بن بود رو حداکثر تا یک ماه از بایگانی بیرون میاره و از روی همه شون کپی کرد ساعت 8 کپی ها رو به خونه برد و همه رو وسط هال خونه اش پهن کرد! آندریا با تعجب اما سکوت اجازه میده سمیر کارش رو بکنه! برای همین با بچه ها از خونه بیرون میره اما سمیر اصلا متوجه نمیشه.

 نیمه شب آندریا زنگ میزنه و به سمیر میگه هوا خیلی بده! برای همین امشب خونه مامانش می مونن! سمیر هم با وجود سروصدای زیاد طوفان و رگبار بیرون تا صبح با خیال راحت همینجور یادداشت می کنه و دور بعضی از چیزها رو با ماژیک قرمز دایره میشه!و در نهایت به کروگر زنگ میزنه اما کسی جواب نمیده! سریع آماده میشه و میره پاسگاه  تا ظهر هم منتظر میمونه اما هیچ خبری از کروگر نمیشه!

 کم کم نگران میشه و با سرعت خودشو به خونه کروگر می رسونه! اما وقتی به خونه میرسه ، در  بازه! برای همین اسلحه اش رو درمیاره و با احتیاط وارد خونه میشه! خونه خالی و همه چیز کاملا مرتبه و هیچ خبری از زدوخورد نیست برای همین خیال سمیر کمی راح میشه ... خیلی آروم وارد اتاقی که کیم واس بن درست کرده بود میشه! اتاق پر بود از اسباب بازی طوریکه انگار کیم واقعا یک بچه ی کوچیک داره!!

نقاشی هایی که به درودیوار آویزون بودن کاملا غیرحرفه ای و بچه گانه نقاشی شده بودن!!!

این مسئله برای سمیر سخت بود اما انگار کیم به راحتی باهاش کنار اومده بود!

 صدای باز شدن در، افکارش رو بهم ریخت.. به آرومی و بی هیچ سروصدایی، ماشه اسلحه اش رو کشید و پشت در اتاق منتظر موند. دستگیره در به آرامی تکان خورد و بعد از چندثانیه ، نوک 2 اسلحه به هم خورد!!!

-گرکان!!! تو اینجا چی کار می کنی؟!

سمیر که خیالش کاملا راحت شده بود ، اسلحه اش رو دوباره به کمرش بست و گفت: شما منو نگران کردید! گوشی تون که اینجاست، به خونه هم هرچی زنگ میزدم کسی جواب نمیداد! ... تازه رسیدم. شما کجا بودید؟

-بیمارستان!

-اتفاقی براتون افتاده؟!

کیم کمی من من کرد اما در نهایت گفت: برای من نه.. راستش .... بن ... یعنی ییگر پیدا شده!

-بن خودم؟! (لحن صدای سمیر آنقدر مضطرب بود که انگار پسرش را بعد از سالها پیدا کرده!)

-فعلا که خودشه، دیشب ساعت  یک نفر مدام زنگ در رو میزد. کلافه شدم و رفتم در رو باز کردم که ییگر کل  هیکل خیسشو روی من انداخت!! و بیهوش شد. تب شدیدی داشت که تا صبح قطع نشد برای همین بردمش بیمارستان...

سمیر با دستپاچه گی پرسید: کدوم بیمارستان؟!!!!

حیاط بیمارستان-1روز بعد

روانپزشک بن: خیلی عجیبه، دوباره به حالت اولش برگشته و کاملا هوشیاره! فقط چون سرمای شدیدی خورده و ...

سمیر با نگرانی به چشمان دکتر خیره شد و گفت: مشکلی پیش اومده؟

دکتر عینکش را تمیز کرد و گفت: مشکل که نه ، اما باید با کابوس هاش کنار بیاد، باید کمکش کنید تا فراموش کنه!

سمیر ایستاد و گفت: چی رو؟

دکتر صدایش را کمی پایین تر آورد و گفت: آقای گرکان، توی این مدت من آقای ییگر رو هیپنوتیزم کردم و متوجه چیزای غیرعادی شد.... چیزایی که با علم ما روانپزشک ها جور درنمیاد!

-منظورتون چه چیزهایی...؟

-خوب گوش کنید ، آقای ییگر...

ناگهان در جلوی چشمان بهت زده سمیر ، چند قطره خون روی صورتش پاشید . سمیر با دهانی باز ، تنها به جای سوراخ گلوله روی مغز دکتر  خیره شد!!!!!!!!!!!!!!!!!

 پاسگاه-2روز بعد

خانم کروگر با عصبانیت : من نمی فهمم ، چه علتی داشت که اونو بکشن؟!

-         اون یک چیزایی از بن فهمیده بود که من سر درنمیارم! اخه بن...

-         گرکان، باید بن رو ... یعنی ییگر رو تحت نظر داشته باشیم. چندتا مامور برای حفاظتش بذار، میخوام واست مرخصی رد کنم که چهارچشمی حواست به بن... یعنی ییگر باشه!

-         اما...

-         این یک دستوره!!!

سمیر سلانه سلانه به خانه بن رفت، تمام خانه بهم ریخته و وسایل داغون و شکسته بودن. با عجله به اتاق بن رفت و دید که یک گوشه نشسته و داره گریه می کنه!

- بن! چی شده؟

بن دست سمیر را پس زد و گفت:نمیخوام برگردم ! می خوام همینجا بمونم!

- تو همینجا میمونی ، بن! کسی تو رو نمیبره!

- نه!!! اونا منو می برن توی جنگل، کنار یک جاده که تابلوی قرمز و آبی داره!... من می ترسم!!!

سمیر دستان لرزانش را دوباره روی شانه بن گذاشت و بعد از چندلحظه سکوت او را در آغوش کشید ، احساس غریبی زیادی با بن میکرد اما گفت: من اینجا مواظبتم! نمیذارم کسی اذیتت کنه....قرصاتو کجا گذاشتی؟

و از جایش بلند شد و دوروبر اتاق را گشت.

-میتونی وقتی اومدن دنبالم جلوشون بایستی ؟ میتونی اجازه ندی منو با خودشنو نبرن؟

سمیر برای لحظه ای مردد شد! قول بزرگی بود با زنجیره ای از پیشامدهای غیر قابل پیش بینی! نفس عمیقی کشید و تمام اتفاقاتی که به ذهنش میرسید را مرور کرد . کنار بن زانو زد و دستش را محکم گرفت و بعد از چند لحظه گفت:

بهت قول میدم، بن!



:: موضوعات مرتبط: داستان های کبرا11-فصل دوم ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 15
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

elahe در تاریخ : 1392/6/18 - - گفته است :
وای با بن چیکار دارن نمیذارن بچم زندگیشو بکنه
منتظر بقیشم عالیه

tahora در تاریخ : 1392/6/17 - - گفته است :
اه خدااای من
من دیگه تحمل نداررررم
این عااااااالیه رکسانا
پاسخ : جداااااااااااا؟؟!!!! قلبت نگیره ی وقت!!!!!

سمانه در تاریخ : 1392/6/15 - - گفته است :
داره کم کم خیلی خیلی قشنگ میشه!!!
پاسخ : کم کم داره تموم هم میشه!!!!

زهرا1324 در تاریخ : 1392/6/14 - - گفته است :
وااااای عالیه اخیه بن داشت گریه میکرد
پاسخ : اوهوم... خ طفلی شده!

mahya   در تاریخ : 1392/6/13 - - گفته است :
وای چقدر غلط دارم تو نظرام
کلا نظر ندم بهتره ...حیثیتم رفت
پاسخ : اههههه!!تو نظر ندی ما هم داستان نمینویسیم!!

mahya   در تاریخ : 1392/6/13 - - گفته است :
قوربون بن برککک عزییزم ...از چی اینقدر میترسه ...واییی
پاسخ : خودتم فهمیدی چی نوشتی؟!!!!!!!!!

زهره صابري در تاریخ : 1392/6/13 - - گفته است :
سلام عزيزم خوبه ادامه بده دوست دارم قشنگ
پاسخ : ممنون... چشم، منتظر باش

hadis در تاریخ : 1392/6/13 - - گفته است :
واااای چقد عجیب و مرموز
بابا ایول داره این داستان
خیلی قشنگ بود.بی صبرانه منتظر بقیشم
پاسخ : مررررررررررر30... باش تا صبح دولتت بدمد

شقایق در تاریخ : 1392/6/13 - - گفته است :
عجب زن باشعوری داره سمیر
الان بن حالت عادی داره دیگه؟
پاسخ : آندریاست دیگه! بیخود مشاور نشده!!! ... فعلا آره

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

آخرین عناوین مطالب